تبليغاتX
html> گلهای گلدون
گلهای گلدون
روزنگاری برای گلهام
پنج شنبه صبح - نمایشگاه
قراره ما صبح پنج شنبه نمایشگاه باشیم ساعت ۱۰

اگه دوست دارید اونموقع بیاید ببینیمتون. اگه کسی می آد خبر بده بهتره تا باهم در تماس باشیم.

فعلا که مامان آندیا عسلی قراره بیاد و ودو تا از دوستهای باشگاهی خودم.

نفیسه جون بازم خوش اومدی باید بدونی که شما و خانواده گلت همیشه توقلبمون جا دارید. راستی مگه دیگه کی ها این جا می آن؟

مامان ستاره حالا وبت می آم ولی گفتم اینجا اعلام کنم خیلی مشکوکی کجایی؟

راستی دنبال یک لباس چین بالا چین مخصوص عروسی برای وندا هستم همه ج هستن ولی وندا عاشقشونه. کوچیکتر بود یکی شیری داشت.کوتاه و خوشگل بود از سنایی گرفته بودم. این هفته همه جا رفتم گاندی ارمغان کودک - پاسداران-میلاد(چقدر خراب شده)-گلستان- حتی برای اولین بار تنها یعنی با خاله الناز رفتم شهر آرا- تیراژه - محسنی پیدا نمیشه....

عید عروسی داریم و به نظرم باید یکم بچگی کنه و لباس عروس بپوشه آخه خیلی عشقشقو داره البته لزوما لباس عروس نمی خوام یه جوری برا رقص خوب باشه آخه شما که رقصشو ندیدین . کولاکه...

جایی بود نرفتم خبر کنید. جمعه میرم سنایی.

لينك | نوشته شده در چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 1:1 توسط مامان گلها (گلناز) |
برای سوالاتون

معمولا عادت ندارم جواب کامنتها رو تو کامنت دونیم بذارم اینجا می گم.

لاستو از فروشگاه اینترنتی که همش تبلیغش می آد خریدم برید سایتش ببینید اسمشم . اون - کیدو است اینطوری نوشتم محض احتیاط. شمارشم:۵۵۷۱۴۵۱۱ تلفنی زودتر می آره . برا منم دیروز آورده شرکت.من خونه ام دیگه. منشیه از خودش گفته ما چیزی سفارش ندادیم. البته بهش نگفته بودم.

من خیلی ازش خوشم اومده هنوز آخرشو ندیدم ولی مهم نیست چطور تموم بشه. در طول دیدن لذت بردم . شاید کسه دیگه خوشش نیاد چون با هم فرق میکنیم دیگه. ولی باید ببینی از یک فیلم یا کتاب یا ... چی می خوای برای من علاوه بر بازیهاشون که مثل سریالهای وطنی شل و وارفته نبود و سراسر فیلم فکر مشغول معما با چاشنی دلهره می شد جالب بود و روابط آدمها در شرایط خاص که چطور تو یک دنیای دیگه زندگیه جدیدی رو شروع می کنن . انگار که یک آدم دیگه هستن دیدنی بود و خیلی چیزهای عرفانی و معنوی دیگه که از حد وبلاگ ساده مادرانه من خارجه ...

راستی یک نظریه دیگه مدتهاست میخوام یک وب جنجالی راه بندازم که تو اون ناشناس و راحت خیلی حرفها رو بشه نوشت طوری که بقیه هم راحت بتونن نظر بدن و نقدت کنن و ... ایکاش حالی بود ...ولی بقول مامان ستاره حالشو ندارم و می دونم نمیرسم.

مامان آندیا جون منتظر قراره کیدز کلابی هستم هروقت تونستی بریم . هرکس دیگه هم دوست داره بگه تا باش تماس بگیرم. البته پولشو جلو ازتون می گیرم چی گفتی خس--- خودتی

شوخی کردم.

