تبليغاتX
html> گلهای گلدون
گلهای گلدون
روزنگاری برای گلهام
نوروز مبارک
                                                 سال نو مبارکــــــــــــــــــــــــــــــــ

                    

لينك | نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 1:36 توسط مامان گلها (گلناز) |
خدا حافظ تا سال دیگه
دوستان گلم

دیگه واقعا ببخشید سر من هم حسابی شلوغ شده همه کارهای عقب مونده و ناتموم رو باید انجام بدم و روز سه شنبه هم پبش به سمت مشهد. امیدوارم که همه دوستانی که قصد سفر دارند به سلامتی رفته و برگردند. الهی به همه خوش بگذره و دل همه شاد شاد بشه. الهی هیچ دلی نشکنه . الهی خون از دماغ هیچکی نیاد و الهی جیب همه پر پولتر بشه. الهی هیچکس مریض نباشه و غصه ای نداشته باشه. الهی حال همه بزرگترها خوب باشه و اخلاق همه روز به روز بهتر بشه.

خدایا چند تا آرزوی خودمم که می دونی چیه بر آورده کن. اون پول قلمبه هه رو چاکر قربون زودتر بفرست که خیلی برنامه براش دارم.

در آخرین روزها که چند تایی لباس برای وندا دوختم. یادم باشه عکسشو بگیرم ببینید. ( از روی علاقه می دوزم والا حاضریهاش می دونم بهتر و خوشگلتره) همسرم همیشه تشویقم می کنه که کارام خوشگله و دوباره پیشنهاد اینکه بیا یک مزون بزنم برات. قبلا هم گفته بود امااینبار بهم گفت فکرشو بکن. گفتم من که خیاطی بلد نیستم ولی طراحیشو دوست دارم . گفت: آره دیگه. بعد گفتم نه بابا. من که بخوام کار کنم جنس عالی و درجه یک مشابه خارجی باید بزنم اونم باز ایرانیه و الان یکی بخواد جنس خوب بخره سراغ ایرانی نمیره چون بارها آزموده و نتیجه جز پول هدر دادن نیست.

گفت: نه من منظورم دوخت کار سفارشی اعلی برای بچه است.

به نظرتون میشه ؟؟ الان چند درصد حاضرن برای بچه اشون لباس شب یا سارافون یا ... سفارشی بدوزن؟؟

حالا نیاید بگید نه من اشتباه می کنم فلان مارک ایرانی خوبه. بعله کاملا نا مطمئن برای چند بار خوبن چند بار ...   و بعبارتی کیفیت کاملا اتفاقی است.

خلاصه به فکر افتادم اساس خوشبختانه مکانشو دارم فقط میمونه تصمیم و کمک و ..

 شاید سال دیگه یک کارهایی کردم بیاید و هر چی میشه راهنمایی کنید خیلی ممنونتون میشوم.

اینم از سالنامه دیواری این دو گل من...

                   هانا

                   وندا   

                  وندا     

                هانا

 خوب دیگه پیشاپیش عید همگی تون هزاران بار مبارک یادمون باشه که  برای همدیگه دعا کنیم. دیگه فکر نکنم بتونم آپ کنم ولی میآم و ازتون خبر می گیرم کاری هم داشتید همینجا در خدمتتونم.  

                                                 یادتون نره دل هیچکسو نشکونیم.

                              هانا

لينك | نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 0:30 توسط مامان گلها (گلناز) |
پستی بدون عکس+ بعدا نوشت
سلام دوستان

می بینم که دنیای وبلاگستان داره سوت و کور میشه و هر کسی به یک بهونه ای کم پیدا شده... خوب دیگه همگی رو دور تند و دارید خرید های هول هولی می کنین و بدقولی خیاطها و آرایشگرها و نصابها و.. رو تحمل میکنید. هی لباس بشور، پرده بشور، ملحفه بگیر، نوکن، دوربریز و ... من که خونه تکونی نکردم و گذاشتم برای بعد از تعطیلات چون عید نیستیم . برگردیم همه جا پر دوده و خاک میشه طوریکه شعار بشه نوشت پس بیخودیه و ما عید دیدنی هم نداریم. نه بزرگتریم و نه اصولا آدم حسابمون میکنن و راستش از این وضع بدمونم نمی آد. بقول وندا پرایوسیمون بهم نمی خوره. از روی جعبه کورن فلکس چند تایی از این علامتهای حریم خصوصیمو بهم نزن کنده و همش رو در اتاقشه و هانا رو راه نمیده و ما هم ایضا... که منو نمی شناسید دیگه از در بسته بدم می آد... هی تو حریمم.

