چند دفعه دوستهای گل و مهربان لطف کرد و سوالهایی مطرح کردند. حمل بر بی ادبی نکنید اگر جواب ندادم. من سعی میکنم جوابهای هر کسی رو توی بلاگ یا با ایمیل خودش حضورا بدم. ولی بعضیهاتون اصلا آدرسی نگذاشتید و سوالها هم تا حدی خصوصیست حالا من اینجا بنویسم؟؟ بهر حال یک آدرس بگذارید من حتما براتون جواب میذارم. با کمال افتخار
دوست گلم راحله جون و یکی دو دوست دیگه: اولا شما لطف دارید و چشمهاتون قشنگ می بینه.دوما در مورد لباسهایی که برای دختر کوچولوهام میخرم. والله مختص به یکجا نمیشه . پاسداران- میلاد نور- گاندی - گلستان و محسنی و ... صد البته سنایی
میدونید که الان چقدر تنوع زیاده و البته جنس عالی هم کمه. من معمولا لباس تو خونه ای اگه مارک کارتر هرجا ببینم می خرم. ضمن اینکه بعضی فروشگاهها هم همیشه دارند و ما می شناسیم دیگه. برای بیرون هم هرجا چیز خوشگلی ببینم و من اونطوری نیستم که به قصد خرید براشون برم چون اونجوری مجبور میشم بلاخره بخرم. اما از همه جاها بهتره خیابون سنایی است هم لباس هم کفش و هرکس هم فکر کنه گرونتره باید بگم نه. یک فروشگاه هم مدتیه در طبقه سوم گلستان پیدا کردم که همونهایی سنایی رو داره ولی کمی ارزونتر میده. بهار اصلا تعطیل هیچوقت خوشم نیومده هم از جنسهاش هم از رفتار فروشنده هاش. اونجا همیشه مشتری گذری حسابت میکنن. اگه مجبور بشم فقط برای لوازم می رم .
من و همسرم کلا اعتیاد به خرید لباس دخترونه داریم . مدتی رفتیم برا ترک ... ولی نشد اراده نداشتیم دوباره برگشتیم ایندفعه حریصتر. چه میشه کرد.
هرکدوم از لباسها هم دوست داشتید بپرس بگم از کجا و چند . حتی میتونم برم برات بگیرم . با کمال میل.
مامان شازده جونم در مورد سوالت برا ترک کارم . عزیزم من بطور قطعی ترک کار نکردم. یعنی کارفرما من همسرم هست و هر وقت بخوام برگردم میتونم و الانم دائم میگه بیا. ولی من اصلا شرایط کار کردن رو ندارم با دو بچه اصلا شدنی نیست. حداقل برای من چون ساعت کاریش زیاده و من الان کارهای خیلی ضروری رو در خونه انجام میدم. و فعلا اینطوریه اما در مورد هر کسی فرق می کنه. البته که بچه ها یک روز بزرگ میشنود ولی ما بلاخره استقلال مالی و موقعیت کاری رو لازم داریم و نباید موقعیت رو اگر خوب هست کنار بذاریم. چون همیشه بچه ها به ما اینهمه احتیاج نخواهند داشت. اما الان که کوچیکترند واقعا هم گناه دارند هم آدم خودش دوست داره لحظه ها رو از دست نده. مثلا من شبها که هانا میخوابه یک لحظه هم از خودم دورش نمی کنم درمورد وندا دلم میخواست زود بزرگ بشه ولی هانا نه چون احساس میکنم این روزها داره میره و تکرار نمیشه من نباید عطر تن اش رو از دست بدم. نفس به نفس می خوابیم صبح که بیدار بشه حتما می بینمش و یکربع بغل و ماساژ و بوسش میکنم . اونوقت دلم می گیره برای کوچولوهایی که صبح زود می برنشون مهد و آغوش مادر و ناز کشیدنها رو ندارن.
بقیه دوستان: ببخشید ترو خدا نمی خواستم یک پست برای این پرحرفی هام باشه و حمل بر بعضی چیزها نشه . مجبور شدم شما ببخشید.
لينك | نوشته شده در جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 11:15 توسط مامان گلها (گلناز) |هانای متعجب از دیدن برف

وندای خوشحال

این چند تا هم عکس های هنری شخص بنده است. لطفا نظر بدهید .
شاخه گل سرخ خمیده از سنگینی برف

خرمالوهای حیاط



پارک قیطریه

راستی یک سوال از اونهایی که در عکاسی تبحر دارن. میشه راهنمایی بفرمایید از چراغهای روشن در شب طوریکه معلوم بشن چطور باید عکس گرفت؟ من با فلش که میگیرم زیاد معلوم نمیشن بدون فلش هم که اینطوری تار میشه. ممنون .

