

عکسها مربوط به تولد ۳ ماهگی ( بنا بر روایات چینی )
من عاشق این عکسم
اسمشو گذاشتم اولین دیدار دو خواهر البته از نزدیک قبلا از پشت شیشه دیده بود. عکس اونم بعدا می ذارم.

خاله الناز دستت درد نکنه . مامانهایی که منتظر تولد کوچولوتون هستید حتما حتما یک آدم خوش ذوق و با حوصله رو مامور شکار لحظه ها کنید .

اینجا هم تور دید و باز هوس عروس شدن ...

اینم یکی از عکسهای قدیم وندا موقعی که این لگو رو براش خریدیم. با عکس جعبه اش اینو درست کردم.
داریم به تولد هانی گلم نزدیک می شیم. یادش به خیر. چند شب پیش بهش می گفتم.:(( هانا یادته پارسال این موقع ها دیگه من یک شبم نتونستم بخوابم ؟ )) کل ماه آخر رو بی خواب بودم چون هانا درشت بود ۴ کیلو و خرده ای و دیگه هیچ جوری بجز نیمه دراز کشیده نمی تونستم باشم. کیلو کیلو مجله زرد می خریدم و تا صبح بیدار و وقت کشی می کردم. خریدن مجله مثل خرید نون و شیر روزانه انجام می شد. الناز جونم ممنون که پا به پای من بیدار می موندی مخصوصا شب آخر که تا صبح پرت و پلا گفتی و از استرسم کم کردی ![]()
![]()
یادته ....
میخواستم خودم رو تست کنم . آخه همیشه دلم می خواست خونمون برای چند روز مرتب و تمیز و صاف بمونه ولی نمی شد. این چند روزه بعد از یک هفته ای مهمونداری البته داشتم تست میکردم. باورتون میشه هیچ کار اضافه ای بجز خونه داری نکردم. فقط شستم و جمع کردم و بچه داری ... یاد مادر مادر مادر بزرگ به قبل فامیل می افتم آخه تا اونجایی که من یادمه و دیدمشون تو خانواده ما زنی اینطوری نبوده شاید اون قبلیها که من ندیدم .
یک تلاش مسخره بود در برابر طوفان ... همش عین مرغ توک زدم به زمین و لباس و اسباب بازی و پوست شکلات جمع کردم.
نتیجه : هرچی کار کنی بیشتر ازت سوء استفاده می کنن. و من از فردا می رم دنبال همون کارهای جالب خودم. راستی مامان ستاره جونم بریم کجا عزیزم ...
نفیسه جونم کی خونه ای دارم می آم...
کی میخواد بره خرید من پایه ام ...
کار خونه تعطیل ...
بوی طویله که از خونه بلند شد من کار خونه انجام می دم...
حیف این چند روز گذشته که به بیگاری تلف شد . کوزت درکت کردم.
الناز جون موبایلم خاموشه دادم تعمیر شهرستون !!!
اگه تونستی چن تا عکس ناز بذار . پست بدون عکس مزه نداره .
ناناز خانوم بندر هوا خوبه دیدی یه سر اومدم.
هاله جونم نگین و نگار عزیزم بوشهر چی ...بیام خونه اید درس ندارید؟
لينك | نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 0:32 توسط مامان گلها (گلناز) |
گفته بودم این رایانه!! ما که با ذغال هم کار می کنه چقدر اوضاعش خرابه. تو این مدتی هم که عکس جدید می گذاشتم به برکت وجود خاله الناز موقشنگ و اون لب تاب بهتر از جانش بود که بعد از اینکه دوستاش گفتن برو اونو زودتر از خواهرت بگیر که همین الانم باید بری از لابلای صفحه کلید سرلاک در بیاری!! اونم دیگه اصلا اینطرفها آفتابی نمیشه منم نمی تونم عکس جدید بذارم . نمی خوام این ذغالی رو هم ویروس کشی کنم چون اصلا از چشمم افتاده خفن..
آقامون هم گفته بودن یدونه دیگه قرار برام بخرن که اونم به روی مبارک خودشون نمی آره همچین حرفی زده بوده. ![]()
می بینید من چقدر طفلکم ...
مجبورم فعلا عکسهای قدیمی بذارم چون کارت حافظه دوربین رو که بذارم یعنی خودم دستی دستی اونو کشتم. و فورا از رده خارج می شه.
ای ی ی بقول همون خاله الناز زندگی چقدر سخته ای ای ی ی ![]()
فعلا این عکسهای قدیمی رو داشته باشید تا من بعدا یک کارهایی بکنم. ببینم زورم به کی می رسه.



وندا و مهرشاد ( اولین دوست مهدش )

همه مامانها بچه ها شونو دعوا می کنن مگه چیه
آیکون عذاب وجدان اینه ؟؟؟ ![]()
بعدم عکسشو می گیرن و هی نگاه می کنن و شکر میل می کنن.