بگذریم ما که به اندازه همه سال تو این سیزده روز عید دیدنی میریم. به این صورت که حدود ۴۰ -۵۰ بلکم ۶۰نفر از فامیل اول میریم خونه مامان بزرگ پذیرایی مفصل میوه و شیرینی و آجیل و گز و سوهان و... آخرشم عیدی بابابزرگ به همه کوچیک و بزرگ نداره به همه عیدی میدن به کوچکترها دوبله میگیرن.

بعد دایی مامانمو رو نیم ساعت زودتر میفرستیم خونه اش تا منتظر ما بشه. کل جمعیت بعلاوه هر غیر فامیلی که به رسم احترام اون روز به خونه مادر بزرگ اومده رو به زور می بریم خونه دایی مامان. پذیرایی و عیدی صف دستشویی برای چایی های خورانده شده رو هم اضافه کنید.

بعد عمو مامانمو رو نیم ساعت زودتر میفرستیم خونه اش تا منتظر ما بشه. کل جمعیت بعلاوه هر غیر فامیلی که به رسم احترام اون روز به خونه مادر بزرگ اومده رو به زور می بریم خونه عمو مامان. پذیرایی و عیدی صف دستشویی برای چایی های خورانده شده رو هم متراکم تر اضافه کنید.

دو پاراگراف بالا با هم فرق داشت کور نبودم.

نیم ساعت زود تر دایی خودمو می فرستیم خونه اش و کل جمع اجمعین سرازیر به اون سمت دوباره پذیرایی با همون اقلام مورد بحث. پذیرایی و عیدی صف دستشویی برای چایی های خورانده شده رو دیگه با التماس و دعوا تصور کنید.

وسط اونجا همسرمون با ایما و اشاره که میگه تلفن زدن همه اومدن خونمون عید دیدنی. مراسم فوق در منزل والدین همسر تکرار می شود.

از فردا صبح تلفن و تلفن کشی و یاد آوری کی بزرگتره و کی قراره بره سفر و باید بریم و تداخل برنامه خانواده ها و دلخوری و گلگون شدن چهره ها که واقعا طاقت این یکی رو نداری.

عصر همون مراسم تکرار میشه. و هست و هست تا دوازده فروردین . البته از روز چهارم به بعد معمولا مهمونیهایی که می ریم نهار و شامی میشه . الانم که دیگه کی تو خونه غذا میده؟ ظهر فلان رستوران شب فلان رستوران. سال پیش من دو روز نهار و شام یک رستوران بودم . وندا اینقدر با محیط مانوس شده بود که خیال می کردخونه خالست . از سرو کول دربون دم درم بالا می رفت.

آخرهام که نوبت به دختر دختر دایی و برادر زن دایی شوهر و دختر پسر عموی نوه خاله مامان و... نمی رسه و تلفن و تلفن کشی و اخم و دلخوری و گله و پیغام و پسغام که نمی خوان دیگه ریخت نحس همو ببینن و این دلخوری باقی می مونه تا سال بعد همین موقع ها اگه روز اول خونه یک بزرگتر همدیگرو دیدیم بزور بهم لبخندی بزنیم و روبوسی زورکی تری بکنیم و گله و رد و بدل کردن الکی شماره همراه...

این وسط چند تا ناهار و شام که خونواده ها نتونستن با هم تنظیم کنن رو بناچار از دست میدیم تو مهمونی بعدی باید جونمونو صابون بزنیم واسه تازیانه دلخوریها و چرا مار رو تحویل نگرفتید و هزار ...

از این چیزهاست که دلم می گیره والا عید مگه میشه قشنگ نباشه دلم برای اون صبحانه طولانی دور میز با خانواده همسرم تنگ شده. دلم واسه عیدی که توش مسابقه فوتبال باشه(امسال هست) با خونواده های شلوغ پسردار هماهنگ کنیم و کلی تشویق داورها رو بکنیم ! تنگ شده . دلم برای نظم و ترتیب خونواده همسرم در رفت و آمدها و بی نظمی کلافه کننده خانواده خودم و خونسردیشون تنگ شده. دلم برای کارت اینترنت مجانی خونه هاشون که بهمون تعارف میشه و سرعت مورچه ای دایال آپشون تنگ شده. دلم برای کله پاچه روز اول عید که بابام و همسرم رسم کردن. بچه هایی که از پارسال تا امسال چقدر بزرگ شدن. دختر کوچولوهایی که لباسهای نوشون خیلی نازترو خانوم ترشون کرده، پسر بچه هایی که بی خیال لباس نو ثانیه اول شروع به بدو بدو میکنن. حرص خوردن من وقتی وندا از تو ظروف اصلی آجیل، بادوم هندی جدا میکنه. و هی هوس چایی میکنه و من همه عید دیدنی ام تو دستشویی و تعویض دایپر اون یکی میگذره. و....همه چیز تنگ شده.و خلاصه این روزها زمستونمو با این چیزها سر می کنم.