بازم مامان آندیا جون اگه برا آتلیه اصرار داری من زنگ بزنم شاید فرجی شد. خبرم کن.


حلال زاده است این کلیک شب سرایدار یک نامه آورد که این کارت دعوت داخلش بود خواستم شما هم در جریان باشید. منم سعی می کنم برم چون نزدیک باشگاهه شاید ۴ شنبه برم.

            اتلیه کلیک

حالا که اومدم  چند تا عکس جدیدم بذارم .

                  

                   وندای من

                  

من دیگه برا اینها اسباب بازی نمی خرم همین ها بهتره هم باهاش خوب بازی میکنن هم بعدا استفاده میشن . چند ماه قبل برا هانا یک بازی تمام هوشی عالی به قیمت ۴۲ هزار تومن خریدم از اینها که چراغدار و موزیکاله آورم روشن کردم ترسید تا الانم بهش دست نزده و هربارم ببینه انگار گودزیلا دیده. اما یکدفعه بایک تیکه نخ ۴۵ دقیقه متفکرانه بازی کرد. شما باشید چکار میکنید؟

                    

                    

راستی موهای وندا رو کوتاه نکردم گاهی اوقات اینطوری معلوم میشه. کی سوال کرده بود؟

لينك | نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 21:6 توسط مامان گلها (گلناز) |
من و لاست
دوستان عزیز

ما همش دنبال لباس بودیم برای خودمون که گیرمون نیومد. بعدم به طرز شکنجه آوری ( روزی ۱۳ قسمت لاست دیدیم ) و تموم شد بجز سیزن آخر که امروز وقتی زنگ زدم بیاره و به آقاهه التماس میکردم حتما امروز بهم برسون. از کارم خندم گرفت محتادای عژیژ درکتون کرد.

همچنان به طرز خطرناکی با کیت رابطه احساسی دارم. تو بازار همش سان داره از کنارم رد میشه و دایم سیگنال دریافت میکنم. تو خواب داد میزنم والت والت. آخه خیلی نگرانش بودم. دزدگیر چشمک زن ماشین رو می بینم قبلا اصلا انگار نبود ولی حالا همش فکر میکنم یکی داره علامتی می فرسته. تو بزرگراه ماشینهای اطرافم یکیشون جانه یکیشون بن یکیشون ساویر یکی هم بابای جک بقیه هم آدرز هستن. دندون بزشکی نمی رم چون حتما برنارده. اما تنها شخصیتی که دوست دارم حتما واقعی ببینم سعیده. الناز میگه اه عر اقی وحش ی یادت رفته چی به سر مملکت آوردن. قابل ذکره عاشق ساویره... واقعا برام قابل توجیه ....

اما جک برام خنثی است هیچ حسی ندارم.

خلاصه خیلی خودمو درگیر کردم. نگین چرا نمی آم دو روزی برا چارلی خرما میدادم و فکر میکردم اگه من بودم و گریه ام می گرفت. راستی کلیر چرا رفت چی به سرش اومد...

هزار تا چرای دیگه هم تو ذهنمه.. از اینکه شخص یا اشخاصی تونستن فیلمنامه ای بنویسن که منو اینطور درگیر کنه لجم می گیره...

بگذریم سرو ته این پستم با چند تا عکس هم بیارم و برم بهشون فکر کنم. این پسره دی وی دی ها رو امروز نفرستاد.چرا؟ قول داده بود. فردا زنگ بزنم بکشمش. 

             

            

لينك | نوشته شده در شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 22:59 توسط مامان گلها (گلناز) |
هفته گذشته ...

 سلام

 به همه دوستان که همیشه لطف دارند و چه با محبت چه با زور و تهدید درخواست آپیدن ما رو دارند. از همه معذرت خواسته میشه و الانم جبران میشه.

