سلام
اینم اون پست عکس بارون که قولشو داده بودم! جمعه هفته پیش هوس سعد آباد کردم. قبلنها ما اونجا زیاد میرفتیم. مدتیه تنبلی کرده بودیم وکاری که جناب همسر خان برای خودشون درست کرده بودند هم باعث شده بود ما به پارک نزدیک خونه بسنده کنیم. اما راه پیمایی جمعه اونقدر چسبید که حد نداشت نمی دونم بگم اعجاز پاییز بود و والر رنگها یا هوای پر اکسیژن یک کم سردش بابارون شب قبل که انگار همه جا رو شسته بودن یا همون حسی که من همیشه نسبت بهش دارم. خیلی خیلی حس عجیبی بهم دست میده. من اونجا رو واقعا دوست دارم همیشه وقتی داریم از کنار دیوارش رد میشم به همسرم میگم اینجا خونه بابامه!
به هر حال روح من تو اون فضا پر میکشه البته دیگه داخل قصرو هر دفعه نمی ریم ولی گه گاه که دلم تنگ بشه اونجا هم میرم. چکار کنیم جون به جونمون کنن سلط... طلبیم دیگه!

وندا و چکمه های پدر پدر بزرگش ![]()

وندای جو گیر یا کمانگیر

وندا و هانا روی پله های خونه بابا بزرگ ![]()

اینم نمایی از خونشون ![]()

با یک دوربین دیگه



وندا تو ماشین مشتی ممدلی

دخترها سوار رولز رویس مدل ۱۹۲۰ - ۹۰ سال پیش ![]()


اینم عکس خودم بنا به درخواست مکرر دوستان بلاخره خورشید خانوم از زیر ابرها بیرون اومد.
چه غلتها
. توضیحش اینه که همینطور که ما داشتیم عکس می گرفتیم یدفعه آقامون زوم کرد رو ما ما هم به همین شکل و سریعا از هم عکس گرفتیم که نتیجه اش اینه و یکی دیگه که اونو همسرش چون راضی نیست نمی تونم به کسی نشون بدم
.
خوب یک کم از کارهای کلاس اولی بگم که یکی از دوستان که ایران نیستند هم خواسته بودند بدونند درسش کجاست. فارسی الان ت هستند. ریاضی تا ۵ خوندن و علوم هم که بجز یک جلسه آزمایشگاه ظاهرا خبری نبوده. برای درس ت هم چون معلمشون خودشم امتحان داشت و درگیر بود مزاحمش نشدم و خودم برای بچه ها تل خریدم اما چون نمی خواستم صرفا یک چیزی باشه حاضر و آماده! و معلمشون هم تاکید داره بچه ها باکاغذ و قیچی و.. زیاد کارکنند.
خلاصه تل ساده خریدم و این شکل تاجو برای روشون پرینت گرفتم و دادم وندا برای بچه ها (البته نه کامل مثل اون زرده اونم برای خودشه) برید و خودش یدونه نمونه مثلا برای هانا درست کرد و فرداش برد مدرسه برای بقیه توضیح بده که چطوری درست کنند و همه فرداش بیارن. در مورد اینجور کاردستی ها هم از خودش خیلی کمک میگیرم مثلا گفت: مقواها رنگ و وارنگ باشه بهتره تا یک رنگ. راست میگفت. امروز که رفتم دنبالش دخترهای کوچیک تاجدار اونقدر مامانی شده بودند!! تازه خانومشونم که داشتم سر راهم میذاشتم خونه اشون گفت: دیروز که وندا تاجو آورد برای اینکه دعوا نشه خودم از صبح زده بودمش. فکر کن چه معلم با حالی!!
اینجوری که ونداهه میره تو کلاس وا می ایسته برای بچه ها توضیح میده اعتماد به نفسش که ژنتیکی از طرف پدری
(من چاکر خواهر شوهرها) بالا بود میره رو اون بالا مالاها!! و براش خوبه چون همین کارهای کوچیک برای بچه ها مثل ساخت فضا پیما مهمه.

لبهاشو ! موقع تمرکز!

وندای تاجدار
بهتون گفته بودم که وندا خوندن و نوشتنو خودش یاد گرفته بود و الان عملا تو کلاس نخودی حساب میشه و معلم فقط برای امور نامه رسانی و کپی بگیر و.. ازش استفاده می کنه. دیروز گفت وندا که بلده بنویسه از این ببعد هرشب بجای مشق و دیکته معمول داستان بنویسه . اگه داستانش طولانی بود صداشو ضبط کنید شبهای بعد بقیه اشو بنویسه! فکر کنم خانومشون فکر کرده دیگه من زیادی علافم! درسته دارم در حد مربی مهد کودک و تدارکات و سرویس و بابای مدرسه برای شما سرویس میدم ولی دیگه قربونتون این بساط کاست و ضبط منو یاد اون زمونهای قدیم انداخت.

اینم اولین داستانش که خدا شاهده رفت تو اتاق ۱۰ دقیقه بعد اینو آورد هنوز من نگفته بودم فقط چون از معلمش شنیده. دقت کنید نوشته ما از هانا رازی هستیم!!!
!!
بجان خودم این بجای کلاه با سر نصف شقه یارو رو هم میآره. الان اگه مشق ننوشته تمرین مونده ای چیزی دارید کانون فرهنگی وندا چی براتون انجام میده.

و اما آس هفته این نقاشی رو بصورت خام فقط عدد ۴ بود که باهاش شکل درست کنه فکر می کنید چکار کرد؟ خوب اونجا به خیالش یدونه شهر بازی رو کشیده که به اقتباس از روز جشن پرشین بلاگ اون خانوم موقر سمت چپ نوشین جون مامان هستی نازمون هستند و خود هستی هم اون دختری که سمت راست وسط نقاشی هست. میگه الان دیگه موهاش بلند شده.
وقتی هم نقاشیشو توضیح می ده اینقدر با احساس از نوشین جون تعریف میکنه ... خوب البته که واقعا تعریفی هم هستند.
اینم بگم فکر نکنید ما برا بچه مون مداد رنگی نمی خریم اینو با خودکار اکلیلی طلایی و صورتی کشیده و واقعی اش خیلی خوش آب و رنگه.
خوب امیدوارم از این پست طولانی خسته نشده باشید. ما تو این چند روز تعطیلات تا اواسط هفته بعد فکر کنم مهموندار می شیم. بتونم بازم میام. هنوز نصف عکسهارو گذاشتم... هنوز منظره های خوشگلم مونده. به امید دیدار.
لينك | نوشته شده در چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 22:59 توسط مامان گلها (گلناز) |سلام
منو ببخشید . دروغگو شدم. راستش گرفتاری زیاد و این سرماخوردگی غافلگیر کننده باعث شد نتونم خدمت برسم. فعلا برای عذر خواهی همین یدونه عکسو بپذیرید. قول نمی دم ولی انشا.. امشب حتما براتون خیلی حرف دارم و میام.