تا دیدار بعدی دل همه تون شاد و لبهاتون پر خنده...
کاملی یعنی رایانه ذغالی ما خراب شد. ظاهرا در جریان ویروس کشی یکی دو تا از فایلهای سیستمی رو فرستادم به عرش. فعلا در حد دو خط میتونم بنویسم. فورا ری ست میکنه. با عرض معذرت یکی دو روزی در خدمتتنون نیستم. مریضمون که خوب شد برمی گردم و جواب همه کامنتهای محبت آمیزتونو می دم.
دلتنگ شما
لينك | نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 10:35 توسط مامان گلها (گلناز) |
هزار بوسه به نشانی خدایی که ترو برام فرستاد.
خدا جون این خوبیهاتو جبران میکنم. باور کن من میتونم خوشحالت کنم. همیشه به فکرشم.


باز هم کودک آزاری





گریه و بد قلقی

و خواب بی موقع



دقیقا برنامه همه بچه های زیر سه سال در تولدشون.
صبح جمعه





در اولین فرصت براتون میذارمشون دعا کنید خوب بشه.
فردا هانا گوگولچه یکساله که زندگی این دنیا رو تجربه کرده. مقداری شیطونه. عاشق چای و کنترل تلویزیونه فقط تلویزیون.
تو خونه ما فقط من چای خور بودم و بس وندا در عمرش فقط خونه مامان بزرگش براش چای ریخته شده که اونهم نخورده . تو خونه فقط قهوه و نسکافه و نهایت هات چاکلت ولی من در موردهانا حساسیت بخرج ندادم هیچ بی خیال خیلی از کارهاش هم هستم مثل همین چای خوردن . آی کیف داره یک پای چای خور خوب داشته باشی. چای تو قوری بجای تی بگ. تو سینی چای بیاری بجای یک ماگ تنها...
فردا که بشه هانا یکساله که اومده تا به من خیلی چیزها رو بده نمی تونم برای کسی بگم گفتن نداره . اما دیشب فکر میکردم اگه نبود خیلی از این اتفاقهای خوب نیافتاد بود یکیش همین دنیای وبلاگ نویسی و وبلاگخونی که بیشتر سرگرمی من تنها و تو خونه مونده تو اون زمستون سرد و عجیب تهران بود.
اینو فهمیدم که باید بیشتر تو خونه باشم . قبلش خیلی کارم زیاد بود ولی این مطلب بهانه شد و من شدم مامانی که سر ساعت عصرونه بچه اش رو میده . اتاقش همیشه مرتبه و یک عالمه لباس و جوراب شلواری تمیز تو کمدشه. میتونه به آموزشش بیشتر برسه و ساعتی بچه هاشو در آغوش بگیره و کارتون نگاه کنه. و بعد از ظهر ها عمو پورنگ ببینه و بیخودی بخنده تا بچه اش از ته دل و بلند تر بخنده. مادری که انرژی داشته باشه تا بتونه انرژی بده.
شب از نیمه گذشته من و هانا بیداریم داره با ظرف خرما کلنجار میره که بازش کنه. مثل خودم بیخوابه مثل پارسال اینموقع ها و بعدش شبها نمی خوابید. گریه هم نمی کرد فقط نمی خوابید . چشم تو چشم هم ساعتها بهم نگاه میکردیم خوشحال بودم و سرمست و فقط نگاهش می کردم خوب گاهی راه می بردمش و اصلا خسته نمی شدم. شاید تو اون دل شب من از تو چشمهای گرد دخترک خدا رو جور دیگه ای شناختم . خدایی که هیچوقت معلم دینی مدرسه نتونست بمن بشناسونه فقط منو ازش ترسونده بود. ولی خانوم ... و ... من هیچوقت از خدایی که تو می گفتی حتما ما رو بخاطر صدای خنده های سیزده سالگی که از پنجره کلاس به بیرون میره و مرد میشنوه و ... تو جهنم میبره نترسیدم ولی خوشبخت بودم که خدا خودش خودشو بمن شناسوند با همه نعمتهایی که به من داد و تو نتونستی ذهن منو خراب کنی. فقط همیشه میگم ایکاش میدونستی همیشه ازت بدم می اومد و حالا خیلی بیشتر.
کاش پیدات کنم و بهت بگم ولی گفتم نداره مامانم گفت که دخترتو که با هزار نذر و نیاز بدنیا آورده بودی تو یک عروسی دیده و چه جورم که نبوده اون دخترک ۱۳ ساله معلم عزیزم حرفهات بدرد دختر خودت هم نخورد. بیچاره تو ...
الان چرا دارم این حرفها رو میزنم ؟ یک روز نسل ما برای بچه هامون همه چیز رو خواهد گفت. خیلی حرفها از پدرهایی که تو این مملکلت همیشه زحمت کشیدند و از زندگیشون هیچی نفهمیدند ولی همیشه هم شرمنده بچه هاشون بودند.
این لینک مسابقه است.
مسابقه ![]()
هی بی نظر و با نظر و یواشکی و معلومکی میآین میرین. خیال میکنین من نمی فهمم. خیلی خوب نمی فهمم. ولی راضی نیستم اینو ببینین و بمن رای ندید. وای بحالتون اول نشم. و خوش بحالتون اگه اول بشم.
اینها شوخی بود. مهم شما دوستهای گلم هستید که امروز بعد از ظهر دو تا تون (باران جون و مامان بهارش و باران جون و مامان نسترنش)بهمراه گلهای خوشکلتون رو دیدم . خیلی عالی بود. انشالله بازم از این قرارها بذارید.
متاسفانه یادم رفت دوربین ببرم ولی اون دو عزیز مقادیر مبسوطی عکس گرفتند. که حتما در وبلاگ گلشون خواهید دید.