عزیزهایی که راجع به فروشگاه دبنهامزپرسیده بودید. البته اگه نرفتید، باید بگم اگه دنبال لباش شیک و جنس عالی که از دور داد بزنه من با همه فرق می کنم و مثل منم اینجور موقع ها کیفیت و زیبایی براتون مهمتر از کمیت باشه حتما براتون چیزهایی هست. اما اگه دنبال ارزونی هستید نه ارزون نیست ولی معقوله. خوبیش اینه که برای همه سایزی پیدا میشه و اونقدر تنوع داره که بتونی از توش هزار تا ست خوشگل در بیاری. لباس بچه اش هم معرکه است البته بیشتر اسپرته. ولی عوضش خوش آب و رنگه نه مثل مد الان فقط مشکی و خاکستری و نه ازون رنگهای آب گلابی بد رنگه . رنگهای شاد و هماهنگ. ما یکمی دلمون وا شد. آخه امسال هر چی خریدیم برای وندا یا مشکی بود یا خاکستری. احساس می کردم اصلا لباس عید نخریدم.


می خواستم تا قبل از عید یک پست بنویسم از آرزوهایی که برای سال جدید دارم .گفتم بگم شما هم بنویسید . با هم تبادل فرهنگی کنیم. چطوره ؟؟


اینم بگم که من تقویمی برای این وروجکهام درست کردم میخواستم عکس درست شده اشو بذارم مموریه پیدا نشد اصل فایلهاشم تو کامپیوتر اون مو قشنگمونه. نه که مال ما خیلی پیشرفته است برنامه های حجیمو کمپانیش گفته توش اجرا نکنید براش افت داره. دچار افت شخصیتی هم که بشه خودتونو بی آبرو می کنه ما هم گوش نکردیم ولی دیدیم خراب شد هر جا بردیم درستش کنن .همه ندید پدید بودن  یهو میگفتن: اینو !!!!!!!!

ابی بیا ببین ممد کجایی اااا از اینها. داره کار میکنه ؟ سر کاریه. نه بابا؟ سی دی ریکاورشو دارید هنوز؟!؟!؟! این آخریو با پوزخند میگفتن. ندید پدیدها!!!!

دیگه بسمه برم کپه زندگیمو بذارم یک نگاهی به ساعت پستم بندازید. صبحم ۸ بیدارم.

 البته ساعت من الان ۳ هست .



خیلیها آدرس این فروشگاهو پرسیدید: میرداماد- از سمت مدرس به میدون محسنی حساب کنید. بین پل و نفت البته حواستون که هست نفت اون طرفه - ولی شما پل رو که رد کردید سمت راستو بپایین دیگه... کامل مشخصه. آی حال میکنم امسال همه عکسهای عید وبلاگی یک مدله... تا حالا که بدون خبر مامان دوست اسکیتی وندا رفته عین پیراهن وندا برای نازنین خریده شما هم اگه رفتید ازون پیراهن بافت صورتی که پایینش گلدوزی داره بخرید همه ست کنیم یونیفورم نوروز ۸۸

لينك | نوشته شده در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 0:59 توسط مامان گلها (گلناز) |
از بی عکسی

 چند وقته مموری دوربینمون گم شده . هفته پیش وقتی داشتم رو لب تاپ می ریختم گم شد. هانا به این کارت ریدره علاقه عجیبی داره. من تابخوام بریزم از این ورم فلش رو زده بودم که توش ویروس داشت هی الرت میداد. با صدای آژیر خطر تا بخوام اونو از رده خارج کنم کارتو جایی سر به نیست کرده . بهمین مناسبت دیروز تموم خونه رو نیمه تکونی کردم پیدا نشد. باید یکی دیگه بخرم بعنی؟؟؟؟

برای همین عکس جدید ندارم . متاسفم. عمده خریدهامونم برای عید انجام دادیم. و منم اعتصابی شکستم دیدنی. مونده رسیدگی به سرو وضع که اگه خدا توفیق بده این هفته و هفته بعد، بعد شیشماه بریم آرایشگاه.

تا خاله الناز کمکم نیاد که نمیشه. خدا از خاله النازی کمش نکنه این موقشنگ ما رو. بقولی یا به روایتی هفده کیلو لاغر شده بقولی بیشتر. از سایز ۴۴ رسونده به ۳۸ . یک مانکن بی ساکشنی شده.... موقشنگ ما حالا دیگه اندوم قشنگم شده... اندوم=اندام

             خاله الناز

دعا کنید مموریه پیدا شه یه عالم عکس خوشگل گرفته بودم. مهسا جون مامان ملوی ناز، برم حاضر شم میخوایم بریم فروشگاه دبنهامز. مدتی بود از جلوش رد می شدیم. جای پارک نداشت وانستادیم. حالا که تعریف کردی میریم. خبرشو بهت میدم.