لينك | نوشته شده در سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 22:9 توسط مامان گلها (گلناز) |
هفته پیش چتری هر سه تامونو خودم کوتاه کردم و این یعنی گند زدن به معنای واقعی. الهی بمیرم هانا از همه بدتر شد. خوب خیلی هم تکون خورد و منم به تنهایی اینکارو کردم. ولی برای وندا چرا خراب شد؟؟ هم کج هم خیلی کوتاه.
خاله الناز موقشنگ گفت: چرا اینکارو کردی؟ گفتم: خوشگل شدن مدل خارجی کوتاه کردم . دیدین خارجیها چقدر چتری بچه هاشون کوتاه است. چرا؟؟؟
برای خودمم دقیقا از روی مدل قبلیش دو سه سانت بالاتر کوتاه کردم ولی اونم نشد. قبلیشو مامانم کوتاه کرده بود از این سه گوش ها که از هر دو طرف خوشگل بود.![]()
دلم تنگه برای گریه کردن کجاست مادر؟ کجاست مامان گلی؟؟ موهامونو خراب کردم.

هانا پاترا! اینکه هاناست که روز پنجشنبه حمومش کردم و سشوار کشیدم.
امشب بازم آ می کنم حتما گزارش تصویری کاملی از امروز جمعه دارم که یشنهاد می کنم از دستش ندید. با تشکر از هانیه عزیزم که باعث و بانی این جمعه قشنگ پاییزی شد!![]()
اینروزها همش داریم میریم بیرون میایم خونه. یک غذایی می خوریم می خوابیم. دوباره بیرونیم. اصلا هم دلم برای بچه ها نمی سوزه چون گناه ندارند. اگه کسی گناه داشته باشه منم که دارم سرویس می دم و اونم چون برای خودمم تایمی رو قائل شدم پس حله و خلاصه اینکه از روزی که برای خودم ورزش می رم و دو روز در هفته فقط بخاطر خودم دارم کاری انجام میدم انرژیم مثل تبلیغ هایپ چند برابر شده. اضافه هاشو تو کم خوابی شب جبران میکنم و وقتی ساعت ۲ یا ۳ می خوام بخوابم حیفم میاد . و میگم کاش امروز تموم نشده بود کاش بازم با بچه ها یا همسرم بودم کاش تو کلاس ورزش بودم کاش پشت در کلاس زبان با نسیم بودم و مشغول رد و بدل کردن راهکارهایی برای حرص دادن همسر در مواقع مقتضی! یا خوندن چند صفحه دیگه کتاب رو پاتختی! یا وب خوانی . چون دیگه نمیشه نوری داشت تا کتاب خوند و اونهای دیگه هم محاله پس موبایلو روشن می کنم و کانکت میشم و یک چرخ کوچولو تو وب میزنم و نیم ساعت بعدش خوابم. خدا پدر تکنولوژی و آنتن مرکزی اینرنت دارو بیامرزه. اینها رو کی اختراع می کنه چرا هیچ اسمی از این بزرگواران با اینهمه خدماتشون نمی دونم. خلاصه با دعای خیر برای اونها تا اون رئیس ساختمون و ... بخواب میرم.
پارسال که هنوز فکر می کردم باید همین روزها به کار سابقم برگردم یا به فکر تولیدی و هزار کار دیگه بودم اصلا نمی دونستم چنین آرامشی هم تو دنیا هست؟چون از قبل از فارغ التحصیلی بصورت خودخواسته کار کرده بودم کار کار.
من برای ازدواجم فقط دو روز مرخصی داشتم و دیگه هیچی عیدشم فقط ۱ روز اول عید که اونم مدیر عامل برای نهار دعوت کرد و من از غصه نرفتم و کار نداریم که چه برنامه مریضی مصلحتی ردیف کردم که ۴ روز نرفتم. خلاصه حالا هرکسی بهم میگه دیگه سرکار نمی ری؟ میگم من بازنشست شدم. اونقدر ساعت کاریم زیاد بود که اگه تقسیم کنیم همون میشه و من قانونا بازنشسته حساب میشم از ۷ صبح تا ۷ شب رسما بود و گاها تا ۸ و نه چند بارم که هیچوقت یادم نمی ره تا یازده شب!!
خلاصه دو روز در هفته وندا تکواندو داره که زحمتش با خاله النازه دو روز اسکیت میره و دو روز هم زبان.

اینم از مدرک بتاش که برای خودش داستانی داشت و بعضی دوستان در جریانند. چون خودشونم درگیر بودند. همینقدر بگم این امتحان اونقدر استرس و درگیری داشت که معلم زبان خارجی بی احساسش فردا صبحش زنگ زد حال وندا رو بپرسه از بس روز قبل استرس داشت . امتحان با موزیک بود و به تنهایی یک برنامه ۱.۶۰ دقیق ای اجرا می کردند. و با وجود اونهمه تماشاچی و جو سنگین و رقابت- کار بچه ها خیلی سخت شده بود.

اینم هانا آماده رفتن به کیدز کلاب تا مامانش بره چربی سوزی!
خوشبختانه اینقدر خوب همکاری کرد و راحت جدا شدن از منو پذیرفت که وقتی رفتم دنبالش یا می گفت برو برو! یا دیگه خیلی محبت کرد بهم گفت: بشین. از اونجا بیرون نمی اومد. البته بچه های من مادرزاد آدم فروشن این چیز عجیبی نیست. من داشتم خودمو گول می زدم.

البته این مانیکور بامزه هم کار خاله های همونجاست.


این دو تا عکسم برای دیروزه که س رو یاد گرفتند و به یکی از مامانها که اعلام آمادگی کرده بودند گفتم سوپ درست کرد و برداشتیم رفتیم مدرسه. باورتون نمیشه چجوری کاسه سوپو سر می کشیدند و بعد از خورن دو کاسه چنانی قاشقو به ته کاسه می کشیدند که کم مونده بود سوراخ کنن بندازن گردنشون. و اینهم هانی ما که تو همه برنامه ها یا پای ثابته و کلی بهش خوش می گذره.

اینجا هم هرکاری کردم درست نموندن که یک عکس بگیرم.