ببخشید از اینکه عکسها اصلا مرتبط با موضوع نیست.
لينك | نوشته شده در دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 23:54 توسط مامان گلها (گلناز) |حالا فکر کنم فقط باید یک ویندوز هم عوض کنم تا درست و رهوار بشه . فعلا که تو نت می آم و عکس میذارم با لب تاب خاله الناز موقشنگ عزیزم بوده که چند وقتیه اینو به من داده( امتحان میان ترم داشته). مرسی الناز جونم- مرسی وایو جونم- مرسی تاینی پیک- مرسی امتحانهای میان ترم مرسی دانشگاه صنعتی شریف. تا می تونی سخت بگیر. آهاااا
یادم اومد عنوان این پست روز دانشجو مبارک همه دانشجوهای گلی که من میشناسم. الناز سپیده عاطفه محدثه شقایق طیبه ومروارید و حوریه و ناناز گلم و ... الناز جان افسانه میدونی که ....
روزتون مبارک

وندا پاییز ۸۵- نمایشگاه بین المللی


برای تولد یکسالگی هانی گوگولی...

اولش می خواستم یک تولد توپ بگیرم با حضور همه دوستهای وبلاگی اولا و دوستهای خودم و دوستهای وندا و خاله الناز و دوستهاش اینها بعضیهاشون بجای صد تا دی جی هستن و صد البته بدون اونها فایده نخواهد داشت و منم خیلی دوسشون دارم .
اما ییهو نشستم فکر کردم اصلا ولش یک کارهای دیگه بکنم مثلا آتلیه توپ ببرمش چون بچه ها که تو تولدشون اونم یکسالگی فقط موزیک متن دارند اونهم از نوع گریه چه کاریه باباشم که نمی تونه باشه . منم واقعا دست تنهام . فقط می مونه یک مهمونی که مدتهاست دلم می خواست داشته باشم از دستم می ره اونهم بعدا میشه گرفت و حتما هم خواهد بود (از حالا همه دعوتید). آره فکرم خوبه یا نه؟ بجاش می برمش آتلیه کلیک که فعلا مد نظرمه . اگه کسی جای بهتری می شناسه بهم خبر بده. بعدم یک مهمونی ۴ نفره یا ۵ نفره ( الناز) یه جای با حال و یک تولد کوچولو تو خونه باحضور عمه ها و مامان بزرگ و یا خاله مینو و عمو سعید و فرید جونم یا دایی بهنام و سمیرا جونم یا هر کسی زودتر بتونه بیاد.
موافقید؟؟؟ خبرم کنید.
راستی هر چی عکس هست مربوط به عروسی دیشب می باشد.

