تبليغاتX
html> گلهای گلدون
گلهای گلدون
روزنگاری برای گلهام
هانا پاترا

هفته پیش چتری هر سه تامونو خودم کوتاه کردم و این یعنی گند زدن به معنای واقعی. الهی بمیرم هانا از همه بدتر شد. خوب خیلی هم تکون خورد و منم به تنهایی اینکارو کردم. ولی برای وندا چرا خراب شد؟؟ هم کج هم خیلی کوتاه.

خاله الناز موقشنگ گفت: چرا اینکارو کردی؟ گفتم: خوشگل شدن مدل خارجی کوتاه کردم . دیدین خارجیها چقدر چتری بچه هاشون کوتاه است. چرا؟؟؟

برای خودمم دقیقا از روی مدل قبلیش دو سه سانت بالاتر کوتاه کردم ولی اونم نشد. قبلیشو مامانم کوتاه کرده بود از این سه گوش ها که از هر دو طرف خوشگل بود.

دلم تنگه برای گریه کردن کجاست مادر؟ کجاست مامان گلی؟؟ موهامونو خراب کردم.

هانا پاترا

هانا پاترا! اینکه هاناست که روز پنجشنبه حمومش کردم و سشوار کشیدم.

امشب بازم آ می کنم حتما گزارش تصویری کاملی از امروز جمعه دارم که یشنهاد می کنم از دستش ندید. با تشکر از هانیه عزیزم که باعث و بانی این جمعه قشنگ پاییزی شد!

لينك | نوشته شده در جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 20:46 توسط مامان گلها (گلناز) |
روزهای پاییزی ما!

اینروزها همش داریم میریم بیرون میایم خونه. یک غذایی می خوریم می خوابیم. دوباره بیرونیم. اصلا هم دلم برای بچه ها نمی سوزه چون گناه ندارند. اگه کسی گناه داشته باشه منم که دارم سرویس می دم و اونم چون برای خودمم تایمی رو قائل شدم پس حله و خلاصه اینکه از روزی که برای خودم ورزش می رم و دو روز در هفته فقط بخاطر خودم دارم کاری انجام میدم انرژیم مثل تبلیغ هایپ چند برابر شده. اضافه هاشو تو کم خوابی شب جبران میکنم و وقتی ساعت ۲ یا ۳ می خوام بخوابم حیفم میاد . و میگم کاش امروز تموم نشده بود کاش بازم با بچه ها یا همسرم بودم کاش تو کلاس ورزش بودم کاش پشت در کلاس زبان با نسیم بودم و مشغول رد و بدل کردن راهکارهایی برای حرص دادن همسر در مواقع مقتضی! یا خوندن چند صفحه دیگه کتاب رو پاتختی! یا وب خوانی . چون دیگه نمیشه نوری داشت تا کتاب خوند و اونهای دیگه هم محاله پس موبایلو روشن می کنم و کانکت میشم و یک چرخ کوچولو تو وب میزنم و نیم ساعت بعدش خوابم. خدا پدر تکنولوژی و آنتن مرکزی اینرنت دارو بیامرزه. اینها رو کی اختراع می کنه چرا هیچ اسمی از این بزرگواران با اینهمه خدماتشون نمی دونم. خلاصه با دعای خیر برای اونها تا اون رئیس ساختمون و ... بخواب میرم.

پارسال که هنوز فکر می کردم باید همین روزها به کار سابقم برگردم یا به فکر تولیدی و هزار کار دیگه بودم اصلا نمی دونستم چنین آرامشی هم تو دنیا هست؟چون از قبل از فارغ التحصیلی بصورت خودخواسته کار کرده بودم کار کار.

من برای ازدواجم فقط دو روز مرخصی داشتم و دیگه هیچی عیدشم فقط ۱ روز اول عید که اونم مدیر عامل برای نهار دعوت کرد و من از غصه نرفتم و کار نداریم که چه برنامه مریضی مصلحتی ردیف کردم که ۴ روز نرفتم. خلاصه حالا هرکسی بهم میگه دیگه سرکار نمی ری؟ میگم من بازنشست شدم. اونقدر ساعت کاریم زیاد بود که اگه تقسیم کنیم همون میشه و من قانونا بازنشسته حساب میشم از ۷ صبح تا ۷ شب رسما بود و گاها تا ۸ و نه چند بارم که هیچوقت یادم نمی ره تا یازده شب!!

خلاصه دو روز در هفته وندا تکواندو داره که زحمتش با خاله النازه دو روز اسکیت میره و دو روز هم زبان.

اینم از مدرک بتاش که برای خودش داستانی داشت و بعضی دوستان در جریانند. چون خودشونم درگیر بودند. همینقدر بگم این امتحان اونقدر استرس و درگیری داشت که معلم زبان خارجی بی احساسش فردا صبحش زنگ زد حال وندا رو بپرسه از بس روز قبل استرس داشت . امتحان با موزیک بود و به تنهایی یک برنامه ۱.۶۰ دقیق ای اجرا می کردند. و با وجود اونهمه تماشاچی و جو سنگین و رقابت- کار بچه ها خیلی سخت شده بود.

hannah

اینم هانا آماده رفتن به کیدز کلاب تا مامانش بره چربی سوزی!

خوشبختانه اینقدر خوب همکاری کرد و راحت جدا شدن از منو پذیرفت که وقتی رفتم دنبالش یا می گفت برو برو! یا دیگه خیلی محبت کرد بهم گفت: بشین. از اونجا بیرون نمی اومد. البته بچه های من مادرزاد آدم فروشن این چیز عجیبی نیست. من داشتم خودمو گول می زدم.

hanni

البته این مانیکور بامزه هم کار خاله های همونجاست.

vanda

hani

این دو تا عکسم برای دیروزه که س رو یاد گرفتند و به یکی از مامانها که اعلام آمادگی کرده بودند گفتم سوپ درست کرد و برداشتیم رفتیم مدرسه. باورتون نمیشه چجوری کاسه سوپو سر می کشیدند و بعد از خورن دو کاسه چنانی قاشقو به ته کاسه می کشیدند که کم مونده بود سوراخ کنن بندازن گردنشون. و اینهم هانی ما که تو همه برنامه ها یا پای ثابته و کلی بهش خوش می گذره.

vandahanna

اینجا هم هرکاری کردم درست نموندن که یک عکس بگیرم.

hani

با یک دنیا دعای خوب به صداقت کودکانه به امید دیدار دوباره.


امروز صبح هوا خیلی قشنگ بود بالای کوهها یک کم برف بود هوا مطبوع مطبوع! و صاف که کم تو تهران پیدا میشه . هر طرف یک منظره فوق العاده پاییزی. ازونهایی که فقط بدرد ساعتها پیاده روی تو ولیعصر بالا می خوره. با ریزش برگهای خوشگل.

رو پل یادگار طبق معمول اشک تو چشم نشست دیدن اون مار بدقواره رو تپه های اوین. می دونین چقدر انسان نازنین الان اونجا این روزها رو نمی بینن؟ بچه شون کنار دستشون نیست تا هر وقت خواستن گرمای انگشتهای کوچولوشو حس کنن. می دونین بچه ها چقدر زود قد میکشن و بابای پرهام اگه ببیندش میگه پسرم چقدر بزرگ شدی من نبودم؟

می دونید مامانهاشون تنهایی خرید پاییزی کردن؟ تنهایی پارک بردن. تنهایی بجای بابا بودن....

تروخدا تو دلهاتون دعا کنید.................................................................................

لينك | نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 16:30 توسط مامان گلها (گلناز) |
طرح تحول وبلاگی!

سلام دوستان گلمون و صد البته فامیل گرانقدر. مدتیه با خوندن وبلاگها یا بودن با مادرهایی کم و بیش هم موقعیت چیزهایی دیدم که تصمیم گرفتم کمی ازشون براتون بنویسم. یعنی اون قسمتهایی که به نظرم غیر عادی می آد. شاید این باعث بشه فکر کنید که می خوام ادای خانوم ناظمها رو در بیارم یا مثلا آدمهای همه چیز دان. نه!

ولی بعضی چیزها اونقدر واضحه که اکثرا متوجه می شیم. متاسفانه دنیای وبلاگ نویسی هم علی رغم اینکه من فکر میکردم خواننده ها با نظراتشون می تونن موجب تعالی هم بشن نیست. چطوری؟ اینطوری؟ از همین جا شروع شد.