با یک دنیا دعای خوب به صداقت کودکانه به امید دیدار دوباره.
امروز صبح هوا خیلی قشنگ بود بالای کوهها یک کم برف بود هوا مطبوع مطبوع! و صاف که کم تو تهران پیدا میشه . هر طرف یک منظره فوق العاده پاییزی. ازونهایی که فقط بدرد ساعتها پیاده روی تو ولیعصر بالا می خوره. با ریزش برگهای خوشگل.
رو پل یادگار طبق معمول اشک تو چشم نشست دیدن اون مار بدقواره رو تپه های اوین. می دونین چقدر انسان نازنین الان اونجا این روزها رو نمی بینن؟ بچه شون کنار دستشون نیست تا هر وقت خواستن گرمای انگشتهای کوچولوشو حس کنن. می دونین بچه ها چقدر زود قد میکشن و بابای پرهام اگه ببیندش میگه پسرم چقدر بزرگ شدی من نبودم؟
می دونید مامانهاشون تنهایی خرید پاییزی کردن؟ تنهایی پارک بردن. تنهایی بجای بابا بودن....
تروخدا تو دلهاتون دعا کنید.................................................................................
لينك | نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 16:30 توسط مامان گلها (گلناز) |سلام دوستان گلمون و صد البته فامیل گرانقدر. مدتیه با خوندن وبلاگها یا بودن با مادرهایی کم و بیش هم موقعیت چیزهایی دیدم که تصمیم گرفتم کمی ازشون براتون بنویسم. یعنی اون قسمتهایی که به نظرم غیر عادی می آد. شاید این باعث بشه فکر کنید که می خوام ادای خانوم ناظمها رو در بیارم یا مثلا آدمهای همه چیز دان. نه!
ولی بعضی چیزها اونقدر واضحه که اکثرا متوجه می شیم. متاسفانه دنیای وبلاگ نویسی هم علی رغم اینکه من فکر میکردم خواننده ها با نظراتشون می تونن موجب تعالی هم بشن نیست. چطوری؟ اینطوری؟ از همین جا شروع شد.
خانومی وب می نویسه و توش دائما از بچه دسته گلش تعریف و تمجید و قربونش برم. خوب همه مون می دونیم که بچه مافوق تصور عزیزه و به چشم هیچ پدر و مادری بد نمیشه! چه بسیار بچه هایی که راه رو به بیراهه رفته و دوران بدی رو سپری می کنند هنوز از حمایت متعصبانه والدین برخوردار هستند.
بعد میری تو کامنتها همه حتی بالای سه رقم کامنت فدای اون چشاش و قربون اون اداش می بینی. من اوایل تعجب می کردم. چون خودم از اون بچه دوستهای عالم هستم که حتی بچه های کولیها و اسفند دود کنها که ظاهرا مرتب و تمیز و دلخواه خیلیها نیستند رو با دقت نگاه می کنم و دوستشون دارم. حتی بچه های زشتو. مثلا بچه یک دوستی خیلی بی ریخته همه نسبت بهش بی تفاوتند و به من اعتراض می کنن که تو جوری ازش تعریف می کردی ما گفتیم که .. ولی بخدا وقتی با بچه حرف میزنی و تو بغلت دقایقی باهاش ارتباط برقرار می کنی می فهمی چه نمکدونیه همین بچه زشته ! چه خوردنی و مودب حرف میزنه!
از اون طرف یک بچه به ظاهر بسیار مرتب و دسته گل می بینی . دختره موطلایی! می خوای نازش کنی اخم می کنه! صداش می کنی . پشت مامانش قایم میشه. از دور براش شکلک در می آری. شاکی میشه و نعره اش در میاد. مامانش میگه بچه ام دوست نداره. اینو که گفتم غریبه تو خیابون و مطب دکتر نیستها دوست مثلا دوست قدیمی شما در نظر بگیرو این بچه نه فقط یکبار بلکه همیشه و با همه البته بجز والدین مادریش اینکارو می کنه.
یعنی چی؟ وا.. اونهایی که منو دیدن می دونن من نه قیافه ام شبیه دیوه نه اینکه از ته دلم قصد بدی دارم! من نمی گم بچه مجبوره همیشه برخورد معقول و دوستانه داشته باشه. ولی مادر من! من با این سن کمم!! با همین تجربه ناچیزم !هزار تا بچه دیدم از هر جهت بالاتر یا پایین تر از شما. اینجوریش غیر عادیه. خجالت بچه عادیه ولی اینکه من مادر هی حمایت کنم و حجالتشو یا بی حوصلگیشو جلوی بچه توجیه کنم و بدترین چیزو بگم یعنی دوست نداره... این دیگه اوج ضربه به بچه است.
این یک نمونه از اون حرفهایی هست که قلمبه شده بود تو گلوم. می دونم نوشتن این چیزها داد عده ای رو در میاره شاید بعضیها به خودشون بگیرن ولی مادر من شما به خودت نگیر! من در طی روز هزار تا نمونه عینی دارم می بینم. آخه خیلی ددری هستم همه هم دوستهای هم موقعیت هستیم.
و شما اگه می خوای تو انکار بمونی بمون. من نه قصد اصلاح جامعه رو دارم نه ادعاشو. ولی واقعا هم دلم می سوزه. دیگه اینها که من می گن بدیهیاته . شما نیا بگو تو چه می دونی؟؟ بعله منم خیلی چیزها رو نمی دونم هیچ ادعایی هم ندارم . شایدم پس فردا بچه هامو ببینی یا همین الان که دیدی هزارتا ایراد ازشون در بیاری.
اصلا منظور منم همینه که بیاید بهم بگیم. من تا هر وقت که بگی زنده! بشینم هی کامنت بخونم : قربون اون قد و بالای رعنا خانوم وندا بشم. فدای اون هانای گومبولی بشم. خوب واقعا ممنونم این اوج لطفتونه. ولی واقعا نگفتن ایراد من ناراحتتون نمی کنه؟ دلتون نمی سوزه که با هم دوست باشیم . ببینید من دارم یک جایی اشتباه می کنم و تو رودربایستی نگید؟ بعد هم من هی فکر کنم وای چه بچه هایی دارم خودم چقدر گلم. هی هر روز دارم شصت تا کامنت تاییدی دریافت میکنم بسمه دیگه چی از این بهتر؟
نه گلهای من بیایم یک کم از این وضعیت در بیایم. می دونم خیلی سخته من خودم هنوز نمی دونم تا کجا روحیه اشو دارم. ولی اینو می دونم که خیلی انتقاد پذیرم یعنی تو این درجه بندی:
- شدیدا خود شیفته و بچه شیفته و بی تفاوت به هر نوع کامنتی
- خود شیفته بچه شیفته ولی براش اهمیت داره که ازش تعریف بکنن.
- خود شیفته بچه شیفته براش ناراحت کننده است که کسب بگه بالای چشم بچتون دو لنگه ابروی خوشگله.
- بچه شیفته هست ولی زیاد از بچه اش تعریف نمی کنه کسی هم کاری به رفتارهاشون نداره و همون بساط قربون صدقه فقط به راهه.
- اینجا براش حکم دفترچه خاطرات بچه رو داره و گاهی از بامزگیها و تلخی هاش می نویسه . واقع بینه ولی دوستم نداره خیلی نقدش کنن.
- اینجا براش حکم دفترچه خاطرات بچه رو داره و گاهی از بامزگیها و تلخی هاش می نویسه . واقع بین هم هست ولی هم دوست داره نقد بشه هم خودش می تونه به بقیه راهکار ارائه بده.
من جایی تو این درجه بندی ندارم یعنی خودم نمی گم شما می تونید بگید. خوب اگه موافق هستید از این ببعد من یک کم خانوم مین چی بشم و شما هم هر چی دوست داشتید برام بنویسید. از اینکه حرصتون از کجا گرفته و ... و از هم راحت خصوصی انتقاد کنیم. می گم خصوصی چون هنوز زوده و من خودمم شاید نتونم . نمی دونم باید ببینم.
فقط یک چیزی من زیاد با روانشناسها میونه ندارم. نگفتم میونه خوبی ندارم ها باز حرف درست نکنید. میونه ندارم چون بعد از اینهمـــــــــــــــــــــــــــه بچه داری و مشکلات ریز و درشتش و رکورد مهد عوض کنی وندا و برای هر مهدم دیدن همه سوراخ سنبه های مهدهای منطقه - وقتی به مشکلی برخوردم نظر کارشناس و مشاور و روانشناس بدردم نخورده بلکه فقط این تجربه بوده که موثر بوده اونم تجربه چندین نفر! دیگه هم اینکه مگه تربیت ما بد بود که درست از همین زمان به بعد سرو کله انسانهای مطلع هی پیدا شد اینکار و بکن اینکارو نکن . من که همشو از چشم این تلوزیون و دوره مون می بینم از بس این بیچاره ها نتونستن چیزی پخش کنن روی آوردن به برنامه های کارشناسی و گیر دادن به تغذیه و تربیت و این چیزها! اینم شده که یک عده هی مراقبن که از دستورات دکتر فلانی و بهمانی عدول نکنن! در حالیکه من خودم خبر دارم بچه یکی از همین کارشناسهای خیلی خیلی معروف اونقدر تو مدرسه اش (خاله ام دبیرشون بود) مشکل اخلاقی داشت که ...
سرتونو درد آوردم با چند تا عکس از حضورتون مرخص می شم.