راجع به پست قبلی هیچ منظوری نبود جز اینکه من گاهی اوقات اینطوری میشم که در خودم احساس قدرت زیادی می کنم و عین یک آتشفشان خاموش مترصد فرصتی هستم تا قدرتم رو رو کنم. واقعا چرا این طوری میشه؟ نمی دونم. در اینجور مواقع بی خواب و پر اشتها میشم. که خیلی بده .

بگذریم تو چند هفته قبل با چند تا از دوستام که بچه های همسن داریم صحبت سر این بود که مثل اینکه بچه ها دارند رفتارهایی از خودشون بروز میدن که باید به شکل صحیحی تفاوت جنس در انسانها رو بهشون آموزش داد. با کلی همفکری و این در و اون در زدن و از افراد با تجربه تر مثل بهار عزیز مامان باران قشنگم طلب یاری کردن. فهمیدیم که بهترین راه اینه که این مطلب با نشون دادن عروسک و آنهم عضو شریفش مطلب بیان شود . اونمهم با شرایط معمولی و بدون خنده و هیجان و ...

حالا شما حساب کنید...

چند روز پیش یکی از این عروسکها که یک قسمت داره توش آب می ریزن بعد اونم ج ی ش میکنه خریدم که اونو داشت. صحنه رو اینطوری تصور کنید که وندا کف اتاق نشسته نقاشی میکنه من لبه تخت و اونم تو دستم و بی تفاوت...

وندا: مامان ببین نقاشیمو یک داستان ۶ قسمتیه راجع به...

من: وندا دیدی این عروسکه رو از کجاش ج ی ش میکنه.

وندا: مامان این قسمت اول نقاشی اینه که...  

                                                             من تا آخر حرفشو گوش کردم.

من: خوب حالا جواب منو بده دیدی این عروسکو ... .

وندا : بی تفاوت. مامان وقتی نقاشیم تموم شد میخوام....

من: وندا حرفهای منم گوش میکنی. دارم برات میگم که...

وندا: مامان ول کن. اون چیه گرفتی دستت. هی می خوای بگی این پسره. از یک جایی ج ی ش میکنه که با دخترها فرق داره و ... حوصلمو سر بردی.

من:  وندا مگه تو می دونی.

وندا: وای مامان معلومه که می دونم.

من: از کجا فهمیدی؟ مگه دیدی؟

وندا: مامان بسه معلومه خودشو دیدم.

من : کجا؟؟؟؟؟؟؟

وندا : یادم نیست مال خیلی وقت قبله نمی دونم اصلا این مهد که نبود شاید قبلی شاید قبلترش.

من:     

دست این مهد های نازنین درد نکنه که موقع بردن بچه ها به دستشویی اینهمه جوانب احتیاطو رعایت می کنن. البته من خودم معتقدم باید جوری رفتار کنیم که بین پسر و دختر مرز بندی نکنیم. ولی اینها دیگه خیلی راحتن.

اما اینها چیزهاییه که تو اجتماع هست و بلاخره بچه ها باهاشون روبرو میشن. از مهد گرفته تا آخر...

من بازم فهمیدم که دوست دارم بچه هامو بدون فرمول بزرگ کنم و همینجا از همه روانشناسهای محترم یکبار دیگه عذرخواهی می کنم که متاسفانه من درصد خیلی ناچیزی از فرمولها و نظریاتشونو دیدم که جواب داده یا .. میخورده.

نتیجه اخلاقی:.... من امروز جلسه خانوم دکتر فردوسی که در مهد برگزار میشود. نمی روم و در خانه بابچه ها الک دولک بازی میکنیم.

اینهم از روایت تصویری گوشی که هفته گذشته برای بار صدم در شیر غوطه ور شد و دیگه قهر کرد و کار نکرد. دفعه قبلشم که تو سرلاک افتاده بود من فهمیدم سرلاک خشک شده از هر چسبی قویتره چون دیگه پشتش باز نمی شد و دکمه هاشم فشار داده نمیشد.