خانومی وب می نویسه و توش دائما از بچه دسته گلش تعریف و تمجید و قربونش برم. خوب همه مون می دونیم که بچه مافوق تصور عزیزه و به چشم هیچ پدر و مادری بد نمیشه! چه بسیار بچه هایی که راه رو به بیراهه رفته و دوران بدی رو سپری می کنند هنوز از حمایت متعصبانه والدین برخوردار هستند. 

بعد میری تو کامنتها  همه حتی بالای سه رقم کامنت فدای اون چشاش و قربون اون اداش می بینی. من اوایل تعجب می کردم. چون خودم از اون بچه دوستهای عالم هستم که حتی بچه های کولیها و اسفند دود کنها که ظاهرا مرتب و تمیز و دلخواه خیلیها نیستند رو با دقت نگاه می کنم و دوستشون دارم. حتی بچه های زشتو. مثلا بچه یک دوستی خیلی بی ریخته همه نسبت بهش بی تفاوتند و به من اعتراض می کنن که تو جوری ازش تعریف می کردی ما گفتیم که .. ولی بخدا وقتی با بچه حرف میزنی و تو بغلت دقایقی باهاش ارتباط برقرار می کنی می فهمی چه نمکدونیه همین بچه زشته ! چه خوردنی و مودب حرف میزنه!

از اون طرف یک بچه به ظاهر بسیار مرتب و دسته گل می بینی . دختره موطلایی! می خوای نازش کنی اخم می کنه! صداش می کنی . پشت مامانش قایم میشه. از دور براش شکلک در می آری. شاکی میشه و نعره اش در میاد. مامانش میگه بچه ام دوست نداره. اینو که گفتم غریبه تو خیابون و مطب دکتر نیستها دوست مثلا دوست قدیمی شما در نظر بگیرو این بچه نه فقط یکبار بلکه همیشه و با همه البته بجز والدین مادریش اینکارو می کنه.

یعنی چی؟ وا.. اونهایی که منو دیدن می دونن من نه قیافه ام شبیه دیوه نه اینکه از ته دلم قصد بدی دارم! من نمی گم بچه مجبوره همیشه برخورد معقول و دوستانه داشته باشه. ولی مادر من! من با این سن کمم!! با همین تجربه ناچیزم !هزار تا بچه دیدم از هر جهت بالاتر یا پایین تر از شما. اینجوریش غیر عادیه. خجالت بچه عادیه ولی اینکه من مادر هی حمایت کنم و حجالتشو یا بی حوصلگیشو جلوی بچه توجیه کنم و بدترین چیزو بگم یعنی دوست نداره... این دیگه اوج ضربه به بچه است.

این یک نمونه از اون حرفهایی هست که قلمبه شده بود تو گلوم. می دونم نوشتن این چیزها داد عده ای رو در میاره شاید بعضیها به خودشون بگیرن ولی مادر من شما به خودت نگیر! من در طی روز هزار تا نمونه عینی دارم می بینم. آخه خیلی ددری هستم همه هم دوستهای هم موقعیت هستیم.

و شما اگه می خوای تو انکار بمونی بمون. من نه قصد اصلاح جامعه رو دارم نه ادعاشو. ولی واقعا هم دلم می سوزه. دیگه اینها که من می گن بدیهیاته . شما نیا بگو تو چه می دونی؟؟ بعله منم خیلی چیزها رو نمی دونم هیچ ادعایی هم ندارم . شایدم پس فردا بچه هامو ببینی یا همین الان که دیدی هزارتا ایراد ازشون در بیاری.

اصلا منظور منم همینه که بیاید بهم بگیم. من تا هر وقت که بگی زنده! بشینم هی کامنت بخونم : قربون اون قد و بالای رعنا خانوم وندا بشم. فدای اون هانای گومبولی بشم. خوب واقعا ممنونم این اوج لطفتونه. ولی واقعا نگفتن ایراد من ناراحتتون نمی کنه؟ دلتون نمی سوزه که با هم دوست باشیم . ببینید من دارم یک جایی اشتباه می کنم و تو رودربایستی نگید؟ بعد هم من هی فکر کنم وای چه بچه هایی دارم خودم چقدر گلم. هی هر روز دارم شصت تا کامنت تاییدی دریافت میکنم بسمه دیگه چی از این بهتر؟

نه گلهای من بیایم یک کم از این وضعیت در بیایم. می دونم خیلی سخته من خودم هنوز نمی دونم تا کجا روحیه اشو دارم. ولی اینو می دونم که خیلی انتقاد پذیرم یعنی تو این درجه بندی:

- شدیدا خود شیفته و بچه شیفته و بی تفاوت به هر نوع کامنتی

- خود شیفته بچه شیفته ولی براش اهمیت داره که ازش تعریف بکنن.

- خود شیفته بچه شیفته براش ناراحت کننده است که کسب بگه بالای چشم بچتون دو لنگه ابروی خوشگله.

- بچه شیفته هست ولی زیاد از بچه اش تعریف نمی کنه کسی هم کاری به رفتارهاشون نداره و همون بساط قربون صدقه فقط به راهه.

- اینجا براش حکم دفترچه خاطرات بچه رو داره و گاهی از بامزگیها و تلخی هاش می نویسه . واقع بینه ولی دوستم نداره خیلی نقدش کنن.

- اینجا براش حکم دفترچه خاطرات بچه رو داره و گاهی از بامزگیها و تلخی هاش می نویسه . واقع بین هم هست ولی هم دوست داره نقد بشه هم خودش می تونه به بقیه راهکار ارائه بده.


من جایی تو این درجه بندی ندارم یعنی خودم نمی گم شما می تونید بگید. خوب اگه موافق هستید از این ببعد من یک کم خانوم مین چی بشم و شما هم هر چی دوست داشتید برام بنویسید. از اینکه حرصتون از کجا گرفته و ... و از هم راحت خصوصی انتقاد کنیم. می گم خصوصی چون هنوز زوده و من خودمم شاید نتونم . نمی دونم باید ببینم.

یک کار دیگه هم می خوام بکنم. گاهی تو وبلاگهای اونوری یا سایتهایی چیزی دیدم خوشم اومده و سیو کردم می خوام شریکتون کنم. موافقید شما هم اینکارو بکنید. بهم چیزی یاد بدیم. یادم می آد جوونیهام تو یک شرکت تامین قطعات خودرو کار می کردم. یک روز ما امتحان QC داشتیم و دل تو دل هیچکدوممون نبود نوبت واحد ما که شد من مسئول اونجا بودم اونهام هی مستندات مارو بالا و پایین کردند و سوال سوال. تا جایی جواب دادم ولی از یک قسمتی نه چون همکارم که زیر دستم والبته رقیب و تهدید شغلیم محسوب میشد هم کنار دستم بود. وقتی خیلی کلافه شدم  مسئول گروه پرسش کننده که دستمو خونده بود و یک آقای مسن و دنیا دیده بود ازم پرسید چرا این قسمتها رو می پیچونی. کامل مطلبو باز کن (منظورش فرمول دقیق محاسبه یک جور نمودار بود) منم با اشاره به اون کارمند بغل دستیم گفتم ببخشید که نمی تونم چون ایرانه و عدم امنیت شغلی. آقاهه گفت: دخترم فقط وقتی می تونی پیشرفت کنی که هرچی تو ذهنته بریزی بیرون . به عبارتی جا بازکنی برای مطلب جدید! وقتی اینطوری بودی اونقدر علم داری که هیچ کس برات تهدید نمیشه.

فقط یک چیزی من زیاد با روانشناسها میونه ندارم. نگفتم میونه خوبی ندارم ها باز حرف درست نکنید. میونه ندارم چون بعد از اینهمـــــــــــــــــــــــــــه بچه داری و مشکلات ریز و درشتش و رکورد مهد عوض کنی وندا و برای هر مهدم دیدن همه سوراخ سنبه های مهدهای منطقه - وقتی به مشکلی برخوردم نظر کارشناس و مشاور و روانشناس بدردم نخورده بلکه فقط این تجربه بوده که موثر بوده اونم تجربه چندین نفر! دیگه هم اینکه مگه تربیت ما بد بود که درست از همین زمان به بعد سرو کله انسانهای مطلع هی پیدا شد اینکار و بکن اینکارو نکن . من که همشو از چشم این تلوزیون و دوره مون می بینم از بس این بیچاره ها نتونستن چیزی پخش کنن روی آوردن به برنامه های کارشناسی و گیر دادن به تغذیه و تربیت و این چیزها! اینم شده که یک عده هی مراقبن که از دستورات دکتر فلانی و بهمانی عدول نکنن! در حالیکه من خودم خبر دارم بچه یکی از همین کارشناسهای خیلی خیلی معروف اونقدر تو مدرسه اش (خاله ام دبیرشون بود) مشکل اخلاقی داشت که ...