لينك | نوشته شده در جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 17:8 توسط مامان گلها (گلناز) |
یک پست طولانی
درود

حال و احوال همگی خوبه. کارهاتونو کردید. خونه تکونی خرید... به من چه مربوط؟ خیلی خوب !!

از خودمون بگم که هزار تا کار دارم نشستم نوشتم که کم نیارم ولی بازم روزهامو گم میکنم امروز بعد از سه ماه که کلاس ورزش وندا همیشه دوشنبه ساعت ۵ بوده قاطی کردم ۳ یا ۵ هرچی هم به این مخم فشار آوردم نشد . اس ام اس زدم از مربیش پرسیدم. فکر کنم همین روزها زیر فشار زندگی کمرم بشکنه. بقول خاله الناز موقشنگ. چقدر ر ر ر زندگی سخته ه ه

شاید برای خیلیها سوال باشه که من چکار میکنم که اینقدر وقت کم می آرم ولی کسانی که در جریان برنامه هام قرار دارند میدونن و خیلیهام ازم میخوان کمی از برنامه هام کم کنم ولی نمیشه. کافیه این وسط یک اتفاق غیر منتظره بیافته و من یک صبحم بره. دیگه کو تا من بتونم جبران کنم. دیروز صبح بنا به دلایلی لازم شد دیوار حمام خونه شکافته بشه . می خواستم برم آزمایشگاه نشد . دنبال پارچه و مدل دامن بودم نشد. نشسته ام و تو مدتی که کارگرها داشتن دیوارو خراب میکردن با مدیر ساختمون که یک آقای ۷۰ ساله بودن گل گفتیم و گل شنفتیم. هر دومون شدیدا احتیاج به یک مخ فابریک داشتیم ظاهرا. بد نشد سرایداره هم حموم رو که دنبال فرصتی برای تمیز کردنش بودم شست و برام تکوند و تحویل داد. گاهی باید قدر بعضی اتفاقاتو دونست.

عصر رفتم دکتر خودم نتیجه آزمایش سه ماه پیشم (فکرهای شیطانی به سرتون نزنه) رو بلاخره بردم و از درد وحشتناکی که سه شب پیش منو از خواب پروند و دو ساعت بعدشم خوب شد گفتم. البته هنوزم یک درد کهنه ای مونده بود. این خانوم دکتری که من هانا رو پیشش بدنیا آوردم گمونم مامور مخفی بهشته. اصلا برای این دنیا ساخته نشده من همیشه احساس میکنم واقعا یک فرستاده است. قرار نیست مثل ما انسانها امتحان بشه و یک روزم در پیشگاه خداوند حاضر شه.

یک فرشته خوش قلب واقعی . چقدر من خاطره خوب دارم چقدر برام ارزشمنده. سنشون کم نیست بالای ۵۰ دارن ولی شما بگید دوست ، خواهر . از این دکترهاست که برای مریض و وقتش ارزش قائله.برای هر مریض نیم ساعت وقت میده. حالا تو ترافیک موندی دیر شد هرچی از نیم ساعتت کم میشه ولی محاله تو مطبش معطل بشی چون اون وقت مال توئه. اگه ویزیتش زود تموم شد. نمی گه به سلامت. نگهت میداره و باهات حرف می زنه حتی به یک چای با بیسکوئیت یا شوکولات دعوتت می کنه. اگه من بدون وندا و هانا برم راهم نمیده. میگه من عاشق این دو تام. البته صد در صد برای همه کوچولوهایی که بدنیا آورده این عشقو میده.

وندا عاشقشه ده دقیقه ای باهاشون حرف میزنه بغلشون میکنه شوکولات و کارتی چیزی میده. بهم یاد آوری میکنه روز تولدشون ببرمشون مطب بهشون کارت تبریک تولد می ده. یه لبخند واقعی رو لبشه و همیشه بهترین لباس و زیور آلات که نه لزوما طلا باشه همراهشه. زمان بارداری که آدم یه مدلهایی میشه گاهی دپ میزنه... من با گریه ودلی پر از غم می رفتم تو مطب و می گفتم: ایندفعه دیگه نمی تونه منو دلداری بده ولی وقتی برمیگشتم انگار بجای راه رفتن با بال پرواز میکردم. احساس سبکی و خوشحالی با یک بعد از ظهر خاطره انگیز چیزی بود که داشتم. همیشه موقع خداحافظی میگه. نذار کاری با من داشته باشی. همینطوری هم پیشم بیا. مطمئنم که به بقیه هم میگه.