                              خرابکار

اینم مال هفته پیشه که کارنامه بچه هارو دادن و وندا تو کلاسش با دوتای دیگه - مهمه که بدونید فقط سه تا بودن   - ممتاز شد و نمره هاشو که علامتهای طلایی بود برای مامان آورد و جایزه این کتاب کاردستی رو گرفت که توش چند دختر بدون لباسه بهمراه کمدی از لباس و کفش و تاج و ... که میتونه شخصیتها رو هرجور دوست داشت بسازه.

            

اینم طبق معمول.... آدمو سگ بگیره جو نگیره...

       وندای جو گیر 

اشالله بزودی بازم می آم.

می دونید دیگه آخرهای ساله و کلی کار. از همه دوستان خواهش میکنم هرجا لباس مجلسی خوب و خوشگل و قیمتشم مناسب می شناسید بهم معرفی کنید. تو عید عروسی داریم و منم زیاد نمی تونم با هانا برای خرید وقت بذارم. حساب کنید هر جا برم اتاق پرو اش باید سه نفره باشه: من وندا و هانا و مغازه داره بذاره من کالسکه ببرم تو مغازه. دیدین بعضی مغازه دارها نوشتن ورود با خوراکی و کالسکه ممنوع. وقتی می بینم دلم می شکنه و دعا می کنم خدا بهشون دو قلو بده. 

لينك | نوشته شده در شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 13:1 توسط مامان گلها (گلناز) |
نبود؟؟؟؟؟
فردا می آم می نویسم الان خیلی دیره...

فقط دوست داشت بنویسم

نفـــــــــــــــــــــــــس

کـــــــــــــــــــــــــــش

 همینجوری

لينك | نوشته شده در جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 2:42 توسط مامان گلها (گلناز) |
به امید دیدار

به ماریه عزیزم

ماریه جون اینروزها همش تو فکرتو هستم. می دونم که خیلی دلتنگی. شنیدم عید میری  پیش همسر نازنین ات. خوشحالم. تا عید چیزی نمونده ولی ایکاش بتونیم همدیگرو ببینیم. مامان و بابای گلت خوبن؟ برادرها؟ سلام ویژه منو به مامان برسون می دونی که خیلی دوسشون دارم.

عزیزم اگه تو دنیای نت باشی من از خدامه که همیشه و همیشه  شماها رو کنار خودم داشته باشم. آدرس منو به هر کسی دوست داری بده. چون اطرافیان تو رو هم خیلی دوست دارم مخصوصا درسا و موژان عزیزم رو. حالا برو از طرف من عمه اکرم عزیزم رو ببوس تا من یکم دلم باز بشه خوب؟ به امید دیدار.

                                                                     

                  گل لوس مامانش

لينك | نوشته شده در یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 10:15 توسط مامان گلها (گلناز) |
شروع خرابکاریهای من
چند روز قبل که خاله الناز خونه ما بود و انگلیسی می خوند و حواسش پرت شد....

              

                     بعدش  هم کتابو بست و رفت و دیگه چیزی یادش نمی اومد

             

اینها چیه شروع خرید برای عید اگه خواستید پیشنهاد می دم طبقه پایین پاساژ بعثت تجریش رو ببینید.

برای وندا هم یک سارافون گل گلی که برای تابستون خوبه و این پیراهن چهار خونه عکس پایین خریداری شد. برای خودم دریغ از یک جفت جوراب.... تا لاغر لاغر نشم کوفتم نمی خرم.

            

بزودی سایت مورد بحث راه خواهد افتاد بازم منتظر راهنمایی هاتونم.