سرتونو درد آوردم با چند تا عکس از حضورتون مرخص می شم.

تل بافتنی

تل و البته شنل یا یجور یقه که بنظرم خوشگله اما من بلد نیستم ببافم اگه کسی تونست دستورشو بگه من اینجا بذارم.

اینم کیجور ساق نصفه نیمه که هم مج دستو گرم نگه میداره و هم مثل دستکش آزادی عملو از آدم نمی گیره.

لينك | نوشته شده در شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 10:56 توسط مامان گلها (گلناز) |
جمعه پارک می آید؟ اگه نه اینو حتما برید!

سلام

بازم اومدم تند تند چند تا مطلبو بگم. اولا اینکه ورزش ای که می رم خیلی عالی و خوب هست و ازش راضیم . به همون دلایل پست پایین. بدن درده هم درست شد و با دوش آب گرم حل شد. و از بدن ورزش نکرده چه توقعی باید داشت واقعا!

مهمترین علتی که از این ورزش خوشم اومد اینه که مثل ایروبیک که من واقعل ازش متنفرم ورجه ورجه نداره و مثل بچه آدم می خوابیم و انجام می دیم.

البته اگه به من بود که دوست داشتم اون جمله آخرم نباشه یعنی بخوابیم و خود بخود لاغری صورت بگیره ولی ظاهرا علم اونقدر دیگه پیشرفت نکرده اگر هم بیایید بگید کمر بند لاغری اختراع شده من میگم که سال ۸۱ من یدونه خریدم و اصلا فایده نداشت و بعدم باردار شدم بدردم نخورد. سال ۸۵ تصمیم جدی برای ورزش گرفتم رفتم باشگاه بدنسازی ثبت نام کردم هانا رو باردار شدم!

حالا شما میشه پیش بینی کنید که این دفعه چه اتفاقی می افته . احتمالا خودتونو برای دو قلو آماده کنید.

ورزش باراسول  اینجوری نوشتم که او اش را بخونید. والا اینه باراسل. اینطوری که من دیدم یکجور باله نشسته است که ما روی زمین بصورت نشسته یا خوابیده به پشت یا جلو حرکاتی با پا انجام می دیم و ضمنا هی باید شکمو بدیم تو. حالا هر دو جلسه ای که من رفتم اینوری و اونوریم دو تا فرانسوی بودند. ازونهایی که از شکم مامانشون بالرین در اومدن و ورزش مثل نفس کشیدنه براشون نه مثل ما که بعد از اینکه چربیها قلمبه میزنه چند سال بعدش به فکر آب کردنشون می افتیم. بعد خانوم مونم خیلی سختگیره. مامان درسا میدونی که؟ هنگامه رو می گم.

بعد هی منو با اونها مقایسه میکنه و میگه چرا عقب می مونی چرا وقتی باید بصورت خوابیده پاها رو صاف بیاری بالای سرت و کمرو ببری بالا فقط کتف رو زمین بمونه- مثل اونها یکساعت نگه نمی داری و یهو صدتا قل می خوری؟

خوب پدر من ژنتیکه دیگه تو ببین کله اون زرده زرده. ابرو نداره. من سیبیلم دارم. هیکلم که قربونش برم به نی گفته زکی. تو اینهاشم ببین دیگه!!

بعد این ورزش فشار زیادی به کمر وارد میکنه و اگه دیسک دارید یا عمل کردید فکرشم نکنید. خوب این بود کل اطلاعات من در مورد باراسل!

حالا یکی دو تا جریان بگم.

تو هفته پیش یکروز که رفتم دم مدرسه هرچی صبر کردم وندا نیومد دوان دوان رفتم تو کلاس و خانومشونم بود با چند تا بچه دیگه. بهش گفتم: وندا چرا نیومدی؟ مگه نمی دونی جا برای پارک کردن نیست. الان پلیس جریمه میکنه؟ خانومشون گفت: من سرمشقشو دادم . وندا داره برای بچه ها آدرس می نویسه. دعوتشون کرده. (هی هم خنده اش می گرفت)

من: خاک بر سرم کی کجا؟

معلم: (بازم با خنده) نترس دعوت کرده پارک ! برای روز جمعه.

جریان اینجوری بوده که روز اول مهر بهمون گفتن بچه ها رو جمعه ها پارک ببرید. ما تقریبا هر هفته این فریضه رو انجام میدیم ولی وندا این هفته گفت: مامان چرا هیچکس نمی آد و من گفتم: شاید پارکهای دیگه میرن شاید هم ساعت دیگه ای..

این شده که وندا خانوم دونه دونه تو دفتر بچه ها یادداشت گذاشته برای چمعه تاریخ... ساعت ....بیاید پارک قیطریه.

خانومشون می گفت تو کلمات ُجمعهُ رو بلد نبود که اومد به من گفت: خانوم یدونه جمعه برا من بنویسید.

این تموم شد.

نه تموم نشد از همون روز من دارم تلفن جواب میدم که جریان پارک چیه؟ جلسه است؟ پدرش می تونه بیاد؟ چرا ساعت ۲؟

و من توضیح که این یک حرکت خودجوش بچه گانه است اصولا هر موقع هم خواستید تشریف ببرید و نه ساعت ۲!

اما اکثرا گفتن فکر خوبیه! اینطوری برای ما که شاغلیم و از اوضاع کلاس بی خبریم یه جور جلسه حساب میشه و ترو خدا بیاید ضمن اینکه بچه ها بازی می کنن ما هم مسائلو بررسی کنیم!

این شد که ما جمعه صبحمون کارمون در اومد. حالا شما هم اگه دوست داشتید ما هستیم دیگه خوشحال می شیم ببینیمتون.

خوب فکر کردید قضیه به همین جا ختم شد. نه!

مامان گلی ازون طرف هی می گه. مادر بده برا بچه ها چیزی نبری نا سلامتی مهمون تو هستن. من: مامان جان مهمون چی پارک خداست. مامان گلی: درسته ولی دعوت وندا هستن دیگه!!

از اون طرف چند تا مامان زنگ زدن که چرا مارو دعوت نکردید بچه مون گریه کرده؟؟

بابا من روحمم خبر نداره .وندا چرا نرگسو ساحلو و... دعوت  نکردی؟

وندا: مامان بچه های شیطون و بی ادبی هستن تو کلاس همش دارن اذیت میکنن و به بچه ها زیر پایی می زنند بیان پارک چیکار؟

من: خانوم شما تشریف بیارید پارک خودتونه. این بچه یادش رقته بنویسه.

حالا ما دو روزه خبر دار شدیم شو لباس بهار عزیز این جمعه هست. و من تنها وقت خالیم صبح جمعه بود که واقعا از دست بافته های بسیار خوشگل مامان بهار جان اگه بگذرم خیلی دپرس میشم و اینه که باز زمان بدو من بدو!

یک جریان دیگه! چند روز پیش وندا می گه که: مامان منو پانیذ و یاسمین تصمیم گرفتیم که بزرگ شدیم زمین شناس بشیم.

من : خوب چرا زمین شناس.

وندا: چون هر کدوممون چند تا از وسایلشو داریم. یاسمین قرار شده منشی شرکت بشه و جواب تلفن و .. ( شما این جملاتو کاملا جدی بخونید چون بد جوری جدی حرف میزد) پانیذم قرار شد که کارگر بشه.

من: کارگر؟؟؟ یعنی چی؟؟

وندا: (بازم کاملا جدی و مصمم) یعنی جعبه های سنگو جابجا کنه. جنسهای مشتری هارو ببره پایین تو ماشینشون بذاره و ... چایی هم برامون بریزه.