چقدر دوستش دارم برام بهترین دوران بارداری و زایمانو رقم زد. خدا رو شکر که فیلمشو دارم. روز زایمان و ساعتشو جوری برام مشخص کرد که انگار من قراره راحت ترین و شادترین واقعه زندیگیمو برم و ببینم نه استرس هیچی. گفتم: میخوام اولین نفر باشم. گفت: من ۶ صبح اونجام . من ۶و ۴۰ دقیق رسیدم نگفت چرا دیر کردی. گفت: کی راه افتادی من ساعت ده دقیق به ۶ تونل رسالت بودم گفتم نمی رسم. گازو گرفتم سر ساعت اینجا بودم. نمی خواستم منتظرم بشی.

شرمنده اش شدم گفتم: ببخشید. پرسید: از وندا فیلم گرفتن. (همیشه میگفت باید حتما قبلش از وندا فیلم بگیری برای روحیه اش) گفتم: نه دیر شده مهم نیست. گفت: نه یعنی چه. برگشت و با فیلم بردار رفتن پایین من طبقه ۵ ام بودم با وندا صحبت کرد و خانومه فیلمبرداری کرد در حد ۵ دقیقه مثل یک گزارشگر. بعدم برگشت و وسط خنده و شوخی هاش من بیهوش شدم.

بعضیها خیلی انسانن و من خیلی خوشبختم که خدا سر راهم قرارشون میده. دلم برای کسانی که با اخم و دعوای کادر اتاق زایمان بچه شونو بدنیا می آرن دلم میسوزه عزیزی می گفت: فرق می کنه وقتی داری اونهمه پول میدی ... ولی به نظر شما واقعا چقدر پول حسن خلق و مردمداری می آره ؟

                گلهای شا و شیطون من        

لينك | نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 10:53 توسط مامان گلها (گلناز) |

دیشب رفته بودیم آرین هرچی می خوام اعتصابمو نشکنم نشد. اعتصابم از این قراره که برای خودم هیچی نخرم به هزار ویک دلیل مهم که صد البته قسمت مالیش اصلا جزو دلایلم نیست چون تا همین الان ده برابر پولش خرج سوزوندن کالری برای متقاعد کردن جناب تاج سرمون کردم. از ایشون اصرار و از ما انکار. عید ها برام تکراری و خسته کننده شده. انرژی مثبت مورد نظر کسب نمیشود و اگه لطف دیدار اقوام نبود که دیگه هیچی. میخوام از صبح تا شبش بخوابم. یه دلیل دیگه: برگردیم تغییر فصله مدلها جدید شده نمی خوام چیزی بگیرم نگه دارم برا ماهها بعد..  وهزار و یک دلیل دیگه

بگذریم اونجا یک کیف دیدم که از دور صدام میزد منو دوست داره منم طلبه اش شدم. همسرخان از اینکه حتما قرصهامو خوردم ، خوشحال گفت: برو ببین خوشت می آد. گفتم: عزیزم بربریه !

گفت: بربری باشه . ایدز که نیست درمون داره.

قیمت کردم اومدم بیرون حالت اونیکه تو صورتش بی هوا چک خورده رو نداشتم چون انتظارشو داشتم. وقتی از فروشگاه اومدم بیرون هانا دوید سمتم و داد زد ما ما (با تشدید بخونید لطفا)

اینقدر خوردنی راه میره که .... دیدید دیگه ... خودتونم بچه دارید یک مسیری رو بدو بدو می ره سه برابرش بر میگرده. اینقدر دنبال سرش کردم که نفهمیدم چقدر گذشت رفتیم پایین شکلات و بستنی و ... گفتیم خوب دیگه بریم. همسرمان گفت : کیفه چی شد خوشت نیومد رفتی دیدیش. گفتم: آره. میدونی من یک چیزهایی دارم گذاشتم پشت ویترین مغازه ها گاهی می بینم خوشحال میشم .گاهی جدیدشون میکنم گاهی هم اینقدر گرونه که .... بذار همونجا باشه. اگه دزد بزنه دلم برا چیز میزهای توش نباید بسوزه....

یه مدلی نیگام کرد. فکر کنم فردا بی خبر منو ببره آسایشگاه روانی.

کیفه یه چیزی تواین مایه ها بود.

قیمت: ۷۵۰ هزار تومن. مفته .

بخدا راست میگم  مفته تو سایتش کمتر از ۸۰۰ پوند کیف نیست. با وجود اینهمه مخارج، بده هفتصد و پنجاه زیاده؟ ایراد جای دیگه است مقصرم کس دیگه است .

۶-۵ سال پیش با خاله الناز داشتیم تو ونک از مغازه ای لباس خواب می خریدیم از این جیگولاش نه ازون کرکی کلفت ها. یک خانومی میخواست سو  -  تین بخره توجهم جلب شد که مغازه داره داشت خیلی مایه می ذاشت خانومه یکی سبز بد رنگ انتخاب کرد گفت این چند؟ فروشندهه گفت : این صد و پنجاه تومنه. خانومه بی تفاوت گفت: خوبه ها ولی می دونی که تا حاج آقا..؟ فروشنده با لبخند گفت: ببر نشون بده.