هانی و نیکی و ... مشت وندا ( تو همه عکسها یه دستی پایی چیزی هست نمیدونم چرا)

مربوط به روز عروسی زیر میز و بعد از کشف محتویات داخل کیف خاله مهدیه
حتما با یک پست در مورد سمیرا جونم می آم. قدرت خدا رو برم چه عشقی تو دل بنده هاش می ذاره . و این دختر چقدر زود تو دل همه مون جا باز کرد. انگار صد ساله که بوده و دوریش اذیتم می کنه و بی قرار دیدنش هستم.
لينك | نوشته شده در دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 2:0 توسط مامان گلها (گلناز) | 




بچه ها هر دو خوبن ممنون از لطف همه مهربونها که می آن و نظر می ذارن و اونهایی که می آن و نظر نمی ذارن و من بهشون میگم وبگذران خاموش.

با اجازه نگین و نگار گلم که ازشون ممنونم و آرزوی موفقیت شون رو در درسهاشون دارم .همیشه آرزو میکنم وندا و هانا مثل شما بشوند. مهربون با ادب و درسخون.![]()

وندا و نازنین دوست اسکیتی نازش

وندا - هانا - نازی
دست هانا بهتره تو این عکسم زیر نازی مونده ![]()

آره دیگه فردا عروسی یکشنبه هم پاتختی و بعدش با عکسهای جدید می آم
باید برا هانا لباس بخرم نمی دونم کجا برم. گلستان و سنایی و ارمغان کودک رو دیدم چیزی پیدا نکردم . تا حال نشده بود از سنایی دست خال بیام. ولی لباسها خیلی تکراری شده دیدین؟
آی بدم می آد. یاد شیرخوارگاه می افتم...
فعلا....
لينك | نوشته شده در جمعه هشتم آذر 1387ساعت 23:20 توسط مامان گلها (گلناز) |
دقیقا دو روزه تو نت نیومدم که دلیل داشته



ظهر دوشنبه بود دقیقا جلو چشمم و دقیقا مواظب هم بودم که ناگهان هانا خانوم در کمد لباس باباشو باز کرد و در چشم بهم زدنی دستشو انداخت تو لولای در (مثل مال کابینته) و ناله اش بلند شد تا من سر برگردونم دیدم یک تیکه کلفت از پوست دست کنده شده و انگشت همچنان گیر کرده . کاش ناراحت نشید ولی بد جوری انگشت برش خورده بود و من نمی دونستم چه حرکت انجام بدم که انگشت از فشار خارج بشه و کمترین صدمه رو ببینه ...
درد سرتون ندم تا انگشت از اون لا در اومد تقریبا دو سوم انگشت کاملا بریده شده و با یک سوم باقیمونده به جاش وصل بود... ناخن هم که کج مونده بود و ...
شما جای من بودید با یک دست اینطوری و بچه ای که با تمام وجود درد داشت و گریه می کرد و دستپاچگی چکار می کردید.
نفهمیدم چطوری بادگیرش رو نصفه تنش کردم و در حالی که قطرات کوچک خون رو لباس هر دو مون می ریخت گذاشتمش تو ماشین و گاز و بگیر سمت کلینیک ...
در حالیکه با یک دستم دست کوچولوشو که با بی قراری از دستم می کشید محکم گرفته بودم تا باقیمونده اش کنده نشه و با دست دیگه رانندگی و در ذهنم هزار فکر ناجور و دلهره .... تمام تنم می لرزید.
ماشینو دوبله گذاشتم جا پارک نبود و به نگهبان دم در سپردم مواظب باشه اگه صاحب ماشین اومد من که اینجام بگه.
هر کس منو تو اون وضعیت می دید می خواست شرح حال بگیره و همونجا نصیحت و شماتت: چرا مواظب نبودی این بلا سر بچه اومد و ...
حتی یه دختر عوضی با اون ابروهای پاچه بزیش برگشته می گه نمی تونی کنترلش کنی خوب ببندش . می خواستم بگم آره اینم مثل مونگولها می شینه تا شب که باباش بیاد ...