من:  خوب خودت چی؟

وندا: من؟ مدیر عامل دیگه.

من: مامان جان بد نگذره با این تقسیم کار.

خدا کنه مامان پانیذ اینجا رو نخونه. دوستیم با هم وبهتر از شما نباشن خیلی خانواده های لول(کلاس بالا) ای هستند که خدا می دونه! و از زمان مهدشون این دو تا با هم بودن و من دیدم که وندا چقدر در حقش اجحاف می کنه مثلا بعد از اینکه عمه سیمین اون کیف سبک و خوشگلو آوردند وندا مدتی اونو مدرسه می برد. اونروز بهش میگم: این کیف بهتره نه؟؟خیلی سبکتر از اون چرخداره است.

میگه: فرقی نمی کنه.

من: چرا اون خودش خیلی سنگینه و تو از اون پله ها باید ببری بالا بیاری...

میگه: نه بابا من که نمی برم پانیذ می بره؟؟

من: چرا پانیذ؟ وندا گناه داره اذیتش میکنی؟

وندا: نه مامان دوست داره من فقط بهش میگم ته کیفو بگیر اون همه شو میاره.

توجه دارید که موقع بالا بردن اونی که قراره ته چیزی رو بگیره یعنی عملا همه سنگینی برا اونه؟؟؟

حالام چند روزه ماتم گرفته که پانیذ لوزه سوم داره و باید عمل بشه.

منم گاگولم که نفهمم چرا این ماتم گرفته!!

 vanda

vanda

 اشتباه نشه ها ما از بچه هامون بعنوان بچه های کار استفاده نمی کنیم اونها رو با مشاغل و زحماتش آشنا می کنیم . مثلا اینجا فهمید بیل چقدر سنگینه و آقای کشاورز یا ساختمون ساز چقدر زحمتش زیاده و باید قدر میوه ها و ساختمونها و وسایلمونو بدونیم.

hannah

از هانا هم یک کوچولو بگم برم. همونطور که گفتم مدرسه وندا حاشیه خیابونه و پلیسم همیشه جلو در مدرسه ایستاده و میگه: برو برو!

منم برای اینکه کارم راه بیافته از بچه هام استفاده ابزاری می کنم و قبلش می گم به آقا پلیسه بگو سلام خسته نباشید که اونم نمک گیر بشه و از نیش ترمزمون سوء استفاده نکنه.

دیروز به هانا گفتم: داد بزن آقاپلیسه سلام خسته نباشید. سرشو بیرون کرده داد میزنه: سلام عاشدددتم!!

فکر کنم یکماهی راحت شدم ولی فکر کنم دید قبلش من دارم به بچه یاد میدم .

لينك | نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 9:21 توسط مامان گلها (گلناز) |
خبر مبر جدید؟؟؟

نه چیز زیادی نیست.

دخترها خوبن خودم دائما حالتهای سرما خوردگی دارم ولی بیشتر مثل حساسیته میاد و میره.یکشنبه رفتم کلاس باراسل. دقیقا همونیه که بدرد من می خوره و منم می خوام. یعنی چی؟ زمانش کمه. یکساعته. مربیش کارشو خیلی عالی بلده. روی جاهایی که من دلم می خواد فقط و فقط تمرکز داره. همش خوابیده انجام میشه. دویدن و ورجه وورجه الکی نداره. شیک و مرتبه. بهت احترام لازمه گذاشته میشه. همه بوی خوب میدن. همه چیز اصله. تمیزززززززز . بمعنای واقعی!!! هانا رو هم جای محشری سپردم و خیالم راحته. یادم باشه دفعه بعد از کسی که بانی و سازنده اینجاست و نگاه خوبش به دنیا صحبت کنم. فعلا واقعا ممنون دستتون درد نکنه!

فعلا بدنم حسابی درد می کنه البته در نواحی زیر بغل و شکم. شنای آخر ساعت این بلا رو سرم آورد. شنا نگو بلا بگو.

دوستم که ایده ورزشو اون داد ولی نوعش رو من گفتم.از اون ا.ن ی ها بوده البته الان میگه نیست بعد از وقایع!!! همش میگه خدا مرگت بده اینم پیشنهاد بود(بخاطر بدن درد) بهش میگم تو الان نمی فهمی چهار روز دیگه اوضاع عوض میشه مجبوریم تاپ و بیکینی بپوشیم اونوقت میگی فلانی خدا خیرت بده.

سرکلاسمونم خانوم مربی فوق العاده سختگیره. هی سرم داد میزد شکمتو بده تو میگم شکمتو بده تو . صدای موزیکم بلند! من داد بزن اون داد بزن.

- گفتم شکمتو بده تو

من هی دلمو تو میدم...

- خانوم تو دادم اینه! راستش این شکم سرجهازیه من بوده از خونه بابام آوردم. شما تونستی یک کاری کن بره که خیلی حرف شنیدم از دستش!!


در راستای انگیزه بخشی آقامون رفته عکس اولین مسافرتمونو ( مربوط به نامزدی) خدایی شکمم خیلی ناچیز یا اصلا نبوده هی میاره می گه این می شی ها...

منم هی می گم معلومه بابا از اینم بهتر. حالا یه روز حالشو داشتم مسخره ام نکنید می گم چی شد اینقدر انگیزه پیدا کردم. فقط یه نشونی بهتون بگم؟؟؟ کافیه شمام روزی دوبار از جلوی فروشگاه مانگو جردن رد بشید. حسابی انگیزه مند می شوید.

خدا حافظ برم که خیلی دری وری گفتم. اینم آخرین عکس از دخترهای من ماشا.. یکی از یکی سرخوش تر.

vanda&hannah

شادی ناشی از کفش نو!

اینها بدون موزیک می رقصن معلومه دیگه سریال دلنوازانه وندا با تیتراژ ابتدایی شمس العماره خیلی محشر می رقصه. باید ببینید یعنی اولهاش بابا کرمی آخرهاش با تکواندو قاطی می کنه . خنده داره کاش یکیتون بهم بگه چطور میتونم راحت فیلم بذارم فردا براتون فیلمشو می گیرم. مرسی.

لينك | نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 0:21 توسط مامان گلها (گلناز) |
شب چمعه ای که گذشت!

اول نوشت: عزیز دلم (خطاب به دو تا گل خوشگل) دوستون دارم و بهتون افتخار میکنم که با دست خالی تون تونستید یک دختر بیگناه مثل خودتون رو کاری کنید که بازم تو خونه خودش باشه و مادری خون به دلش نشه. هر چی از کار بزرگتون بنویسم کمه ولی کبودی دستهات یعنی تو خیلی بزرگی و من باز حس کردم در مقابل بچه های عصر پلی استیشن و نانو که همیشه سوسول و در دونه می دیدیمشون هیچم!!



اصل مطلب

حتما با دیدن عنوان بالا مشتاق شدید که حتما بخونید و ببینید که... نخیر جانم . بخوانید و قضاوت کنید.دیشب از سر شب شروع شد منظورم سرو صدای همسایه هاست. گویا عروسی تولدی چیزی بود. هرچی بود خیلی توپ بود و صدای ارکستر و دمبلی دیمبو شون حرف نداشت تحملش برای یکی دو ساعت خوشایند هم بود ولی هر چه می گذشت ....

صدای جیغ دختر و پسر ها که خستگی ناپذیر بلند بود. خوب پیش اومده که ما هم مهمونی بودیم و آدم اونجا اصلا خسته نمیشه ولی برای ما دیشب زیادم راحت نگذشت . برای من که با صدای شادی دیگران هیچوقت غر نمی زنم وقتی غیر قابل تحمل شد که هانا هم مدام تو خواب می پرید اما به هر حال گذشت تا دم دمهای صبح منم گفتم عیب نداره حتما عروسیه یکباره دیگه!

اما همین که اون تموم شد . دعای ندبه و صدای حزن آلود و ضجه آلود و داد و فغان آن مداح احمق بی شعور و بیب بیب بیب یکی دیگه از همسایه ها شروع شد. ای خدا اونقدر صداش نوسان داشت که می خوند می خوند یهو اوج می گرفت و نعره گریه آلودش تداعی همه مکانها و اتفاقهای بدو می کرد. هی هانا می پرید و جیغ می زد و من آرومش می کرد. هی دوباره تکرار می شد. آمپلی فایرشونم انگار بم بم تنظیم شده بود و همراه اون تنوره ها صدای بوم بوم هم می اومد. حالا حساب کنید که وسط از خواب پریدنها هانا هی شیر می خواست .