نه که آقاها رو اون تو راه نمیدادن! خانومه حدود ۴۵ می زد صورتشم پر چاله چوله ولی ای نمکی بود!  سوت رو زد زیر چادر دوید بیرون . گفتم: خانوم نبره؟ گفت : نه بابا مشتری دائمی هر ماه می آد. من و الناز هاج و واج زدیم بیرون حاج آقا رو ببینیم. دیدیم یک آقای بسیار  متشخص و مومن و می خورد ۶۰- ۶۵ داشته باشن.

تفسیر این ماجراها که بارها و بارها بهش بر خوردین و دیدین جالبتر از خود مطلبه.


راجع به وزنم گاهی می پرسید. بله دوستان رو ۵۹ موندم چون ورزش نمی کنم . با اینکه غذام از هانام کمتره متاسفانه کاهشی در کار نیست. اما دوستان گلم اشکال کار من این چربی اضافه نیست درازی زبون بعضی هاست من می دونم که اگه اینم از بین بره باز یه چیز دیگه پیدا میکنن برا همین انگیزه کم شده.

اینروزها همش دارم برای انرژی منفی که قراره کسب کنم فضا درست میکنم. دلم هوای خوب میخواد. عیدهای خونه عمه ام با شرشر بارون انزلی . صبحونه های بی نظیر با تخم مرغهای نقاشی شده تازه هر روز عمه مهین. با شعرهای خوشگلش که روشون می نوشت. با سفره  هفت سینش که بوش با همه سفره هفت سینها فرق میکرد. مهربونی بی حساب کتاب و دست ودلبازی شوهرش محرم آقا. بقالی ریحان خاله خدا بیامرز و هله هوله هاش که عیدیهای ما اونجا خرج میشد. فسنجون وماهی سفید  زن عموم شهلا خانوم. شوخی های دلنشین دختر عمو و عمه و پسر عمو و عمه ها. نوای ویلن و خونه پر از موسیقی عمه الفت و بوی رطوبت خونه رو به دریاشون. دلم هوس بوسیدن صورت زبر عمو هوشمندمو کرده. دلم می خواد برم پهلوی ماهرخ و بچه هاش یه جایی دور وبر تالش. با اون توالت رو به دریاشون که در هم نداشت و وقتی می رفتیم پسرها مواظب میشدن کسی رد نشه....

دلم برای شنبه بازار انزلی یکذره شده. ازون پیرزنه رب انار بخریم و تا خونه همشو با انگشت بخوریم. خدایا من عید انزلیمو می خوام امسال....

من دلم مینوی بی غل و غش با اون خنده های غش غشو می خواد . دلم برای حرفهای قلمبه سلمبه غزاله تنگه و برای اسب سواری بعد از نهار با شیکم پر یواشکی وقتی بزرگترها خواب بودن. دلم برای همه چیزهای قدیمم تنگه.

نه اینکه این سالها بهم بد گذشته باشه ها. خیلی بی انصافیه اگه از خوبیها و محبت فامیل خوب خودم و همسرم چشم پوشی کنم. فقط دلم تنگ شده. همین.

لينك | نوشته شده در چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 0:5 توسط مامان گلها (گلناز) |
پیشنهاد ازدواج

پیشنهاد ازدواج

به همین سادگی


داستان از مدتها قبل شروع شد. هر از گاهی وندا چیزهای بی ارزشی از مهد با خودش می آورد و همشون رو هدایایی از طرف یکی از پسرهای مهد عنوان میکرد حیف بعضیهاشونو انداختم دور باید نگه میداشتم و عکس میگرفتم . بعضیهاشون هست. یکبار یک تکه از موبایل اسباب بازی شکسته، یکبار یک نقاشی ، یکدفعه چند سکه بدلی از اینها که بالای سر عروس می ریزن و گفت: امیر علی دیشب عروسی بوده امروز بهم داده گفته وندا اینها رو برای تو جمع کردم. جالبیش اینه بود که چند روز قبلش خودمونم عروسی بودیم و یک مشت ازونها براش جمع کردم ولی مال امیر علی رو تو یک جعبه شکسته قلبی شکل گذاشت و نگه داشت. چند روز پیش یک گل که تکه ای از گردنبند یا گل سر دخترونه بود آورد و گفت: امیر علی بهم کادو داده. همیشه هم من سوال میکردم که مثلا فقط برای تو آورده می گفت آره. منهم فقط می گفتم قشنگه.که حساس نشه و می گفتم میگذره من جدی نگیرم تا اونم حساس نشه.

با خودم فکر کردم یک پسر بچه  که خواهرم نداره این تکه گل کوچولو رو از کجا برای این پیدا کرده و نگه داشته تا یه این برسونه. برام خیلی پاک بود.