تل و البته شنل یا یجور یقه که بنظرم خوشگله اما من بلد نیستم ببافم اگه کسی تونست دستورشو بگه من اینجا بذارم.


اینم کیجور ساق نصفه نیمه که هم مج دستو گرم نگه میداره و هم مثل دستکش آزادی عملو از آدم نمی گیره.
لينك | نوشته شده در شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 10:56 توسط مامان گلها (گلناز) |سلام
بازم اومدم تند تند چند تا مطلبو بگم. اولا اینکه ورزش ای که می رم خیلی عالی و خوب هست و ازش راضیم . به همون دلایل پست پایین. بدن درده هم درست شد و با دوش آب گرم حل شد. و از بدن ورزش نکرده چه توقعی باید داشت واقعا!
مهمترین علتی که از این ورزش خوشم اومد اینه که مثل ایروبیک که من واقعل ازش متنفرم ورجه ورجه نداره و مثل بچه آدم می خوابیم و انجام می دیم.![]()
البته اگه به من بود که دوست داشتم اون جمله آخرم نباشه یعنی بخوابیم و خود بخود لاغری صورت بگیره ولی ظاهرا علم اونقدر دیگه پیشرفت نکرده اگر هم بیایید بگید کمر بند لاغری اختراع شده من میگم که سال ۸۱ من یدونه خریدم و اصلا فایده نداشت و بعدم باردار شدم بدردم نخورد. سال ۸۵ تصمیم جدی برای ورزش گرفتم رفتم باشگاه بدنسازی ثبت نام کردم هانا رو باردار شدم!

حالا شما میشه پیش بینی کنید که این دفعه چه اتفاقی می افته . احتمالا خودتونو برای دو قلو آماده کنید.
ورزش باراسول اینجوری نوشتم که او اش را بخونید. والا اینه باراسل. اینطوری که من دیدم یکجور باله نشسته است که ما روی زمین بصورت نشسته یا خوابیده به پشت یا جلو حرکاتی با پا انجام می دیم و ضمنا هی باید شکمو بدیم تو. حالا هر دو جلسه ای که من رفتم اینوری و اونوریم دو تا فرانسوی بودند. ازونهایی که از شکم مامانشون بالرین در اومدن و ورزش مثل نفس کشیدنه براشون نه مثل ما که بعد از اینکه چربیها قلمبه میزنه چند سال بعدش به فکر آب کردنشون می افتیم. بعد خانوم مونم خیلی سختگیره. مامان درسا میدونی که؟ هنگامه رو می گم.
بعد هی منو با اونها مقایسه میکنه و میگه چرا عقب می مونی چرا وقتی باید بصورت خوابیده پاها رو صاف بیاری بالای سرت و کمرو ببری بالا فقط کتف رو زمین بمونه- مثل اونها یکساعت نگه نمی داری و یهو صدتا قل می خوری؟
خوب پدر من ژنتیکه دیگه تو ببین کله اون زرده زرده. ابرو نداره. من سیبیلم دارم. هیکلم که قربونش برم به نی گفته زکی. تو اینهاشم ببین دیگه!!
بعد این ورزش فشار زیادی به کمر وارد میکنه و اگه دیسک دارید یا عمل کردید فکرشم نکنید. خوب این بود کل اطلاعات من در مورد باراسل!
حالا یکی دو تا جریان بگم.
تو هفته پیش یکروز که رفتم دم مدرسه هرچی صبر کردم وندا نیومد دوان دوان رفتم تو کلاس و خانومشونم بود با چند تا بچه دیگه. بهش گفتم: وندا چرا نیومدی؟ مگه نمی دونی جا برای پارک کردن نیست. الان پلیس جریمه میکنه؟ خانومشون گفت: من سرمشقشو دادم . وندا داره برای بچه ها آدرس می نویسه. دعوتشون کرده. (هی هم خنده اش می گرفت)
من: خاک بر سرم کی کجا؟
معلم: (بازم با خنده) نترس دعوت کرده پارک ! برای روز جمعه.
جریان اینجوری بوده که روز اول مهر بهمون گفتن بچه ها رو جمعه ها پارک ببرید. ما تقریبا هر هفته این فریضه رو انجام میدیم ولی وندا این هفته گفت: مامان چرا هیچکس نمی آد و من گفتم: شاید پارکهای دیگه میرن شاید هم ساعت دیگه ای..
این شده که وندا خانوم دونه دونه تو دفتر بچه ها یادداشت گذاشته برای چمعه تاریخ... ساعت ....بیاید پارک قیطریه.
خانومشون می گفت تو کلمات ُجمعهُ رو بلد نبود که اومد به من گفت: خانوم یدونه جمعه برا من بنویسید.
این تموم شد.
نه تموم نشد از همون روز من دارم تلفن جواب میدم که جریان پارک چیه؟ جلسه است؟ پدرش می تونه بیاد؟ چرا ساعت ۲؟
و من توضیح که این یک حرکت خودجوش بچه گانه است اصولا هر موقع هم خواستید تشریف ببرید و نه ساعت ۲!
اما اکثرا گفتن فکر خوبیه! اینطوری برای ما که شاغلیم و از اوضاع کلاس بی خبریم یه جور جلسه حساب میشه و ترو خدا بیاید ضمن اینکه بچه ها بازی می کنن ما هم مسائلو بررسی کنیم!
این شد که ما جمعه صبحمون کارمون در اومد. حالا شما هم اگه دوست داشتید ما هستیم دیگه خوشحال می شیم ببینیمتون.
خوب فکر کردید قضیه به همین جا ختم شد. نه!
مامان گلی ازون طرف هی می گه. مادر بده برا بچه ها چیزی نبری نا سلامتی مهمون تو هستن. من: مامان جان مهمون چی پارک خداست. مامان گلی: درسته ولی دعوت وندا هستن دیگه!!
از اون طرف چند تا مامان زنگ زدن که چرا مارو دعوت نکردید بچه مون گریه کرده؟؟
بابا من روحمم خبر نداره .وندا چرا نرگسو ساحلو و... دعوت نکردی؟
وندا: مامان بچه های شیطون و بی ادبی هستن تو کلاس همش دارن اذیت میکنن و به بچه ها زیر پایی می زنند بیان پارک چیکار؟
من: خانوم شما تشریف بیارید پارک خودتونه. این بچه یادش رقته بنویسه.
حالا ما دو روزه خبر دار شدیم شو لباس بهار عزیز این جمعه هست. و من تنها وقت خالیم صبح جمعه بود که واقعا از دست بافته های بسیار خوشگل مامان بهار جان اگه بگذرم خیلی دپرس میشم و اینه که باز زمان بدو من بدو!
یک جریان دیگه! چند روز پیش وندا می گه که: مامان منو پانیذ و یاسمین تصمیم گرفتیم که بزرگ شدیم زمین شناس بشیم.
من : خوب چرا زمین شناس.
وندا: چون هر کدوممون چند تا از وسایلشو داریم. یاسمین قرار شده منشی شرکت بشه و جواب تلفن و .. ( شما این جملاتو کاملا جدی بخونید چون بد جوری جدی حرف میزد) پانیذم قرار شد که کارگر بشه.
من: کارگر؟؟؟ یعنی چی؟؟
وندا: (بازم کاملا جدی و مصمم) یعنی جعبه های سنگو جابجا کنه. جنسهای مشتری هارو ببره پایین تو ماشینشون بذاره و ... چایی هم برامون بریزه.
من:
خوب خودت چی؟
وندا: من؟ مدیر عامل دیگه.
من: مامان جان بد نگذره با این تقسیم کار.
خدا کنه مامان پانیذ اینجا رو نخونه. دوستیم با هم وبهتر از شما نباشن خیلی خانواده های لول(کلاس بالا) ای هستند که خدا می دونه! و از زمان مهدشون این دو تا با هم بودن و من دیدم که وندا چقدر در حقش اجحاف می کنه مثلا بعد از اینکه عمه سیمین اون کیف سبک و خوشگلو آوردند وندا مدتی اونو مدرسه می برد. اونروز بهش میگم: این کیف بهتره نه؟؟خیلی سبکتر از اون چرخداره است.
میگه: فرقی نمی کنه.
من: چرا اون خودش خیلی سنگینه و تو از اون پله ها باید ببری بالا بیاری...
میگه: نه بابا من که نمی برم پانیذ می بره؟؟
من: چرا پانیذ؟ وندا گناه داره اذیتش میکنی؟
وندا: نه مامان دوست داره من فقط بهش میگم ته کیفو بگیر اون همه شو میاره.
توجه دارید که موقع بالا بردن اونی که قراره ته چیزی رو بگیره یعنی عملا همه سنگینی برا اونه؟؟؟
حالام چند روزه ماتم گرفته که پانیذ لوزه سوم داره و باید عمل بشه.
منم گاگولم که نفهمم چرا این ماتم گرفته!!