لينك | نوشته شده در سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 13:39 توسط مامان گلها (گلناز) |
یک کار جدید

مدتها بود به این مطلب فکر میکردم. وقتی با هزار ذوق و سلیقه چیزهایی رو می خریم و مخصوصا منظورم وسایل بچه است و بدلیل اینکه بچه ها زود بزرگ میشن اغلب نو و قابل مصرف باقی می مونن چکارشون کنم؟

بدیم به کارگر خونه: بیشتر موقعها نه بدردش میخوره و می دونم حداقل ۴ نفر دیگه تو خانواده  همونو بهش دادن اونم که میبره می فروشه. این اواخر تو جابجایی یک فریزر  نسبتا نو مجانی دادیم بهش بعد از بردن اومد و کرایه حمل و دستمزد یک کارگر رو هم ازمون گرفت البته از من نه اگه به من میگفت که واسش داشتم. اینم از کارگر.

بذاریم تو کوچه: اینهایی که دنبال وسایل پلاستیکی یا فلزی میگردن تو یک ثانیه دربو داغون میکنن و بدرد بخورهاشو بر میدارن. ضمن اینکه شما نمی تونید یک صندلی غذا خوری بچه یا یک دوچرخه ثابتو تو کوچه بذارید.

تو فامیل یا نمیشه مطرح کرد یا اصلا کسی رو ندارید.

اهل آگهی دادن در نیازمندیها و جمعه بازارهم نیستید.

این جور موقع ها چکار میکنید؟

ما خودمون بارها شنیدیم که فامیل اونور آب دلش می خواست وسایل نو بچه اشو بده به یکی اینور آب همه هم ضعف میکردن ولی کسر شانشون بود بگن آره ما می خواهیم.

به نظرم رسید وبلاگی راه بندازیم و هر کسی چیزی داشت که دوست داشت ببخشه یا بفروشه با عکسش اعلام کنه و همونجا نظرها رد و بدل بشه و نهایتا تلفنی و خلاصه تموم. چطوره؟

مثلا من خودم تعدادی نوار قصه قدیمی از زمان خودمو دارم نمی دونم بدرد بخوره یا نه وندا خیلی دوست داره. در عوض دنبال تعدادی که خراب شدن یا نداشتم هستم میشه اینکارها رو هم کرد. یا بعضی موقعها در مورد یک کتاب یا وسیله کمیاب بهم اطلاعات بدیم. موافقید؟ نظراتتونو بنویسید و بگید چطوری بهتره؟ پس ورد عمومی باشه یا نه؟ ایمیلی اش کنیم؟ خلاصه منتظرم.

می دونم تکراریه فقط اونهایی که برای باز شدن عکسها مشکل داشتن بگن با این درست شد یا نه؟

 هانا کفشدوزک من

لينك | نوشته شده در دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 23:29 توسط مامان گلها (گلناز) |
همه خبرهای این یکهفته

سلامون علیکوم

حال و احوال شما . آقا ما دو کیلو لاغر شدیم اینطوری هفته ای دو کیلو تا شب عید می کنه به عبارتی باربی ...

اسکیت هم نمی رم چون وقتش خوب نیست باید تا آخر فروردین برم که نمیرسم بعد دلم می سوزه. بعد عید می نویسم. ولی برای کسانی که خواستن شرایطشو میگم: ۱۲ جلسه خصوصی یا ۲۴ جلسه نیمه خصوصی میکنه به عبارتی سه روز در هفته صبحها. مبلغش هم ۲۰۰ هزار تومان وجه رایج مملکت ناقابل!

که بجاش علاوه بر اونا که نوشتم استفاده از بعضی قسمتهای مجموعه برا یک جلسه هم هست و مهمترش شارژ سالانه ورودی که با همین ۲۰۰ تومنه انجام میشه. ما توقع داشتیم تو خونه عنوان کنیم مخالفت بشه و بعد ما هی استدلال بیاریم و آخرش موفق بشیم. ولی همین که گفتم : آقا بالاسر گفتن خوبه جالبه اگه دلت می خواد ثبت نام کن.