- شی شی مخفف: شیشه شیر

سه بار شیشه پر کردم دوبار شستم و دم پنجره آشپزخونه وقتی چشمم به چراغ روشن اون خونه و سر و صدای توش می افتاد فقط تو دلم خواستم خدا یه جوری خفشون کنه که حالا حالا ها صدا از خونه بلند نشه. حتما دعاشونم قبول بوده.

بابا بخدا من سالم بودم و نه بی خوابی کشیده بودم نه بچه ام زیاد کوچیک بود نه مریض!

ولی اگه همون شب یک مریضی زائویی بچه واکسن زده ای که مامانش به زور خوابونده چیزی بود چی به روزش می اومد؟ خود خواهی آدمها تا چه حد؟؟؟؟؟؟

راستی میشه یکی به این سوال اساسی من که برام پیش اومده جواب بده؟ اگه یک نفری بخواد اون دنیا راست بره بهشت و تو راهم بهش گیر ندن باید شبهای جمعه دعای کمیل بخونه و هی تضرع کنه و بعد نماز شب هم بخونه و از سایر موارد صرف نظر می کنم. صبح زودم که باید ندبه بخونه و باز گریه کنه . حالا اگه اون نفر یک آدم کاملا سالم باشه مثلا چشاش لیزیکی نباشه و... با این شب تعطیلی محشری که داشته هفته اشو چطوری می گذرونه؟؟؟

نیاید بگید آدم با گریه سبک میشه که این یک قلمو ازتون قبول نمی کنم. آخه هر هفته که نمیشه اینکارو کرد برا سبکی. اینهمه راه هست!!!

hani

برای درس انار منظورم صدای ا خانومشون گفتن به تعداد بچه ها انار دون شده تو ظرف یکبار مصرف با قاشق و ... بیارید.

حالا با این وضعیت آنفولانزا من به کدومیکی از مامانها بگم بیا اینکارو بکن و بعدم دست آدم سیاه میشه و بچه ها میریزن مقنعه اشون کثیف میشه و هزار تا دلیل دیگه. پس رفتم به میوه فروشه گفتم اندازه ۲۵ تا انار کوچولو یکدست برام بریز تو کیسه که اونم نامردی نکرد دقیقا ۵۰ تا گذاشت منم گفتم زرنگی ۲۵ تا خوشگلشو جدا کردم ریختم تو کیسه! بعد ۲۵ تا روبان آماده که نخشو می کشی پاپیون میشه خریدم دادم ونداهه پاپیونشون کرد و یک بعد از ظهر دلچسبی براش بود اونها رو با چسب دو طرفه چسبودنیم رو انارها گذاشتیم تو سبد! بعد با وندا و خاله الناز با مقواهای رنگی این چیز هایی که بالا می بینید بریدیم و تو پلاستیکهای کوچولو گذاشتیم اون نخ طلایی هم اضافه نخ روبانهاست و ۲۵ بسته هم از اینها درست کردیم بعلاوه این کاردستی بادبادک که بعنوان نمونه وندا درست کرد برای همون درس ا . دادم برد مدرسه

اینقدرم مورد توجه واقع شد وندا هم تو کلاس تو ضیح داده که چطوری درست کنن و برای فرداش بچه ها کاردستی هم آوردند مدرسه و الان دیوار کلاسشون پر بادبادکهای رنگیه.

بعضیها بهم میگن خیلی بیکاری. مطمئنم که نمی دونند قاطی شدن با دنیای کلاس اولیها چقدر لذت داره و کافیه یکبار طعمشو بچشی. من با این کارها دارم شارژ میشم. تو چند سال گذشته از بابت کار زیادی که بیرون از منزل انجام دادم و بابتش حقوق می گرفتم هیچوقت لذت اینروزها رو نداشتم. کارهای کوچیک بی مزد و مواجبی که منو به دوران ابتدایی خودم میبره و دل کوچولوهایی خوشگلی رو شاد میکنه که الان با دیدن من حین ورود به مدرسه چنان جیغی می کشن که اولیا مدرسه می دوند تو سالن که ببینن چه اتفاقی افتاده؟

برای من که آدم فوق العاده تنوع طلبی هستم این روزها خیلی طلائی و منحصر به فرده و دارم حسابی کیفشو می برم. جاتون خالی!

بعدا نوشت۱: اون سبده هم از همین سبد قهوه ایهاست که من وقتی هانا رو باردار بودم سه تا درست کردم. دوتاش دسته نداشت شد برای لباس زیرهای وندا و هانا تو کمدشون و اینم سبد وسایل تعویض هاناست. البته یک پارچه قالب سبد هم برا توش دوختم که اینجا برداشته شده.

بعدا نوشت۲: کسی میدونه این چیز میزهایی که عمو پورنگ از ما ها تو ریدر خودش میذاره! به چه دردی می خوره. با همون مطلب بالا دوتایی روشنمون کنه.

بعدا نوشت ۳: مامان دو دختر گلم. این روبانها رو همه مغازه های اسباب بازی و لوازم التحریر و نخ وسوزن فروشی و لوازم گلسازی می فروشن. قبلشو ندارم ولی درست شده اش اینه:

vanda

لينك | نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 0:48 توسط مامان گلها (گلناز) |
لالایی

گنجشک لالا، سنجاب لالا
آمد دوباره مهتاب بالا
لالالا لایی لا لالایی لا لا لالایی...
لالالا لایی لا لالایی لا لا لالایی...
گلدون خوابید مثل همیشه
قورباغه ساکت، خوابیده بیشه
گلدون خوابید مثل همیشه
قورباغه ساکت، خوابیده بیشه
لالا لایی لا لالایی لا لا لالایی...
لالا لالالایی لا لالایی لا لا لالایی...
جنگل لا لا لا لا
برکه لا لا لا لا
شب بر همه خوش، تا صبح فردا
شب بر همه خوش، تا صبح فردا
لالا لالالایی لا لالایی لا

چقدر اینو دوست دارم و چقدر خاطره دارم. حالا هانی من اینو چنانی شیرین میخونه که بیا و ببین فقط مصرع اولو بلده و آخر و وقتی رو خطش بیافته صدها بار تکرار میکنه. از حرفهاش یه خورده بنویسم. متاسفانه یا خوشبختانه بچه های من وقتی زبون باز کردن اینکار بسرعت اتفاق افتاده و هیچوقت مثل بچه های دیگه طولانی مدت یک کلمه رو عوضی و خوشمزه نمی گن و کل مدت اشتباه گفتنشون نصف روزه و من خیلی حیفم می آد.

در حال حاضر هانا بسرعت داره پیشرفت میکنه جوریکه دوستم از اون هفته به این هفته تعجب کرد که این چه زبونی باز کرده. از کلماتی مثل اصلا و حتی درست استفاده میکنه فعلا گیرش دوتا کلمه است که خودخواسته در وری میگه.

جامدادیـی = مانه جاجی

دانشگاه    = نانشداه

وقتی کار اشتباهی میکنه یا نمی خوابه و من دعواش میکنم تند تند میگه عاشددتم و وقتی خیلی احساسات گومبولی میشه این ددد تا جاییکه نفس اجازه بده ادامه پیدا میکنه و ولی اگه زیادی دعواش کنم یا چیزی بخواد و ندم میگه دوست ندارم یا میگه عاشددت ندارم و اون ددد بنا به درجه بازم اضافه میشه و ...

hannah

هانای ما روزی که با ۴ کیلو و بیست گرم( اینش مهمه) بدنیا اومد و باعث فخر کائنات و فامیل و دولت و مجلس شد. اون سال بود که هوا خیلی سرد بود و برفهای آنچنانی بارید و گاز هم قطع میشد.

منم اینقدر این گوگولی توپولو دوست داشتم که همش به خودم میچسبوندم. یدونه لکه ازین صورتیها هم که روی صورت اکثر بچه ها هست زیر چشم چپ اش بود که همونم معروفش کرد به توت فرنگی. خلاصه حاصل اون سرما موقع شب و روزهام بی حالی و برف پشت پنجره شد یک موجود چسبناک و مامانی و غیر مستقل.