اشتباه نشه ها ما از بچه هامون بعنوان بچه های کار استفاده نمی کنیم اونها رو با مشاغل و زحماتش آشنا می کنیم . مثلا اینجا فهمید بیل چقدر سنگینه و آقای کشاورز یا ساختمون ساز چقدر زحمتش زیاده و باید قدر میوه ها و ساختمونها و وسایلمونو بدونیم.

از هانا هم یک کوچولو بگم برم. همونطور که گفتم مدرسه وندا حاشیه خیابونه و پلیسم همیشه جلو در مدرسه ایستاده و میگه: برو برو!
منم برای اینکه کارم راه بیافته از بچه هام استفاده ابزاری می کنم و قبلش می گم به آقا پلیسه بگو سلام خسته نباشید که اونم نمک گیر بشه و از نیش ترمزمون سوء استفاده نکنه.
دیروز به هانا گفتم: داد بزن آقاپلیسه سلام خسته نباشید. سرشو بیرون کرده داد میزنه: سلام عاشدددتم!!
فکر کنم یکماهی راحت شدم ولی فکر کنم دید قبلش من دارم به بچه یاد میدم .![]()
نه چیز زیادی نیست.
دخترها خوبن خودم دائما حالتهای سرما خوردگی دارم ولی بیشتر مثل حساسیته میاد و میره.یکشنبه رفتم کلاس باراسل. دقیقا همونیه که بدرد من می خوره و منم می خوام. یعنی چی؟ زمانش کمه. یکساعته. مربیش کارشو خیلی عالی بلده. روی جاهایی که من دلم می خواد فقط و فقط تمرکز داره. همش خوابیده انجام میشه. دویدن و ورجه وورجه الکی نداره. شیک و مرتبه. بهت احترام لازمه گذاشته میشه. همه بوی خوب میدن. همه چیز اصله. تمیزززززززز . بمعنای واقعی!!! هانا رو هم جای محشری سپردم و خیالم راحته. یادم باشه دفعه بعد از کسی که بانی و سازنده اینجاست و نگاه خوبش به دنیا صحبت کنم. فعلا واقعا ممنون دستتون درد نکنه!
فعلا بدنم حسابی درد می کنه البته در نواحی زیر بغل و شکم. شنای آخر ساعت این بلا رو سرم آورد. شنا نگو بلا بگو.
دوستم که ایده ورزشو اون داد ولی نوعش رو من گفتم.از اون ا.ن ی ها بوده البته الان میگه نیست بعد از وقایع!!! همش میگه خدا مرگت بده اینم پیشنهاد بود(بخاطر بدن درد) بهش میگم تو الان نمی فهمی چهار روز دیگه اوضاع عوض میشه مجبوریم تاپ و بیکینی بپوشیم اونوقت میگی فلانی خدا خیرت بده.![]()
![]()
سرکلاسمونم خانوم مربی فوق العاده سختگیره. هی سرم داد میزد شکمتو بده تو میگم شکمتو بده تو . صدای موزیکم بلند! من داد بزن اون داد بزن.
- گفتم شکمتو بده تو
من هی دلمو تو میدم...
- خانوم تو دادم اینه! راستش این شکم سرجهازیه من بوده از خونه بابام آوردم. شما تونستی یک کاری کن بره که خیلی حرف شنیدم از دستش!!
در راستای انگیزه بخشی آقامون رفته عکس اولین مسافرتمونو ( مربوط به نامزدی) خدایی شکمم خیلی ناچیز یا اصلا نبوده هی میاره می گه این می شی ها...
منم هی می گم معلومه بابا از اینم بهتر. حالا یه روز حالشو داشتم مسخره ام نکنید می گم چی شد اینقدر انگیزه پیدا کردم. فقط یه نشونی بهتون بگم؟؟؟ کافیه شمام روزی دوبار از جلوی فروشگاه مانگو جردن رد بشید. حسابی انگیزه مند می شوید.
خدا حافظ برم که خیلی دری وری گفتم. اینم آخرین عکس از دخترهای من ماشا.. یکی از یکی سرخوش تر.