خدایا ما کی می خواهیم یاد بگیریم اینقدر واسه هم اظهار نظر نکنیم اونم در اون موقعیت...
همه اینها چند ثانیه نشد چون من اصلا به کسی جواب ندادم فقط دویدم سمت پذیرش که یک خانوم جوون و یک آقای جوون داشتن با هم گل می گفتم. دقیقا هم منو می دیدن به خانومه گفتم : خانوم من کجا باید برم؟ گفت :باید دکتر ببینه ! خوب شد گفت والا من فکر می کردم همون نگهبانه هم می تونه .
بهش گفتم: کجا باید برم ؟
- : اول باید قبض بگیری.
من : بذار اول ببرمش می آم قبض می گیرم ...
درحالی که بلند شد بره سمت یک کامپیوتر که آقا جوونه قبل از اومدن من یک چیز قابل توجه براش تو اون باز کرده بود. گفت: نمیشه . چد لحظه صبر کنید..
در حالی که نزدیک بود صدام اونجا رو بلرزونه دقیقا ۱ دهم ثانیه جلوتر آقا جوونه قیافه شیر نر مانند منو دید و با دستپاچگی گفت: اول کار خانومو راه بنداز.
شانس آورد ...
برگشته می گه : ۶۵۰۰ لطف کنید . دید دستم خونیه و می لرزه و به زحمت با جاسویچی و موبایل از توکیف ۷۰۰۰ تومن درآوردم.
با همون خونسردی و عشوه برگشته می گه: پونصدی نداری؟؟؟؟؟
یعنی شانس آورد که دستم پر بود والا اولین وسیله بالای ۱۰ کیلو اونجا رو تو سرش می کوبیدن . فقط داد زدم خانوم نه به قبض ات نیازی هست نه بقیه پول فقط به من بگو اتاق دکتر کدومه...؟؟
تا بیاد با عشوه و دلخوری بگه نگهبانه درکم کرد و منو راهنمایی کرد تو اتاق دکتر.
طفل معصوم هانا گریه اش بند اومده بود.. دکتر مسن بسیار مهربانی اونجا بود و همش می گفت چه بچه مظلومی با این درد ..
تا بیاد با کلرور سدیم بشوره و وازلین و بتادین بزنه دیدم هی صدای گرومپ و بعد دزد گیر و باز گرومپ محکم تر و باز دزد گیر ماشین ...
دکتر فهمید و گفت : ولش کن بذار بزنه بچه رو نگهدار...
بعد لابلای صداهای گرومپ و دزدگیر صدای دیگه ای اضافه شد که الفاظ خوبی نبود. دیدم اگه وایسم الانه که ...
دکتر گفت : برو جلوی این الاغ وحشی رو بگیر من مواظبم ...
رفتم بیرون می بینم یه آقایی که دو برابر من قدش بود و مربوط به صافکاری روبرو و منو هم با همون وضع که اومدم دیده بود منتظر بود دعوا کنه ...انگار خیابون روبرو هم جزو صافکاری آقا بود ... محلش نذاشتم و ماشین رو جابه جا کردم...


اومدم دیدم دکتر مهربون که آقایی بسیار مرتب و کراوات زده هم بودند و ایکاش میتونستم اسمشو بنویسم و تشکر کنم خوب می نویسم انشالله که راضی باشه: دکتر سید مهدی نقوی پانسمان کوچولویی رو انگشت هانا انجام داده و داره ساکتش می کنه...
یه آنتی بیوتیک نوشت و توصیه هاشو کرد منم یک نفس راحت کشیدم که گفت بخیه لازم نداشت جوش می خوره ...
رفتم داروخونه داروشو گرفتم و اومدم تو ماشین دیدم آقای دکتر اومدن دم ماشین یک حلقه چسب پانسمان آوردن که : ممکنه بکنه رفتی خونه حسابی چسب کاری کن...
خدا رو شکر زخمه جوش خورده انگار و خوبه تا فردا که ببرم . البته از اونروز ۳۰۰ مرتبه پانسمانشو کنده و من پانسمان کردم. مهربونهای من ترو خدا نگران نشید واقعا خوبه...
دیشب داشتم وبلاگ مرجان عزیز رو می خوندم و ....
شما هم بخونید و خودتون مقایسه کنید من هیچی نگم بهتره...
من از هیچ کدوم آدمهای بالا توقع درک اون لحظه رو ندارم بجز اون خانم منشی. چرا نباید کسی اونجا باشه که حداقل یکبار بهش گفته باشن: بشر تو اگه خودت مادر و پدر نشدی اگه حسی نسبت به اطرافیانت نداشتی اینو بفهم که هر کسی اینجا می آد آدم دردمند و متاصل و گاها آشفته ای هست که شاید مسئله اش اصلانم حاد نباشه ولی اون ترسیده و چون نمی دونه شاید وحشت کرده و تو نمی خواد دلداریش بدی فقط وظیفه شناس باش و وظیفه تو راهنمایی و تسریع انجام همون کار ساده خودته و بس ...
بگذریم این چیزها که جدید نیست روزانه بارها و بارها بهش بر میخوریم و روحمون روز به روز خسته و خسته تر می شه ...
(( کی میگه پاگنده وجود نداره ))

اینم عکس وندا با کفش اسکیت جدیدش که قول داده بودم بذارم...

