


ارغوانم ممنون. وندا فهمیده چه زحمتی کشیدی چون میتونه اسمشو بخونه
مرسی از محبتت عروسیت جبران کنم.
اااا ( با کسره بخوانید لطفا)
ارغوان جون خوب شد گفتی ها
من چقدر گیجم. راست می گی وندا ۵ سال پیش به دنیا اومد چرا گفتم ۶ سال؟؟
فکر کنم اگه با ساعت تایپ مطلبم نگاه کنی یک دلیلش اون باشه. خواب بودم فکر کنم. ولی به هر حال وندا ۲۹/۴/۸۲ به دنیا اومده و امسال می ره پیش دبستانی. هنوزم ثبت نامش نکردم و دنبال یک جای خوب می گردم.
واقعا ممنون از توجه ات عزیزم. ارغوان جون...

دوستهای گلم ممنون همه تون
مامان ارغوان خب اینکه خیلی ساده است وندا اونموقع ۴ سال و نه ماهش بود. حالا اینهمه گذشته دیگه. از هانیه جون و خاله ستاره خانوم و مامان ستاره خانوم و نگین و نگار گلم و پرستو جون هم یکدنیا تشکر از لطف بی کرانشون ما چه جوری جبران کنیم.هانیه جون شما هم که یادت رفته آدرستو بذاری من چطوری ادتون کنم؟
میترا جون عزیز منو ببخش که نتونستم باهات تماس بگیرم تولد ایلیا گلی رو هینجا تبریک میگم و براش آرزوی سلامت و خوشبختی دارم. ببوسش.
اینم از یکی از اولین عکسها در خونه جدید و اتاق وندا طلا البته با حظور هانا طلا

انگشت پا خورون

ولو با کفش



خوشتون اومد تا بازم دوباره بیایم خدا نگهدار همگی....

وندای ناز من ۶ سال پیش روز بیست ونهم تیر پا به این دنیای بزرگ گذاشت و برای من یه دنیا عشق هدیه آورد. من هیچ سال براش هدیه ای نخریدم چون واقعا نمی دونم چی بگیرم که احساسم رو نشون بده که چقدر از اومدن و داشتنش خوشحالم. اما پارسال براش یک باربی حامله بهمراه آقای دکتر و یه دختر کوچولو و کلیه لوازم بیمارستان و نوزادی گرفتم که برا اومدن هانا آماده اش کنم. همون چقدر خوشحالش کرد. امسال می گه اسکوتر می خوام نمی دونم برای دختری که بخوبی اسکیت می کنه و داره می ره که حرکات نمایشی رو شروع کنه اسکوتر می تونه جالب باشه؟

عکس بالا مربوط به تابستون ۸۳ ونداست.
راستی عذر خواهی از همه بامحبتهای عالم که برام پیام گذاشتید. من هم تنبلم که لب تابم رو هنوز تو این خونه علم نکردم هم دیگه از شما چه پنهون دوستش ندارم . وایو می خوام از همینا که خاله الناز داره . مال ما از اون گنده سنگینهای قدیمیه که باتری هم نداره و خیلی داغونه. یه روزی سالار بود حالا چی ...
حالا نمی دونم بخونم سال دیگه کنکور بده بزنم شریفی چیزی قبول شم شاید بابام یه دونه هم واسه من خرید .
آره حالا که چونم گرم شد بگم که خاله الناز دیروز دوشنبه رفته کوهنوردی اونم کجا سبلان ! صد بار گفتیم دختر نرو بالا ... می افتی ازاون بالا... به خرجش نرفت که نرفت خوب شد حالا اینو گذاشت خونه ما. منم که الان بی خوابی به سرم زد و گفتم حالا که همه خانواده خوابن بیام که خیلی دلم برا همه تون تنگ شده به همتون هم سر می زنم. اگه کامنت نذاشتم ببخشید.
راستی خواستم از همینجا عقد کنون سهیل پسر خاله گلم رو به خودش و خانومش و همه فامیل تبریک بگم ما که خیلی خوشحال شدیم. الهی خوشبخت بشن.
چقد چقد دلمون تنگتون بود کامل هم جابجا نشدیم ها ولی دیگه نمی شد روز مادر همگی تون هم مبارک مامانهای ناز علی الخصوص اونهایی که تشریف آوردم و با محبت برام کامنت گذاشتن.
اینم یکی دو تا عکی مربوط به آوارگی ما...
کوچولویی که و شلوغ پلوغی خوابش برده.

و اینم کوچولویی که تو شلوغ پلوغی پستونک خورم شده بود.

زودی می یام و براتون خبر های زیادی دارم.
به هر حال دعا کنید همه چی زود انجام بشه منم زودی بیامو ببینمتون. دلم تنگ می شه تا اون موقع.
فعلا هم ازتون خداحافظی می کنم. مرسی مامان پویان مامان ستاره مامان نازنین که همیشه به ما سر می زنید. مرسی میتی با اون ماهی طلایی نازت که حتما خیلی در گیر سفر هستی مرسی نگین و نگار دختر های ناز و عزیز مرسی پرستو جون مرسی ارغوان گلم مرسی خاله الناز مو قشنگ مرسی مامان ارشیا هاله جون . مرسی طنین گلم عروس خانومی مرسی تارمیتا (پگاه) جون و آمیتیس و سلوی گلم و همه دوستهای خوبی که اسمشون رو موقتا فراموش کردم مرسی که علاوه بر اینکه تشریف می آرید کامنتم می گذارید و از دلتنگیهام کم می کنید. سلامتی همتون آرزوی قلبی منه.

آی کیف می ده از صبح تا عصر غیبت و خبرهای دست اول از نوع فامیلی رد و بدل کردن و ...
دیروز هم که با خاله مینا جون و خاله فرح گلی رفتیم خونه خاله جون و از هر دری سخنی نقل حرفها هم قطع شدن سهمیه بنزین ماشین (بعضی ها) مثه خاله فرح و لیلا بود و نفرین به جون همون که کرد.
این آقا پسر گل که تو عکس می بینید مانی نوه خاله مامان گلیست. یکم سخت شد نه. ولی یک عسل واقعی است که حدودا ۲۰ روز از هانا کوچیکتره.





راستی چند روزه ما خاله الناز موقشنگ صنعتی شریف
رو ندیدیم بخاطر اینکه داره امتحانهاش شروع میشه . ماهم خیلی دلتنگت هستیم گلم. درسهاتو خوب خوب بخون تا زودی ببینیمت . برات دعا می کنیم بیست بشی.![]()
![]()
![]()
خانوادگی دعا کردیم.
وندا خیلی داره بهش خوش میگذره آخه بابا بزرگ روزی چند بار میبرنش پارک روبروی خونه که البته امروز عصر اعلام کردن دیگه نمی برن چون خیلی شیطونی میکنه. حالا خوب شد یک نفر منو درک می کنه.

هانا هم که بی نهایت مامانی شده و همش بغل منه. اگه کسی نصاب بچه می شناسه راهنماییم کنه من دعاش می کنم.

خلاصه این دو تا رو اینقدر آروم نبینین اونکه خودشو زده به خواب این یکی هنوز تمارض بلد نیست.

تعطیلات خوبیش اینه دیگه ما زود به زود می آییم.

مامان گلی جون اونموقع که این لباسو برا مامانم خریدی فکر می کردی یه روزی نوه گلی ات هم بپوشه؟؟