شادی ناشی از کفش نو!
اینها بدون موزیک می رقصن معلومه دیگه سریال دلنوازانه وندا با تیتراژ ابتدایی شمس العماره خیلی محشر می رقصه. باید ببینید یعنی اولهاش بابا کرمی آخرهاش با تکواندو قاطی می کنه . خنده داره کاش یکیتون بهم بگه چطور میتونم راحت فیلم بذارم فردا براتون فیلمشو می گیرم. مرسی.
لينك | نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 0:21 توسط مامان گلها (گلناز) |اول نوشت: عزیز دلم (خطاب به دو تا گل خوشگل) دوستون دارم و بهتون افتخار میکنم که با دست خالی تون تونستید یک دختر بیگناه مثل خودتون رو کاری کنید که بازم تو خونه خودش باشه و مادری خون به دلش نشه. هر چی از کار بزرگتون بنویسم کمه ولی کبودی دستهات یعنی تو خیلی بزرگی و من باز حس کردم در مقابل بچه های عصر پلی استیشن و نانو که همیشه سوسول و در دونه می دیدیمشون هیچم!!
اصل مطلب
حتما با دیدن عنوان بالا مشتاق شدید که حتما بخونید و ببینید که... نخیر جانم . بخوانید و قضاوت کنید.دیشب از سر شب شروع شد منظورم سرو صدای همسایه هاست. گویا عروسی تولدی چیزی بود. هرچی بود خیلی توپ بود و صدای ارکستر و دمبلی دیمبو شون حرف نداشت تحملش برای یکی دو ساعت خوشایند هم بود ولی هر چه می گذشت ....
صدای جیغ دختر و پسر ها که خستگی ناپذیر بلند بود. خوب پیش اومده که ما هم مهمونی بودیم و آدم اونجا اصلا خسته نمیشه ولی برای ما دیشب زیادم راحت نگذشت . برای من که با صدای شادی دیگران هیچوقت غر نمی زنم وقتی غیر قابل تحمل شد که هانا هم مدام تو خواب می پرید اما به هر حال گذشت تا دم دمهای صبح منم گفتم عیب نداره حتما عروسیه یکباره دیگه!
اما همین که اون تموم شد . دعای ندبه و صدای حزن آلود و ضجه آلود و داد و فغان آن مداح احمق بی شعور و بیب بیب بیب یکی دیگه از همسایه ها شروع شد. ای خدا اونقدر صداش نوسان داشت که می خوند می خوند یهو اوج می گرفت و نعره گریه آلودش تداعی همه مکانها و اتفاقهای بدو می کرد. هی هانا می پرید و جیغ می زد و من آرومش می کرد. هی دوباره تکرار می شد. آمپلی فایرشونم انگار بم بم تنظیم شده بود و همراه اون تنوره ها صدای بوم بوم هم می اومد. حالا حساب کنید که وسط از خواب پریدنها هانا هی شیر می خواست .
- شی شی مخفف: شیشه شیر
سه بار شیشه پر کردم دوبار شستم و دم پنجره آشپزخونه وقتی چشمم به چراغ روشن اون خونه و سر و صدای توش می افتاد فقط تو دلم خواستم خدا یه جوری خفشون کنه که حالا حالا ها صدا از خونه بلند نشه. حتما دعاشونم قبول بوده.
بابا بخدا من سالم بودم و نه بی خوابی کشیده بودم نه بچه ام زیاد کوچیک بود نه مریض!
ولی اگه همون شب یک مریضی زائویی بچه واکسن زده ای که مامانش به زور خوابونده چیزی بود چی به روزش می اومد؟ خود خواهی آدمها تا چه حد؟؟؟؟؟؟
راستی میشه یکی به این سوال اساسی من که برام پیش اومده جواب بده؟ اگه یک نفری بخواد اون دنیا راست بره بهشت و تو راهم بهش گیر ندن باید شبهای جمعه دعای کمیل بخونه و هی تضرع کنه و بعد نماز شب هم بخونه و از سایر موارد صرف نظر می کنم. صبح زودم که باید ندبه بخونه و باز گریه کنه . حالا اگه اون نفر یک آدم کاملا سالم باشه مثلا چشاش لیزیکی نباشه و... با این شب تعطیلی محشری که داشته هفته اشو چطوری می گذرونه؟؟؟
نیاید بگید آدم با گریه سبک میشه که این یک قلمو ازتون قبول نمی کنم. آخه هر هفته که نمیشه اینکارو کرد برا سبکی. اینهمه راه هست!!!

برای درس انار منظورم صدای ا خانومشون گفتن به تعداد بچه ها انار دون شده تو ظرف یکبار مصرف با قاشق و ... بیارید. ![]()
حالا با این وضعیت آنفولانزا من به کدومیکی از مامانها بگم بیا اینکارو بکن و بعدم دست آدم سیاه میشه و بچه ها میریزن مقنعه اشون کثیف میشه و هزار تا دلیل دیگه. پس رفتم به میوه فروشه گفتم اندازه ۲۵ تا انار کوچولو یکدست برام بریز تو کیسه که اونم نامردی نکرد دقیقا ۵۰ تا گذاشت منم گفتم زرنگی ۲۵ تا خوشگلشو جدا کردم ریختم تو کیسه! بعد ۲۵ تا روبان آماده که نخشو می کشی پاپیون میشه خریدم دادم ونداهه پاپیونشون کرد و یک بعد از ظهر دلچسبی براش بود اونها رو با چسب دو طرفه چسبودنیم رو انارها گذاشتیم تو سبد! بعد با وندا و خاله الناز با مقواهای رنگی این چیز هایی که بالا می بینید بریدیم و تو پلاستیکهای کوچولو گذاشتیم اون نخ طلایی هم اضافه نخ روبانهاست و ۲۵ بسته هم از اینها درست کردیم بعلاوه این کاردستی بادبادک که بعنوان نمونه وندا درست کرد برای همون درس ا . دادم برد مدرسه
اینقدرم مورد توجه واقع شد وندا هم تو کلاس تو ضیح داده که چطوری درست کنن و برای فرداش بچه ها کاردستی هم آوردند مدرسه و الان دیوار کلاسشون پر بادبادکهای رنگیه.
بعضیها بهم میگن خیلی بیکاری. مطمئنم که نمی دونند قاطی شدن با دنیای کلاس اولیها چقدر لذت داره و کافیه یکبار طعمشو بچشی. من با این کارها دارم شارژ میشم. تو چند سال گذشته از بابت کار زیادی که بیرون از منزل انجام دادم و بابتش حقوق می گرفتم هیچوقت لذت اینروزها رو نداشتم. کارهای کوچیک بی مزد و مواجبی که منو به دوران ابتدایی خودم میبره و دل کوچولوهایی خوشگلی رو شاد میکنه که الان با دیدن من حین ورود به مدرسه چنان جیغی می کشن که اولیا مدرسه می دوند تو سالن که ببینن چه اتفاقی افتاده؟
برای من که آدم فوق العاده تنوع طلبی هستم این روزها خیلی طلائی و منحصر به فرده و دارم حسابی کیفشو می برم. جاتون خالی!
بعدا نوشت۱: اون سبده هم از همین سبد قهوه ایهاست که من وقتی هانا رو باردار بودم سه تا درست کردم. دوتاش دسته نداشت شد برای لباس زیرهای وندا و هانا تو کمدشون و اینم سبد وسایل تعویض هاناست. البته یک پارچه قالب سبد هم برا توش دوختم که اینجا برداشته شده.
بعدا نوشت۲: کسی میدونه این چیز میزهایی که عمو پورنگ از ما ها تو ریدر خودش میذاره! به چه دردی می خوره. با همون مطلب بالا دوتایی روشنمون کنه.
بعدا نوشت ۳: مامان دو دختر گلم. این روبانها رو همه مغازه های اسباب بازی و لوازم التحریر و نخ وسوزن فروشی و لوازم گلسازی می فروشن. قبلشو ندارم ولی درست شده اش اینه:

گنجشک لالا، سنجاب لالا
آمد دوباره مهتاب بالا
لالالا لایی لا لالایی لا لا لالایی...
لالالا لایی لا لالایی لا لا لالایی...
گلدون خوابید مثل همیشه
قورباغه ساکت، خوابیده بیشه
گلدون خوابید مثل همیشه
قورباغه ساکت، خوابیده بیشه
لالا لایی لا لالایی لا لا لالایی...
لالا لالالایی لا لالایی لا لا لالایی...
جنگل لا لا لا لا
برکه لا لا لا لا
شب بر همه خوش، تا صبح فردا
شب بر همه خوش، تا صبح فردا
لالا لالالایی لا لالایی لا
چقدر اینو دوست دارم و چقدر خاطره دارم. حالا هانی من اینو چنانی شیرین میخونه که بیا و ببین فقط مصرع اولو بلده و آخر و وقتی رو خطش بیافته صدها بار تکرار میکنه. از حرفهاش یه خورده بنویسم. متاسفانه یا خوشبختانه بچه های من وقتی زبون باز کردن اینکار بسرعت اتفاق افتاده و هیچوقت مثل بچه های دیگه طولانی مدت یک کلمه رو عوضی و خوشمزه نمی گن و کل مدت اشتباه گفتنشون نصف روزه و من خیلی حیفم می آد.
در حال حاضر هانا بسرعت داره پیشرفت میکنه جوریکه دوستم از اون هفته به این هفته تعجب کرد که این چه زبونی باز کرده. از کلماتی مثل اصلا و حتی درست استفاده میکنه فعلا گیرش دوتا کلمه است که خودخواسته در وری میگه.
جامدادیـی = مانه جاجی
دانشگاه = نانشداه
وقتی کار اشتباهی میکنه یا نمی خوابه و من دعواش میکنم تند تند میگه عاشددتم و وقتی خیلی احساسات گومبولی میشه این ددد تا جاییکه نفس اجازه بده ادامه پیدا میکنه و ولی اگه زیادی دعواش کنم یا چیزی بخواد و ندم میگه دوست ندارم یا میگه عاشددت ندارم و اون ددد بنا به درجه بازم اضافه میشه و ...