تا امروز که وقتی از مهد برداشتم تو راه گفت: مامان تو اتاق تلویزیون بودیم . کنار امیر علی نشسته بودم که یهو گفت: وندا می آی با هم بازی کنیم ؟

گفتم :آره چه بازی؟

گفت: اا اا ا ا ز ز ز

من گفتم: ازدواج بازی؟

گفت: آره

گفتم :باشه ( شما با خوشحالی و هیجان بخونید) بعد دستمو انداختم دور گردنش اونیکی دستامونم با هم گرفتیم و وسط کلاس با هم ازدواج کردیم  

             منظور از ازدواج همون رقصیدن بود.صد دفعه پرسیدم فکر بد نکنید.

و این مطلبو برای پدرش هم گفت که من قبلش با اشاره ازش خواستم خیلی معمولی و بدون حساسیت برخورد کنه. نمی دونم باید چکار کرد یعنی طبق قوانین خودم دارم عمل میکنم امیدوارم اشتباه نکنم.

ولی برام جالب بود که چقدر دنیای بچه ها ساده است. بعدا چقدر سخت میشه سخت و خسته کننده.

                                             

                            



مسابقه نقاشی پست قبل هنوزم هستها .

لينك | نوشته شده در سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت 1:6 توسط مامان گلها (گلناز) |
نمایشگاه اسباب بازیها
سلام

جاتون خالی چرا نیومدید پس؟

البته ماکه بودیم مامان سوگند و ستایش و مامان نازنین دوستهای اسکیتی وندا هم بودن.مامان آندیا عسلی و مامان فاطمه زهرای ناز نازی هم اومدن و دیدیمشون.وای که چه گلهای ناز و عزیزی بودن و تو همون مدت کوتاه کلی کیف کردم و دلم براشون تنگ شده. خیلی دیدارمون مختصر بود و عکس با همدیگه هم کمه .. انشالله دفعه بعد...

اما خود نمایشگاه به نظر من خوب بود البته به بچه ها که خیلی خوش گذشت و به گفته وندا : از بهترین روزهاش بود.

جای هاله جون و پسر گلش خیلی خالی بود دو تا غرفه لگو بود و هر چند پر و پیمون نیومده بودند ولی خوشحال شدم که از دوره های آموزشی شون مطلع شدم که فکر نمی کردم بجز داخل بعضی مهدها محل جداگانه ای هم داشته باشه و وقتی فهمیدم که اتفاقا خیلی هم به ما نزدیکه بسیار خوشحال شدم و شنبه در اسرع وقت تماس خواهم گرفت.

جا به جای نمایشگاه چیزهایی بود که برای بچه ها جذابیت خودشو داشت و خیلی هم هدیه ریز و درشت به بچه ها دادن.و البته بهترین قسمت تشکیلات پارکی بود که حسابی سرگرمشون کرد. تنها مسئله این بود که به یک غرفه می رسیدی بچه رو سریع می بردن تو و شروع به کار میکردن مثلا گریم صورت کاردستی یا آموزش بازی با سی دی بازی و گرفتن عکس و غیره ... و بعضیاشون هم آخرش می گفتن قابل نداره...اینقدر... !؟!؟

اما همین که بچه ها دوست داشتن ما هم راضی بودیم و ظهرم برگشتیم. البته هانی گوگولی پیش خاله الناز تو خونه موند و طعم دور بودن از مادر رو برای ساعاتی تجربه کرد.

حالا عکسها:...........

                     vanda

اینجا باتری دوربین تموم شد و بی کیفیتی عکسها بخاطر بی کیفیتی دوربین موبایله...

vanda

                            آندیا عسلی و فاطمه زهرا شیرین عسل و وندای من

                    vanda

                                تو غرفه آقای شعبده باز که صورتشون گریم شد.

                    

                                           سه دوست ورزشکار سوگند وندا نازنین

راستی از دوستهای مهربون که برای خرید لباس برا وندا راهنمایی کردن ممنون مخصوصا نازنین جون حتما میرم. امروزم رفتیم سنایی که خیلی هم شلوغ بود و دیگه اینجا هم داره یکم بازارش خراب میشه البته از ته دل امیدوارم این اتفاق نیافته و مغازه دارها همچنان اصالت قدیم ندیمشونو حفظ کنن و نگاه به تقاضاهای کاذب نکنن. منظورم در پی بی ریخت شدن میلاد نوره که هرچند از اولشم لباس بچه هاش تعریفی نبود ولی ای گاهی ممکن بود ولی حالا چی . باید ببینید دیگه فرقی نمی کنه اونجا بری یا ... همسرمونم که بی حوصله گفت بیخیال اینجا تا اطلاع ثانوی رفتیم نارون یک سارافون دیدم خوشم هم اومد اما بهانه اینکه اگه پشتش یکم بازتر بود قشنگتر میشد و گرفتم و بابا ساسا فکر کنم دیگه به من شک کرده که دیگه دارم زیادی بهانه گیری میکنم.