البته من معتقدم به ذات بچه هم هست ولی الناز میگه نه تو وندا رو میذاشتی تو کریر کسی هم بهش دست نمیزد. ظاهرا از ترس من!

برای همین خیلی مستقل بار اومد. ولی هاناهه رو هی بغل کردی این شد. راست میگه. هانا مثل من شب زنده داره و انرژی اشو از ماه میگیره نه خورشید. یعنی دوست نداشت شبها بخوابه. منم مخالفت نمی کردم بغلش میکردم. وروی صندلی تاب تاب عباسی میکردیم و دقیقهای طولانی تو چشمهاش نگاه میکردم. گاهی شیر میخورد گاهی می خندید. خیلی کم گریه میکرد. ولی شیطنتو من تو چشمهاش میدیدم و همونطوری هی باهاش حرف میزدم چه با اسپیکر خاموش چه روشن. اینقدر بهم عشق دادیم که خدا میدونه. هزاران بار خدارو شکر میکردم که لذت مادر شدنو دوباره به من چشوند و می فهمیدم زنهای قدیم چه حالی میبردن. واقعا هر بچه یک دنیای دیگه ای رو روبروی آدم میذاره.

تو اون معاشقه ها یکنفر همیشه جلوی چشمم بود. خانوم عموی بزرگ همسرم که من بی نهایت دوسشون دارم. خیل کم می بینمشون چون گاهی ایران هستن بیشتر اونور. ولی اونقدر قند کلام داشتن و خاطره خوب ازخودشون بجا گذاشتن که روزی نیست ما تو خونه ناگهانی یادشون نیافتیم.

زمانیکه من متوجه بارداری هانا شدم. وحشت برم داشت چون مدت کوتاهی بود کاملا بخودم قبولوندم که بچه دوم نخوام و وندا تک خواهد بود. و دیگه قدرت پذیرش بچه دوم رو از دست داده بودم.

تو یک مهمونی که همه داشتن بهم روحیه میدادن. خیلی ساکت نشسته بودن. آخرش بهم گفتن روزی که بیاد و همه خاطرات دوباره مادر شدنو برات رقم بزنه مثل بوی خوب تنش لذت شستشوش. بوسه های لطیفش و ماما گفتن ابتدایی ... اونقت به خدا میگی : خدایا چه نعمت بزرگی رو بمن دادی یک عمر و یک فرصت برای دوباره مادر شدن و بهره مندی از لذتی که هیچکی جز تو نداره و هیچکس بهت نخواهد داد. برات اونقدر لحظه ناب و ارزشمند ساخته میشه که بخودت میگی: یعنی قرار بود من این لذتها رو نداشته باشم. همین یدونه و تموم. من میخواستم که دیگه تجربه شیرین بارداری و زایمانو نداشته باشم.یکبار و همه چیز تموم؟؟

من همه اینها رو تجربه کردم . و روزی صد هزار بار خدارو شکر میکنم. و اگه در مملکتی غیر از ایران و البته افغانستان بودم. خدا میدونه چه آبرو ریزی از بابت کثرت اولاد راه نمی انداختم.

منتظر هانای من ۲ باشید. کانالو عوض نکنید تا من برگردم....

بگذریم خسته اتون نکنم.

دیگه جشن پرشین بلاگم ما رفتیم و دیدن دوستان که خیلی خیلی بهمون انرژی داد و دلم براشون تنگ شده.

 

وندا - پریسا- هستی

هانای فرشته

هانای مهربون

تارا عروسکی

تارا عروسکی

حامی یا سامی ؟

حامی یا سامی ؟؟ نمی شناختیمشون ولی خاطره خوشگلی ازش داریم حالا بزودی می فهمم و از همینجا می بوسمش.

 

هانا عروسکی

vanda 

اینم یک آپ در خواستی بود و من در گیر بودم و نشد بهتر از این کار کنم. ببخشید دیگه. همش می گم فردا وقتم آزادتره ولی هی بدتر میشه. حالا از هفته دیگه کلاس ورزشم باید برم و نمی دونم وضعیتم چی میشه. هفته قبل به همت یکی از دوستان رفتیم برای ورزش باراسل اسممونو نوشتیم تا بتونیم این چربیهای گوگوری مگوری رو از خودمون جدا کنیم و دیگه یک حال هم بخودمون داده باشیم. هانا رو هم نوشتم کیدز کلاب و دیدم برای یک روز آزمایشی اونجا رو نه صد در صد ولی ای ! قبول کرد. یعنی اول یک کم جبهه گرفت. ولی بعد دید که یکی دو تا از مربیهاش اونو می شناسن (از تو اسکیت) و بغلش کردن بردند رفت . خوب منم اول یکساعتی پیشش می مونم بعد میرم کلاس خودم.

یادش به خیر وندای مستقل که روز اول بدو بدو رفت تو مهد و از تو راه پله داد می زد مامان برو ! و هر روزم که می رفتم دنبالش داد می زد چقدر زود(ساعت ۳) اومدی. فکر کنم کادر مهد فکر میکردن من بچه آزاری دارم.


 

لينك | نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 0:53 توسط مامان گلها (گلناز) |
سالروز ازدواج قمر خانوم

سلام

من این پست زیری رو دیروز نوشتم خوب! ده دقیقه پیش تاییدش کردم. الانم دوباره دارم اینو می نویسم. خوب؟ اعتراضی دارید؟  به من نمی آد وقتم زیادی بکنه؟ هانا خوابه و من فرصت دارم که یک پست کوچول موچول برا دل خودم بذار.

نمی تونم درست بیاد بیارم! ولی فکر کنم هشت سال پیش بود اونم یک صبح سرد زمستونی دقیقا ۴ بهمن ۸۰ ماه مشهد که من بزرگترین واقعا تاریخی زندگیم تو اون صحنو حرم با صفای رضوی رقم خورد...

و من به عقد مردی در اومد که با تمام وجودم به وجودش افتخار میکنم. همین یک جمله کافی کافیه!! برای تو مهربونترین و دوست داشتنی ترین همسر دنیا.

خوب دیگه ازدواج ما که کاملا سنتی شروع شد ولی کاملا امروزی تموم شد... یک روز عقد کنون داشت و بس!

اگه کسی حالشو داشت ازم بپرسه چرا؟ خصوصی بهش میگم. نه چرا خصوصی؟ می گم. من خیلی برای عروسی رفتن و حاضر شدن تنبلم. حالا می خواد عروسی کس دیگه باشه یا خودم. فرقی نمی کنه . من با نامزدی پر و پیمون بیشتر موافق بودم به هزار و یک دلیل و تجربه!

ولی از جشن عروسی خیلی خیلی بدم می اومد.

بگذریم می خوام از امروزی بگم که با احتساب سال قمریش اولا شب تولد امام رضای مهربون و خوشگلمونه ضمنا سالروز عقد کنونمونه و با احتساب شمسی اش تولد همسر عزیزتر از جانمونه و با احتساب پهلویش که حتما خودتون بهتر می دونید. پس امشب شب خجسته ای هست و منم به یاد اون شراب هشت ساله جرعه ای از اونو بیاد همه روزهای پر فراز و نشیبش می نوشم و برای همه آرزوی سلامتی می کنم.

خاطره اونروزم بگم. من همیشه از عقد تو حرم بدم می اومد نه از تو حرم بودنش ها!! خانومهای مشهد میدونن من چی می گم. یک کارناوال مسخره از قوم عروس و داماد با دهانهای از این طرف تا اونطرف باز راه می افتن تو صحن و تند تند میدوند و اولین آقای روحانی   رو که دم دستشون باشه میارنو ازش خواهش میکنن اون دو تا زبون بسته رو بهم محرم کنه این چهره داماد بود . این عروسه

بعد این عروسه که همینطوری نیست که!!  یک چادر صفر کیلومتر سفید گل ریزم سرشه و کاملا تابلو! یک حلقه از فامیلم دورشونه. برا مشهدیها عادیه و توجهی نمی کنن ولی شهرهای دیگه اگه ندیده باشن با تمام همراهان همونجا ایستاده و نشسته مراسمو همراهی میکنن وای خدا جونم!!