هانای ما روزی که با ۴ کیلو و بیست گرم( اینش مهمه) بدنیا اومد و باعث فخر کائنات و فامیل و دولت و مجلس شد. اون سال بود که هوا خیلی سرد بود و برفهای آنچنانی بارید و گاز هم قطع میشد.
منم اینقدر این گوگولی توپولو دوست داشتم که همش به خودم میچسبوندم. یدونه لکه ازین صورتیها هم که روی صورت اکثر بچه ها هست زیر چشم چپ اش بود که همونم معروفش کرد به توت فرنگی. خلاصه حاصل اون سرما موقع شب و روزهام بی حالی و برف پشت پنجره شد یک موجود چسبناک و مامانی و غیر مستقل.
البته من معتقدم به ذات بچه هم هست ولی الناز میگه نه تو وندا رو میذاشتی تو کریر کسی هم بهش دست نمیزد. ظاهرا از ترس من!
برای همین خیلی مستقل بار اومد. ولی هاناهه رو هی بغل کردی این شد. راست میگه. هانا مثل من شب زنده داره و انرژی اشو از ماه میگیره نه خورشید. یعنی دوست نداشت شبها بخوابه. منم مخالفت نمی کردم بغلش میکردم. وروی صندلی تاب تاب عباسی میکردیم و دقیقهای طولانی تو چشمهاش نگاه میکردم. گاهی شیر میخورد گاهی می خندید. خیلی کم گریه میکرد. ولی شیطنتو من تو چشمهاش میدیدم و همونطوری هی باهاش حرف میزدم چه با اسپیکر خاموش چه روشن. اینقدر بهم عشق دادیم که خدا میدونه. هزاران بار خدارو شکر میکردم که لذت مادر شدنو دوباره به من چشوند و می فهمیدم زنهای قدیم چه حالی میبردن. واقعا هر بچه یک دنیای دیگه ای رو روبروی آدم میذاره.
تو اون معاشقه ها یکنفر همیشه جلوی چشمم بود. خانوم عموی بزرگ همسرم که من بی نهایت دوسشون دارم. خیل کم می بینمشون چون گاهی ایران هستن بیشتر اونور. ولی اونقدر قند کلام داشتن و خاطره خوب ازخودشون بجا گذاشتن که روزی نیست ما تو خونه ناگهانی یادشون نیافتیم.
زمانیکه من متوجه بارداری هانا شدم. وحشت برم داشت چون مدت کوتاهی بود کاملا بخودم قبولوندم که بچه دوم نخوام و وندا تک خواهد بود. و دیگه قدرت پذیرش بچه دوم رو از دست داده بودم.
تو یک مهمونی که همه داشتن بهم روحیه میدادن. خیلی ساکت نشسته بودن. آخرش بهم گفتن روزی که بیاد و همه خاطرات دوباره مادر شدنو برات رقم بزنه مثل بوی خوب تنش لذت شستشوش. بوسه های لطیفش و ماما گفتن ابتدایی ... اونقت به خدا میگی : خدایا چه نعمت بزرگی رو بمن دادی یک عمر و یک فرصت برای دوباره مادر شدن و بهره مندی از لذتی که هیچکی جز تو نداره و هیچکس بهت نخواهد داد. برات اونقدر لحظه ناب و ارزشمند ساخته میشه که بخودت میگی: یعنی قرار بود من این لذتها رو نداشته باشم. همین یدونه و تموم. من میخواستم که دیگه تجربه شیرین بارداری و زایمانو نداشته باشم.یکبار و همه چیز تموم؟؟
من همه اینها رو تجربه کردم . و روزی صد هزار بار خدارو شکر میکنم. و اگه در مملکتی غیر از ایران و البته افغانستان بودم. خدا میدونه چه آبرو ریزی از بابت کثرت اولاد راه نمی انداختم.
منتظر هانای من ۲ باشید. کانالو عوض نکنید تا من برگردم....
بگذریم خسته اتون نکنم.
دیگه جشن پرشین بلاگم ما رفتیم و دیدن دوستان که خیلی خیلی بهمون انرژی داد و دلم براشون تنگ شده.

وندا - پریسا- هستی

هانای مهربون

تارا عروسکی

حامی یا سامی ؟؟ نمی شناختیمشون ولی خاطره خوشگلی ازش داریم حالا بزودی می فهمم و از همینجا می بوسمش.