منم که همه انرژیمو ذخیره کرده بودم نتونستم اونجا خالی کنم هی با خودم حرف زدم: نه بابا فایده نداره صبح زود باید بیدار بشی اینو حاضر کن اونو حاضر کن برو بیا دوباره عصر. کی بخوابه؟ کی بره خیابونگردی؟ کی بشینه وبگردی کنه. بیخیال تا بعد.

فعلا از این کورن فلکس های رژیمی غافل نشین که خیلی کم کالری و سیر کننده است. باید خاله الناز موقشنگ و ببینین نمیشناسید بگم چند کیلو لاغر کرده ؟ خدا می دونه ولی من که همش بهش نگاه میکنم و نگاهامم دیگه خلاصه... خودش فهمید دوباره یکی دو روزی رفت خوابگاه فکر کنم فهمید بهش نظر دارم. میگه همش از همونها خورده و برنج و شیرینی جات و روغن حذف بجاش رقص دو ورزش مخصوص اونم از هر کدوم چهارصد تا. می ارزه .

ما هم داریم لاست می بینیم. البته دو هفته است. آبروی هرچی لاست بین بود ما بردیم. تو این دو هفته فقط هشت قسمت دیدیم . آخه من می ترسم و شبها همش صدا می شنوم و  فرکانس دریافت می کنم و با این دختره کیت هم از اولش عجیب رابطه برقرار کردم حالا همش در گیرم بین سعید و اون دیوونه و صد البته آق دکتر همه چیز دان و همه فن حریف. چه بی جنبه ای هستم من. همه میگن ترس نداره. ولی داره بخدا. منو یاد گذشته های دور و سریال جزیره اسرار آمیز می اندازه.

بگذریم دخترها مون خوبن سلام دارن خدمتتنون. جمعه سالروز ازدواجمون بود بهمین مناسبت بردمشون سرزمین عجایب و از تنها فرشته هایی که بیادمون بودن تشکر میکنم که بتریک گفتن: آخه مامان جونم بابا جونم آدم که به دامادش تبریک بگه اون فکر نمیکنه چون اومده منو گرفته دارید ازش تشکر میکنین؟

شوخی کردم . اینطور نبود بعد اینهمه سال اونروز فیلم نامزدیمونو برای بچه ها گذاشتم هانا گیج بود و فقط باباشو شناخت و هی بابا بابا کرد. وندا هم که از اینکه حواسش نبود زودتر از دلم بیاد که بتونه اونجا باشه کلی تاسف خورد.

طولانی شد. ببخشید ایشالا دفعه بعد که شاید همین امشب باشه عکس میذارم. به امید دیدار. 

 

لينك | نوشته شده در دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 0:30 توسط مامان گلها (گلناز) |
فراخوانی اسکیتی برای لاغری
سلام

ببینید جریان از این قراره که یک طرحی گذاشتن که البته زیادم خاص نیست ولی جدیده. یک کلاس جدید برای مامانها . اونم از نوع اسکیتی اش . تو باشگاه انقلاب. من خودم دو سال پیش اسکیت می رفتم. خیلی محشره. برای همینه که ایروبیک و .. دوست ندارم چون دوست دارم ورزشی که میکنم جالبم باشه هیجان و مسخره بازی هم توش باشه. اینکه اندش بود کودک درونم همچین کیف میکرد. ضمن اینکه شدیدا چربی سوزه شاید اینو ثبت نام کنم. مشکلم فقط هاناست که تو کیدز کلابش نمی مونه ولی امیدوارم دیگه بمونه . حالا اگه هر کی پایه بود بگه شرایطشو بگم.

          وندا بالاتر از هر شیرینی

                                      اینم وندا در کریسمس پارتی باشگاه

               من گاهی به وندا میگم : کاندولیزا که یعنی بالاتر از هر شیرینی ( ایتالیانو )

لينك | نوشته شده در سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 12:32 توسط مامان گلها (گلناز) |
Copyright By vandahanna - This Template Designed By HOTWEBS