فدای محبت همتون دوستون دارم.
پا ورقی : راستی مامان هانای یکسال و نیمه برات ایمیل زدم رسید ؟؟؟
لينك | نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 8:31 توسط مامان گلها (گلناز) |ممنون / این رو به حساب لطفتون به خودم گذاشتم .![]()
نهم آبان تولد آقای بابا پدر بود یعنی بابای گلهای خونه . هیچوقت زیاد خبری نمی شد. اما امسال....
برگردید به چند تا پست قبلی ( تولد فراموش شده )
بعله نمی دونم مسئله دادن سوزش اساسی به اندامهای تحتانی بعضیها بود یا چه عمد دیگری اصولا میتوانست در کار باشد که همه فامیل دور و نزدیک و کوچک و بزرگ و حتی احتمالا آقا مرتضی سوپری محل ( شمعها رو از اونجا خریدم فهمید ) و ... حضورا - تلفنا و یا با ارسال پیامک و یا پیغامک به خودم موقعی که حضور نداشت از دور و نزدیک حتی خارج از کشور پیامهای تبریک خودشان را ارسال نمودند
از مامان و بابای خودم بگیرید تا .... همون آقا مرتضی یا قنادی دانمارکی
بعله برای شرمسار کردن آقای همسر و زنده نگهداشتن آیین جشن تولد در خانواده که ظاهرا من به اشتباه فکر میکردم در خانواده مربوطه حداقل دو نسل است به دست فراموشی سپرده شده و زنده کردن این آیین کهن کیک بستنی مبسوطی ابتیاع نموده و به دیدار همسر عموی نازنین همسر و دختر ایشان که از همسایگی بلاد کفر (کانادا) اخیرا بازگشته بودند رفتیم.
در آنجا تولد ایشان گرامی داشته شد و جهت اینکه کادوی خریداری شده کاملا باب طبع ایشان باشد هیچی نخریدم چون اصولا همچین چیزی اصلا اختراع نشده. بعدشم اونکه راضی به زحمت من نیست که شیک برم خیابون و ماشینو پارک کنم و با بچه بغل ادکلن ها خوشبو رو یکی یکی امتحان کنم و و یکشو که باید ختما گرونم باشه انتخاب کنم و وایسم یکساعت آقاهه کادو کنه بعد یکساعت دوباره تو ترافیک بچه به کریر برگردم و اووووه ...
اصلا جناب همسر راضی نیست . من همون هفته به هفته شهروند برم و برنج و روغن و حبوبات و گوشت و مرغ بخرم و به سرازیری خیابونو دنبال چرخ دستی آویزون سر بخورم بسه. آقامون که راضی نمیشه بیشتر از این تو زحمت بیوفتم.... (شکلک تف تف روم به دیفال)

بگذریم ساسا جونم از شوخی پوخی گذشته خودتم میدونی که ما چقد چقد خرابتیم و طایفتا سوخته شوهر ...
تولدت مبارک گلم
برای ساز چشمم
کسی ترانه آورد
اتاق کوچکم را
لبی به خنده پر کرد
به شانه اش پریدم
شبیه یک چکاوک
کسی به او بگوید:
(( تولدت مبارک )) 
لينك | نوشته شده در جمعه دهم آبان 1387ساعت 0:20 توسط مامان گلها (گلناز) |
ما از مسافرت اومدیم.
رفته بودیم مشهد آخه نامزدی دایی بهنام بود و چقدر همه چیز خوب و عالی پیش رفت و ما هم خیلی بهمون خوش گذشت.

قبل ز رفتن وندای غمگین از اینکه داشت از بابای مهربونش جدا می شد.


بابا گلی جون چقدر بهمون محبت کردید
عمو سعید و خاله مینو و فرید جون از شما هم وافعا ممنون
البته از همه فامیل خصوصا مامان بزرگ و پدر بزرگها و عمه ها خیلی خیلی ممنونیم .
اینم چند تا عکس از مراسم نامزدی که یک بار دیگه بهنام و سمیرا جون مبارکتون باشه .


اینم کادوی مخصوص نامزدی من بود برای عروس خانوم.

وندای بابایی که تند تند دلش برا باباش دلش تنگ می شد و ...
اما بلا خره دیروز برگشتیم سر خونه زندگیمون . وارد خونه تر و تمیز و پر از میوه تازه و خوراکی شدیم و دیدیم وای یک سبد بزرگ گل با چند تا کادو رو میزه...

مثل دفعات قبل ساسا جون مار و شرمنده کرده بود و وندا یک بسته خمیر بازی با یک ست دو تایی تلفن
که کار می کنه صاحب شد که من یهو چشم به نوشته رو سبد افتاد و ...

گلهای زندگی به خونه خوش اومدین. وندا و هانای عزیزم -نفسهای باباب
منو می گید ![]()
ساسا خان هم داشتن چمدونها رو از پارکینگ می آوردند بالا
منم داشتم دق می کردم که وقتی اومد و من شاکی شدم گفت پشت سرتو نگاه کن.
آخی
یه سبد گل جدا هم برای من ...

خدایا ازت ممنون برای همه چیز این مسافرت خوب نامزدی و عقد کنون و مهربونی و سلامتی فامیل و سلامتی مهربون همسرم.
پی نوشت : قبل از اینکه بریم مشهد تا روز قبلش برای من بلیط گیر نیومده بود و برای همین من به وندا اصلا نگفتم شاید بریم که اگه نشد غصه نخوره. صبح رفتنمون زنگ زدم مهد وندا از مربیش اجازه شوبگیرم مربیش خانوم بسیار نازنینی هستن پرسیدن عصر خودم می رم دنبالش گفتم آره . وقتی بعد از ظهر رفتم آمدن جلو در و گفتم من دیشب خواب دیدم یکی از شاگردهام می خواد بره مشهد و من بهش قسم می دم برا من دعا کنه وقتی صبح اومدم تو کلاس وندا اومد بمن گفت من امروز می رم مشهد ترو خدا مرتب به وندا یاد آوری کنید تا برای من دعا کنه.
خدا جون قربونت برم که همه چیز رو به بهترین شکلش فراهم کردی تا در یکی از بهترین لحظات دنیا لحظه عقد کنون ما تو یکی از بهترین جاهای دنیا حرم امام رضا باشیم . یاد همه دوستهای گلم بود بخدا همه و برای همتون دعا کردم . امیدوارم خدا آرزوهای همه رو زود زود برآورده کنه.
لينك | نوشته شده در شنبه چهارم آبان 1387ساعت 16:6 توسط مامان گلها (گلناز) |