تا آپ بعدی احتمالا ما یک جشن تولد رفتیم و با کلی عکس می آییم. تولد سوگند و ستایش جون دوستهای دقیقا همسن وندا و هانا که اونهام دو تا خواهر گل و نازنازی هستن می باشد.
تولدشون مبارک.............................................................................جای همگی شما خالی
به امید دیدار![]()
![]()
وندا جونم این پست اختصاصا مال خودت..
عزیز دلم تو دیروز امتحان ل و ل ۲ اسکیت رو دادی و خوشبختانه قبول شدی و رفتی مرحله ادونس. رشته نمایشی رو هم که خودت با علاقه انتخاب کردی شروع خواهی کرد.
عکس کفشهای جدید خوشگل اسنو وایت+ای دی آ ات رو گرفتم افسوس که نمی تونم بذارم و تو چه عشقی بهشون داری تو ماه گذشته تو خونه مدام پات بوده و فقط موقع خواب درشون آوردی ولی تو سالن نمی تونستی استفاده کنی چون باید امتحان میدادی و بعد از قبولی..
جمعه امتحانت بود انگار کنکور من بود آخه اگه قبول نمی شدی ... خیلی انتظار کشیده بودی.
موقع امتحان خیلی برات دعا کردم میدونی تو کوچکترین بچه این رشته هستی و رکورد دار فعلا البته و اینش برام مهم نیست این اهمیت داره که خودتو باور داری و به این ورزش علاقه مندی...
موقع زدن حرکات : استالون- توترنزیشن- کراس بک- ترمز تی جلو و عقبی- استوپ اسپین و ... مثل یک پروانه کوچولو بودی دوتا پسر بچه قبل از تو امتحان میدادن. تو و نازنین هم با هم اونم موفق شد ...
مامان اون طاقت نداشت و رفت بیرون سالن عوضش براتون جایزه خرید... .
بعدش رفتیم گلستان خیلی وقت بود می خواستم برات لحاف و ملحفه نو بخرم وقت نمی شد . به انتخاب خودت مدل براتز خریدیم. منت گذاشتم سرت که این کادو قبول شدنته با یه بوس.............. ببخش وندا جون آخه کدوم کادو می تونه جواب اونهمه تلاشت باشه ولی تو انقدر خوبی که کلی هم ذوق کردی...
نازنینم منو ببخش که گاهی اوقات توقع دختر های ۱۵ ساله رو ازت دارم . بخاطر خانومی خودته. ولی وقتی همسن و سالهات رو میبینم یادم می آد که ای وای... .
قول می دم بیشتر با هم گرگم به هوا بازی کنیم. قول می دم اجازه بدم وقتی از خیابون بر میگردیم هر چقدر دلت خواست بدون دست شستن بمونی اشکالی نداره یه خورده میکروب به همه جا مالیده بشه...
اگه مثل خیلی موقع ها پاکت شکلات پاستیل و ... طوری باز کردی که نصف بیشترش بخواد بریزه دعوات نکنم بلاخره یاد می گیری ولی این دعواهای من همیشه یادت میمونه نباید اینکارو بکنم...
بجاش تو دختر نترس و شجاع منی مهربون و دلسوز. عزیزم یه بار دیگه قبولیت رو تبریک می گم و امیدوارم بتونم تا هر جا که دوست داری ادامه بدی همراهیت کنم .
برای هر مامانی بچه خودش بهترین و خوشگل ترین بچه دنیاست و تکه ... اما وندا جون تو برا من یه جور دیگه تکی ... بهت افتخار می کنم با تمام وجود .
معلم خصوصی امریکایت که اصلا اهل تعارف و تملق نیست و باید بزور ازش حرف کشید خودش برگشته میگه وندا دختر کدومتونه ...؟؟ (خیلی خودش لهجه داره)
میگه : (( لجه اش خیلی عالیه))
ترو خدا کسی باهاش تو خونه کار نکنه خراب میشه ![]()
![]()

لينك | نوشته شده در یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 1:43 توسط مامان گلها (گلناز) |