بعد که اون آقاهه تند تند یه چیزهایی خوند اعلام میکنه مبارکه و یکهو جیغ و ویغ خانومه میره بالا و هرکی دور و بر نفهمیده یا تو حال خودشه از جاش می پره و خدام حرم هم کله میکنن سمت اونها برای تذکر دادن. این وسط بابای عروس!!! من نمی دونم چرا اون!!! پا میشه بسته شوکولات یا نقلشو در میاره و برای بستن دهن خدامه(این خدام یک نفره ولی همیشه جمع گفته میشه فکر کنم مفردش خدمه آدمو یاد خدمتکار شخصی می اندازه ولی خدام یک کم محترمانه تره-مترجم) اول به اون تعارف میکنه و بقیه رو بین مردم و خلاصه شلوغ و پلوغ و این وسط همه مشغول جیغ و ویغ اند که پسره با اون قیافه پیروزمندانه اش از فرصت استفاده می کنه و اولین سو استفاده رو از عروس خانوم که حالا دیگه ملک طلق اش هست میکنه. حالا یا خودشو مماس میکنه یا ویشگونی انگولکی چیزی من نمی دونم ولی حتما میشه چون یهو اون عروسه دلش قیلی ویلی میره و اصلا فلسفه ازدواج غیر از این چیز دیگه ای نیست. و همین تموم.

منم همیشه از این نمایش آی بدم می اومد و یکی از شروط نا نوشته ام این بود ولی از اونجایی که نمیشه تو مشهد باشی و دلت برای امام رضا غش نکنه و دهنت بسته نشه دایی محترممون یه جوری اولش به من سفت و محکم قول داد که خوب هرچی تو بگی اصلا حرم نمی ریم ولی با سیاست خاص خودش خورد خورد منو به همون سمت برد. اولش گفت: صبح زود می ریم هیچکی نبینه. بعد گفت فقط خودتون دو تا با بابا و مامانها! بعد...

قرار ما شد دم کفشداری ۵ یا۱۵ یادم نمیاد. ما دیر رسیدیم و وقتی هم رسیدیم منو تو حرم راه نمی دادن بخاطر اینکه چادرم تور بود و من هر هر خوشحال که خوب پس برگردیم که زنداییم و مامان که ترو خدا این عروسه و یک عالمه فامیل منتظرن اون تو و نمیشه خلاصه رضایت دادند.

رفتیم تو دیدیم شاخ شمشاد آقای داماد اومده استقبال و بدویین فامیل خیلی وقته منتظرند. من: فامیل کی؟

- بقیه از هر دو خانواده: فامیل ما!

چشمتون روز بد نبینه. فرشهای حرم رو دیدید چقدر بزرگن؟ فکر کنم ۱۸ متری هستن یکیشو فامیلهای دو طرف قرق کرده بودن. چون دایی همسر اینجانب از همون خدام بودن پارتی بازی  کرده بودن والا که همون موقع هم اجازه نمی دادن داخل اینکار انجام بشه.

حالا حال منو تصور کنید دیگه...

از اونجایی که من فقط تونستم شرط نیاوردن چادر سفید گل ریزو اجرا کنم یک قطعه پارچه که بلاخره بعدا چادر شد و گلهاشم درشت بود اونم روسرمون انداختن.فقط تنها شانسی که من آوردم این بود که روبه روم دیوار بود و کسی نتونست منو تو اون وضعیت که واقعا الان نمی دونم چه ریختی بودم ببینه.

بعدم ما رو دو تا عاقد عقد کرد. نمی دونم چطوری شد که من ور دل یکی نشستم اون یکی عاقده اونورش کنار اونم آقامون!

بعد هر دوشون ازمون پرسیدن که ما وکیلتون بشیم یانه؟ یه چیزی تو همین مایه ها که ما هم ببعی وار گفتیم چرا که نه کی از شما بهتر؟

بعد این دو تا شروع کردن با هم عربی صحبت کردن و انگارم که از یک جایی خواستن با هم مسابقه و رو کم کنی بذارن تند و تندی می خوندن و من همین طور که هاج و واج مونده بودم که چی دارن الان از طرف من میگن- وسط بریدن نفس هر دوشون می فهمیدم که اون طرفیه هرچی میگه این یکی قبولش میکنه.  یهو  گفتن: تموم شد!

من: یعنی چی تموم شد؟

آقا -  یعنی شما  از این لحظه همسر شرعی این آقا هستید تا اینشا.. بعدا در محضر رسمی به عقد این آقا در بیایید. مبارک است. واینجوری شد که من روم به دیوار عقد آقامون شدم

و ساعاتی بعد در منزل پدری ایشون عاقد دفتر خونه حضور پیدا کرد و در جمع دهها نفری فامیل کلک دوران طلایی تجرد اینجانب برای همیشه کنده شد. و شبشم که مراسم نامزدی بود و همین!

و اینه که امروز به روایتی سالروز ازدواج ماست و نه آبانم تولد همسر محترمه که بجاش هفته پیش با حضور مامان و خواهر بزرگشون به انجام رسید و من طبق معمول کادو بوسش کردم و تموم.

پیشاپیش از پیامهای تبریک تون ممنونم.

vanda

اینم برای خالی نبودن عریضه از عکسهای قدیم وندا که مربوط به زمستون۸۵ و جشن چهارشنبه سوری مهد بود. سیگاری رو دارید تو دستش!

 

لينك | نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 9:40 توسط مامان گلها (گلناز) |
روزهای کلاس اولی

خوب مهمونهای عزیزمون اومدند و رفتند و جاشون محسوس خالیه. به ما خوش گذشت و کلی هم سوغاتی گیر وندا و هانا و خودمون اومد. عمه سیمین تو اونهمه سوغاتی برای وندا و هانا کیف هم خریده بودند که هم خیلی خوشگل بودند هم خیلی کاربردی چون بسیار سبک و سایز مناسب بودند هانا که تا دوشبانه روز پشتش بود و باهاشم خوابید و...

vanda

البته این کیفها پر از وسایل خوشگل بودن بعلاوه یک عالمه اسباب بازی و لوازم کمک آموزشی و ...

بی نهایت ممنون عمه سیمین

دیگه خبر اینکه ما شدیدا در گیر کار نمایندگی هستیم و این آنفولانزا هم دوبرابر کار درست کرده. کار ضد عفونی کلاسها که بعهده والدین گذاشتن و توجیه بعضی والدین پرمدعا و خریدها و حساب کتاب مالی و ..

درسشونم الان رسیده به ب (قابل توجه نسیم گلم که خارج از ایرانه و خواسته بودند در جریان قرار بگیرند. برای درس آ ا رفتم ۲۵ تا آب پاش خریدم البته به فرمایش معلم گلشون و به بچه ها دادند و منهم  با یک خورده وقتی که میذارم کارهای رنگ کردنی و.. برای بچه ها آماده کردم که معلمشون خیلی استقبال کردن و اونم این بود.

vanda

vanda

vanda

اینها چند تا نمونه است که برای حروفی که خوندن درست کردم. واقعا دنیای عجیبیه. مادر و پدرهایی هستند که خیلی پر مدعان و ادعای تحصیلات و رده شغلی بالاشون همه رو خسته کرده و تا به حال یک ریال کمک مالی نه به مدرسه کردن و نه بابت خرید ها . حتی دریغ از یک دست درد نکنه. اونوقت یک مادر بدون همسر(تازه فوت شده) پر از مشکلات ریز و درشت مالی و روحی دائما با من در تماسه و می خواد باری از رو دوشم برداره و هی می پرسه من چکار براتون بکنم؟

اینقدر هم مناعت طبعش بالاست که وقتی معلم کلاس گفت: این خانوم مشکل مالی داره و از من خواست مسائل مالی ایشون و ۳تا دیگه رو با موافقت بعضی اولیا به عهده بگیریم- من فکر کردم اشتباه می کنه. ولی وقتی خواهرش که نماینده کلاس دیگری هست جریانشو بهم گفت. من هاج و واج موندم و از من خواست هزینه هاشو بدون اینکه خواهرش بویی ببره به اون بگم!

اونوقت خانوم دیگه با هزار فیس و افاده مثلا ۷ صبح که قلب آدم از جا کنده میشه زنگ میزنه و می گه من نمی تونم طی روز زنگ بزنم هیچ جلسه ای هم شرکت نمی کنم. مسخره بازییه وسط روز بیام جلسه من از ماه قبل به مشتری هام وقت دادم. آدرس خونتنو بدید براتون پول بفرستم.... حس بدی به آدم دست می ده!!