البته دلیل داره مثل اینکه وسواس گرفتم و دیگه نشه خرید کنم. یک لباس رقص برای وندا دیدم مدلش خوشم اومد ولی رنگش خیلی جیغ بود الانم فقط همونو می خوام با رنگی که خودم دوست دارم . راستی ممکنه کسی خیاط بچه گانه بشناسه که زودم تحویل بده؟؟؟؟؟

البته منم گاهی قبلا بیشتر دست به نخ و سوزن می بردم نمونه اش همین لباس ونداست که از روی مدل ژورنال مادرکر دوختم البته ایراداشو نبینید و به حساب اینکه دوره ای ندیدم و کسی هم دور وبرم نیست که ازش بپرسم بذارید.در نوجوانی از مامان که اونم به خودم رفته استعداد ذاتی داره یاد گرفتم. و بدون الگو و همینطوری دیگه... (مهسا جون مامان ملودی درخواستم یادته برا همین بود)

                             

                   

 بعد نارون رفتیم اونور چهار راه شهر کتاب که وندا خودش تشخیص داده بود مهرهای آفرین اش ۸ تا شده و باید براش جایزه بخریم که طبق معمول فقط کتاب انتخاب کرد و تلاش من برای خرید ازون اسباب بازیها که ارشیا تو تولدش گرفته ازون مارو پله های خارجی بی نتیجه موند چون می گفت روش نوشته ۳ سال به بالا من ۶ سالمه  

یه عالمه هم اسباب بازی هسبرو آورده بودن ازونهایی که تو کانال های ایتالیایی دائم تبلیغ می کنه و من همیشه دلم می خواست ولی هر کاری کردم وندا گفت یا کتاب یا یک لگو که نوشته بود ۸ سال به بالا که باهاش یک پمپ آبی و توربین درست می کردن و با آب کار میکرد یه عالمه شلنگ و پیچ و مهره داشت. منم خوشم نیومد. غلط نکنم این بره مکانیک بخونه چرا ازین چیزها خوشش می آد؟ اینهمه عروسک بیبی بورن اسب باربی . این پمپ مسخره چی بود البته خیلی فکری و عالی بود ولی من بیبی بورن می خواستم... خلاصه دو تا کتاب اکتیویتی و یک دیکشنری دیزنی انگلیسی به انگلیسی خرید و از وقتی هم اومدیم رفته تو اتاق و سرگرم بوده حالا عکسشونو می گیرم میذارم. حالا دیگه می تونه بیشتر لغات انگلیسی رو بخونه و خیلی جالب داشت لغات رو می خوند . لیمو  = لـــــــــــمـــــــــــــــو ن

خرگوش = رررررررر اااااااااااااااا   بــــــــــــــــــــِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِیییِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِیِِِِِِِِِِِِِِِِِِِییییییت

حالا برا اینکه زیادم در مورد وندا نشه و برای ناناز گلم که اینقدر با محبت و مهربونه که بی صبرانه مشتاق دیدارشم و شما عزیزان دلم یکذره از هانا بگم. طفلی هانا یکم سرش کلاه می ره یعنی به نسبت وندا براش کمتر چیزی پیدا میشه برای همین اینم تصاویری از اولین کفش واقعی عمرشه البته بعد از دنیا اومدن یعنی یا تا بحال پاپوش بوده یا خیلی قبل از دنیا اومدنش خریداری شده بود یا   قابل استفاده بجا مانده از وندا رو پوشیده . دردت بجونم جبران میکنم

                         

               این عکسها رو با تاریخ میذارم تا یه روزی یادم باشه چه روزگاری بود و مزه اش بیادم بیاد .

hana

آره دیگه کفش خریداری شده رو در جعبه نگذاشت و زد زیر بغل و اومد بیرون فروشگاه و کلی ذوق و شادی و اینکه الان بپوشم...

وندا هم می خندید هم حرص می خورد چرا این بچه کارهای بی پرستیژ می کنه مردم نگاش میکنن!؟


               

اینم آخریش: طولانی شد. به وندا گفتن تو دفتر مشق خانواده اشو بکشه

خودتون قضاوت کنید معلم بعد از دیدن این نقاشی راجع به ما چی قضاوت کرده و شرحتونو از نقاشی بگید که چی کشیده تو پست بعدی جواب می دم.البته خوشگلتر و تمیز تر بود هانا خط خطیش کرد یکم کثیف شد. ممنون زود زود دوباره با هم صحبت میکنیم.

                                                                 بای  

لينك | نوشته شده در جمعه دوم اسفند 1387ساعت 1:47 توسط مامان گلها (گلناز) |
Copyright By vandahanna - This Template Designed By HOTWEBS