اینم یک آپ در خواستی بود و من در گیر بودم و نشد بهتر از این کار کنم. ببخشید دیگه. همش می گم فردا وقتم آزادتره ولی هی بدتر میشه. حالا از هفته دیگه کلاس ورزشم باید برم و نمی دونم وضعیتم چی میشه. هفته قبل به همت یکی از دوستان رفتیم برای ورزش باراسل اسممونو نوشتیم تا بتونیم این چربیهای گوگوری مگوری رو از خودمون جدا کنیم و دیگه یک حال هم بخودمون داده باشیم. هانا رو هم نوشتم کیدز کلاب و دیدم برای یک روز آزمایشی اونجا رو نه صد در صد ولی ای ! قبول کرد. یعنی اول یک کم جبهه گرفت. ولی بعد دید که یکی دو تا از مربیهاش اونو می شناسن (از تو اسکیت) و بغلش کردن بردند رفت . خوب منم اول یکساعتی پیشش می مونم بعد میرم کلاس خودم.
یادش به خیر وندای مستقل که روز اول بدو بدو رفت تو مهد و از تو راه پله داد می زد مامان برو ! و هر روزم که می رفتم دنبالش داد می زد چقدر زود(ساعت ۳) اومدی. فکر کنم کادر مهد فکر میکردن من بچه آزاری دارم.
سلام
من این پست زیری رو دیروز نوشتم خوب! ده دقیقه پیش تاییدش کردم. الانم دوباره دارم اینو می نویسم. خوب؟ اعتراضی دارید؟ به من نمی آد وقتم زیادی بکنه؟ هانا خوابه و من فرصت دارم که یک پست کوچول موچول برا دل خودم بذار.
نمی تونم درست بیاد بیارم! ولی فکر کنم هشت سال پیش بود اونم یک صبح سرد زمستونی دقیقا ۴ بهمن ۸۰ ماه مشهد که من بزرگترین واقعا تاریخی زندگیم تو اون صحنو حرم با صفای رضوی رقم خورد...
و من به عقد مردی در اومد که با تمام وجودم به وجودش افتخار میکنم. همین یک جمله کافی کافیه!! برای تو مهربونترین و دوست داشتنی ترین همسر دنیا.
خوب دیگه ازدواج ما که کاملا سنتی شروع شد ولی کاملا امروزی تموم شد... یک روز عقد کنون داشت و بس!
اگه کسی حالشو داشت ازم بپرسه چرا؟ خصوصی بهش میگم. نه چرا خصوصی؟ می گم. من خیلی برای عروسی رفتن و حاضر شدن تنبلم. حالا می خواد عروسی کس دیگه باشه یا خودم. فرقی نمی کنه . من با نامزدی پر و پیمون بیشتر موافق بودم به هزار و یک دلیل و تجربه!
ولی از جشن عروسی خیلی خیلی بدم می اومد.
بگذریم می خوام از امروزی بگم که با احتساب سال قمریش اولا شب تولد امام رضای مهربون و خوشگلمونه ضمنا سالروز عقد کنونمونه و با احتساب شمسی اش تولد همسر عزیزتر از جانمونه و با احتساب پهلویش که حتما خودتون بهتر می دونید. پس امشب شب خجسته ای هست و منم به یاد اون شراب هشت ساله جرعه ای از اونو بیاد همه روزهای پر فراز و نشیبش می نوشم و برای همه آرزوی سلامتی می کنم.
خاطره اونروزم بگم. من همیشه از عقد تو حرم بدم می اومد نه از تو حرم بودنش ها!! خانومهای مشهد میدونن من چی می گم. یک کارناوال مسخره از قوم عروس و داماد با دهانهای از این طرف تا اونطرف باز راه می افتن تو صحن و تند تند میدوند و اولین آقای روحانی
رو که دم دستشون باشه میارنو ازش خواهش میکنن اون دو تا زبون بسته رو بهم محرم کنه
این چهره داماد بود . این عروسه ![]()
بعد این عروسه که همینطوری نیست که!! یک چادر صفر کیلومتر سفید گل ریزم سرشه و کاملا تابلو! یک حلقه از فامیلم دورشونه. برا مشهدیها عادیه و توجهی نمی کنن ولی شهرهای دیگه اگه ندیده باشن با تمام همراهان همونجا ایستاده و نشسته مراسمو همراهی میکنن وای خدا جونم!!
بعد که اون آقاهه تند تند یه چیزهایی خوند اعلام میکنه مبارکه و یکهو جیغ و ویغ خانومه میره بالا و هرکی دور و بر نفهمیده یا تو حال خودشه از جاش می پره و خدام حرم هم کله میکنن سمت اونها برای تذکر دادن. این وسط بابای عروس!!! من نمی دونم چرا اون!!! پا میشه بسته شوکولات یا نقلشو در میاره و برای بستن دهن خدامه(این خدام یک نفره ولی همیشه جمع گفته میشه فکر کنم مفردش خدمه آدمو یاد خدمتکار شخصی می اندازه ولی خدام یک کم محترمانه تره-مترجم) اول به اون تعارف میکنه و بقیه رو بین مردم و خلاصه شلوغ و پلوغ و این وسط همه مشغول جیغ و ویغ اند که پسره با اون قیافه پیروزمندانه اش از فرصت استفاده می کنه و اولین سو استفاده رو از عروس خانوم که حالا دیگه ملک طلق اش هست میکنه. حالا یا خودشو مماس میکنه یا ویشگونی انگولکی چیزی من نمی دونم ولی حتما میشه چون یهو اون عروسه دلش قیلی ویلی میره و اصلا فلسفه ازدواج غیر از این چیز دیگه ای نیست. و همین تموم.
منم همیشه از این نمایش آی بدم می اومد و یکی از شروط نا نوشته ام این بود ولی از اونجایی که نمیشه تو مشهد باشی و دلت برای امام رضا غش نکنه و دهنت بسته نشه دایی محترممون یه جوری اولش به من سفت و محکم قول داد که خوب هرچی تو بگی اصلا حرم نمی ریم ولی با سیاست خاص خودش خورد خورد منو به همون سمت برد. اولش گفت: صبح زود می ریم هیچکی نبینه. بعد گفت فقط خودتون دو تا با بابا و مامانها! بعد...
قرار ما شد دم کفشداری ۵ یا۱۵ یادم نمیاد. ما دیر رسیدیم و وقتی هم رسیدیم منو تو حرم راه نمی دادن بخاطر اینکه چادرم تور بود و من هر هر خوشحال که خوب پس برگردیم که زنداییم و مامان که ترو خدا این عروسه و یک عالمه فامیل منتظرن اون تو و نمیشه خلاصه رضایت دادند.
رفتیم تو دیدیم شاخ شمشاد آقای داماد اومده استقبال و بدویین فامیل خیلی وقته منتظرند. من: فامیل کی؟
- بقیه از هر دو خانواده: فامیل ما!![]()
چشمتون روز بد نبینه. فرشهای حرم رو دیدید چقدر بزرگن؟ فکر کنم ۱۸ متری هستن یکیشو فامیلهای دو طرف قرق کرده بودن. چون دایی همسر اینجانب از همون خدام بودن پارتی بازی کرده بودن والا که همون موقع هم اجازه نمی دادن داخل اینکار انجام بشه.
حالا حال منو تصور کنید دیگه...
از اونجایی که من فقط تونستم شرط نیاوردن چادر سفید گل ریزو اجرا کنم یک قطعه پارچه که بلاخره بعدا چادر شد و گلهاشم درشت بود اونم روسرمون انداختن.فقط تنها شانسی که من آوردم این بود که روبه روم دیوار بود و کسی نتونست منو تو اون وضعیت که واقعا الان نمی دونم چه ریختی بودم ببینه.
بعدم ما رو دو تا عاقد عقد کرد. نمی دونم چطوری شد که من ور دل یکی نشستم اون یکی عاقده اونورش کنار اونم آقامون!
بعد هر دوشون ازمون پرسیدن که ما وکیلتون بشیم یانه؟ یه چیزی تو همین مایه ها که ما هم ببعی وار گفتیم چرا که نه کی از شما بهتر؟
بعد این دو تا شروع کردن با هم عربی صحبت کردن و انگارم که از یک جایی خواستن با هم مسابقه و رو کم کنی بذارن تند و تندی می خوندن و من همین طور که هاج و واج مونده بودم که چی دارن الان از طرف من میگن- وسط بریدن نفس هر دوشون می فهمیدم که اون طرفیه هرچی میگه این یکی قبولش میکنه. یهو گفتن: تموم شد!
من: یعنی چی تموم شد؟
آقا - یعنی شما از این لحظه همسر شرعی این آقا هستید تا اینشا.. بعدا در محضر رسمی به عقد این آقا در بیایید. مبارک است. واینجوری شد که من روم به دیوار عقد آقامون شدم ![]()
و ساعاتی بعد در منزل پدری ایشون عاقد دفتر خونه حضور پیدا کرد و در جمع دهها نفری فامیل کلک دوران طلایی تجرد اینجانب برای همیشه کنده شد. و شبشم که مراسم نامزدی بود و همین!
و اینه که امروز به روایتی سالروز ازدواج ماست و نه آبانم تولد همسر محترمه که بجاش هفته پیش با حضور مامان و خواهر بزرگشون به انجام رسید و من طبق معمول کادو بوسش کردم و تموم.
پیشاپیش از پیامهای تبریک تون ممنونم.

اینم برای خالی نبودن عریضه از عکسهای قدیم وندا که مربوط به زمستون۸۵ و جشن چهارشنبه سوری مهد بود. سیگاری رو دارید تو دستش!
لينك | نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 9:40 توسط مامان گلها (گلناز) |