بگذریم. ففلی عزیز بقول شما فقط خود بچه ها مهم اند. منی رو که نمی شناسن چطور بغل می کنن و ازم تشکر می کنن. چقدر محبتشون ناب و تازه است هنوز یاد نگرفتن تو خرج کردنش سیاست داشته باشن و بی دریغ اونو در اختیار من و هانا که اینروزها همچنان پا به پای من تو همه کارها مشارکت می کنه قرار می دن.

گفتم هانا هنوز اون پست نصفه اش پابلیش نشده مونده و خاک می خوره. کارهاشو باید عوض کنم چون پیشرفتش اعجاب انگیزه!

نمی دونم بخاطر اینکه من هر جا میرم هانا با منه اینطوری شده یا ذاتشه؟ خیلی خوب خودشو تو جمع جا میکنه و از فضا بهره برداری می کنه.نمونه اش جشن قرآن هفته پیش کلاس اولیها بود که عکسهاشو میذارم. هانا از اول که وسایل تزئینی رو آماده می کردیم تا آخر پا به پای من بود و خیلی بهش خوش گذشت.

hannah

hannah

اینجا داره پا به پای بقیه بچه ها دعا (ذوق) می کنه.

اینروزها ما به هانا می گیم امیر کبیر ! چون بنا به مقتضیات- وندا آموزش بیشتری می بینه و دائم خدمات ما شامل حالش میشه و هانا هم با دریافت لقب خواهر فداکار همه جا پا به پای ماست و اونم کم نمی آره. از یک ماه پیش که تو خونه اسکیت وندا رو پاش می کرد. یکهو یه روز دیدیم مسافت بدون فرشی رو طی کرده اونم با اون کفشهای بزرگ. این شد که کفشهای غیر نمایشی وندا رو پاش کردیم. البته تو زمین و با مربی. که اونقدر قیافه جدی و مصممی گرفته بود که همه رو خندوند. البته اشک منو در آورد. که خدایا بچه ام چه زود بزرگ و مستقل شد!

چه زود داره تارهای نامرئی وابستگی و کودکی رو از دورش جدا میکنه و رها وارد دنیای رنگی خودش میشه. و من اکنون این بار دوم و تجربه دوم از داشتن یک فرشته آسمانی و عاشقانه ترین و زیباترین هدیه خدا رو می چشم. خدایا شکرت که یکبار دیگه نابترین و شکوهمندترین لذت دنیا رو به من هدیه کردی. واقعا برای یکبار کمم بود و من نمی دونم چرا ؟ اما این لیاقتو دارم که یکبار دیگه طعم بی بدیل و غیر قابل توصیف مادری رو بچشم. روز و شب شکرش کنم کمه!!

یک اعتراف بی شرمانه هم بکنم. همه دور وبریهای من میدونن که من همیشه گفتم اگه من تو یک مملکت با ثبات می بودم واقعا واقعا قول شرف میدم یک مینی بوس بچه ردیف می کردم.

 

چرا؟؟؟ شاید فقط اونهایی که بیش از دو فرزند دارند این حرف منو بهتر بپذیرند که هر بچه یه مدل عشق به آدم میده و هر کدوم یه جور معجزه خدان. اونقدر دنیای زیبایی برای آدم باز می کنن که آدم می مونه. یکی خیلی عاقله یکی خیلی عاشقه یکی خیلی مغروره یکی خیلی خاکیه. یکی و....

اینه که داشتن کلکسیونی از دنیای خوشگلشون آرزوی منه. خدا رو شکر که خدا فهمید من جنبه اشو نداره و منو اینجای دنیا گذاشت. نه؟؟؟

البته این دیدگاه من بعد از بچه دوم بوجود اومد و باید می دیدید که من چه لغز گویی بودم برای اونهایی که دو یا چند بچه ای بودن. و همه جوره نقدشون می کردم. خدایا توبه . خودت گفتی درهاش همیشه بازه. من اعتراف می کنم که اشتباه می کردم.جمعیت و انفجارشم بی خیال!

هانا

این عکس کیفیت نداره ولی تا حدی گویای اطواری بودن نون خامه ای که هست.(بچه شیفته)


خوب ما احتمال زیاد جشنو بریم. تروخدا اگه اونجا همدیگه رو دیدیم خودتونو معرفی کنید و بی ادبی منو ببخشید که از رو بچه ها زودی تشخیص نمی دم. تجربه های قبلی نشون داده. اولا بچه ها تو عکسهاشون خیلی بزرگتر معلوم میشن. دوما: مامانها تو وبلاگ چهره هاشون نامرئی هست. سوما: من یک کم کورم!!

به امید دیدار همه تون نتیجه مهم نیست مهم دور هم جمع شدنه. راستی کسی میدونه چرا بلاگفا از این کارها نمی کنه؟؟ (آیکون سرشکستگی و شرمندگی)


بعدا نوشت: 

۱- ماریلا جان من چند باری بهت اس ام اس زدم حتما نرسیده ولی بازم از لطفت تشکر می کنم و راهنماییت حتما برام کارگشا خواهد بود. ممنونتم.

۲- بهار جون من هنوز نرفتم تجریش. هر وقت رفتم از اونجا هم به تو هم به آرام نازنینم زنگ میزنم.

۳- مامان ستاره جون اگه ستاره پسر بود واقعا باید اسمشو میذاشتی سهیل. بابا ! خودتم که کمیاب تری. بعد یکسال بلاخره به ما رخی نشون میدی یا نه؟؟ من همیشه و همه جا در دسترسم کافیه دستتو دراز کنی زبل خان! تونستی دوباره بزنگ. من میترسم به موبایلت زنگ بزنم. میگم چرا!

۴- آویسا جان مرسی از لطفت. وا.. دوربین من قدیمیه. الیموس ۳.۲ پیکسل اما عکسهاش خوب در میاد و ظاهرا پیکسل خالی هم مهم نیست و یکی دو فاکتور دیگه که الان یادم نیست مهمه واین زود دستیشم بالاست شاید به این خاطر خوب میشه. ولی بقول بابام عکاس باید عکاس باشه!! البته اگه راهنمایی دقیق خواستی (با اجازه الهام جون بی وفاوبدقول مامان ویانا گلم) اینجا رو کلیک و ازش برس. شایدم اینطوری اون از خواب خوش بیدار شه و دستی به سر وبلاگش بکشه. البته حتما زودی بهت جواب میده.

---------------------------- در ضمن سوئ تفاهم نشه که میگم شما به من زنگ بزنید. من در تماس تلفنی یک کم ترسو تشریف دارم. خیلی خوب بودم دوباره یک بلایی سرم اومد. حالا می گم: شده مجبور باشید به کسی زنگ بزنید و تو بهترین موقع روز کاملا دست به عصا بهش زنگ بزنید و اونم یک چیزی براش پیش اومده باشه و از شانس خوبتون اولین شخص دم دستش شما باشید و .... باقی قضایا...

من یک کم زیادی تو این مورد ترسو بودم . الانم داغم تازه است پس لطفا شما تماس بگیرید که من از اون آدمهام که اجدادم به کرگدن و آفتاب پرست میرسه قبل از دایناسورها بعد که اونها اومدن من ازون گوشتخوارهاش بودم که می تونه در آن واحد هفت هشت تا گاو رو بخوره ولی چون ژن کرگدنی توم هست نه ناراحت میشم و آفتاب پرستی ام هم باعث میشه در سخت ترین شرایط خودمو با محیطم وفق بدم و یک درپوش چدنی گنده بذارم رو احساسات درونم برای همینم تو اوج ناراحتی اگه نصفه شبم تماس بگیرید ذوق زدگی رو تو صدام متوجه می شید.ولی عکسش صدق نمی کنه یعنی نمی تونم وقتی خوشحالم خودمو ناراحت نشون بدم. به این حالت چی میگن؟؟؟

نظرتون راجع به یک پست طولانی که پی نوشتش از خودش طولانی تره چیه؟؟

دیگه واقعا خداحافظ !!!

لينك | نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 16:23 توسط مامان گلها (گلناز) |
Copyright By vandahanna - This Template Designed By HOTWEBS