<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>گلهای گلدون</title>
<link>http://vandahanna.blogfa.com/</link>
<description>روزنگاری برای گلهام</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Fri, 06 Nov 2009 21:17:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>شب چمعه ای که گذشت!</title>
<link>http://vandahanna.blogfa.com/post-170.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;اول نوشت: عزیز دلم (خطاب به دو تا گل خوشگل) دوستون دارم و بهتون افتخار میکنم که با دست خالی تون تونستید یک دختر بیگناه مثل خودتون رو کاری کنید که بازم تو خونه خودش باشه و مادری خون به دلش نشه. هر چی از کار بزرگتون بنویسم کمه ولی کبودی دستهات یعنی تو خیلی بزرگی و من باز حس کردم در مقابل بچه های عصر پلی استیشن و نانو که همیشه سوسول و در دونه می دیدیمشون هیچم!! 
&lt;HR&gt;

&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;اصل مطلب&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;حتما با دیدن عنوان بالا مشتاق شدید که حتما بخونید و ببینید که... نخیر جانم . بخوانید و قضاوت کنید.دیشب از سر شب شروع شد منظورم سرو صدای همسایه هاست. گویا عروسی تولدی چیزی بود. هرچی بود خیلی توپ بود و صدای ارکستر و دمبلی دیمبو شون حرف نداشت تحملش برای یکی دو ساعت خوشایند هم بود ولی هر چه می گذشت ....&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;صدای جیغ دختر و پسر ها که خستگی ناپذیر بلند بود. خوب پیش اومده که ما هم مهمونی بودیم و آدم اونجا اصلا خسته نمیشه ولی برای ما دیشب زیادم راحت نگذشت . برای من که با صدای شادی دیگران هیچوقت غر نمی زنم وقتی غیر قابل تحمل شد که هانا هم مدام تو خواب می پرید اما به هر حال گذشت تا دم دمهای صبح منم گفتم عیب نداره حتما عروسیه یکباره دیگه!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اما همین که اون تموم شد . دعای ندبه و صدای حزن آلود و ضجه آلود و داد و فغان آن مداح احمق بی شعور و بیب بیب بیب یکی دیگه از همسایه ها شروع شد. ای خدا اونقدر صداش نوسان داشت که می خوند می خوند یهو اوج می گرفت و نعره گریه آلودش تداعی همه مکانها و اتفاقهای بدو می کرد. هی هانا می پرید و جیغ می زد و من آرومش می کرد. هی دوباره تکرار می شد. آمپلی فایرشونم انگار بم بم تنظیم شده بود و همراه اون تنوره ها صدای بوم بوم هم می اومد. حالا حساب کنید که وسط از خواب پریدنها هانا هی شیر می خواست .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;- شی شی مخفف: شیشه شیر&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;سه بار شیشه پر کردم دوبار شستم و دم پنجره آشپزخونه وقتی چشمم به چراغ روشن اون خونه و سر و صدای توش می افتاد فقط تو دلم خواستم خدا یه جوری خفشون کنه که حالا حالا ها صدا از خونه بلند نشه. حتما دعاشونم قبول بوده.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بابا بخدا من سالم بودم و نه بی خوابی کشیده بودم نه بچه ام زیاد کوچیک بود نه مریض!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ولی اگه همون شب یک مریضی زائویی بچه واکسن زده ای که مامانش به زور خوابونده چیزی بود چی به روزش می اومد؟ خود خواهی آدمها تا چه حد؟؟؟؟؟؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;راستی میشه یکی به این سوال اساسی من که برام پیش اومده جواب بده؟ اگه یک نفری بخواد اون دنیا راست بره بهشت و تو راهم بهش گیر ندن باید شبهای جمعه دعای کمیل بخونه و هی تضرع کنه و بعد نماز شب هم بخونه و از سایر موارد صرف نظر می کنم. صبح زودم که باید ندبه بخونه و باز گریه کنه . حالا اگه اون نفر یک آدم کاملا سالم باشه مثلا چشاش لیزیکی نباشه و... با این شب تعطیلی محشری که داشته هفته اشو چطوری می گذرونه؟؟؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;نیاید بگید آدم با گریه سبک میشه که این یک قلمو ازتون قبول نمی کنم. آخه هر هفته که نمیشه اینکارو کرد برا سبکی. اینهمه راه هست!!!&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=hani hspace=0 src=&quot;http://img01.imagefra.me/img/img01/2/11/6/vandahanni/f_133m_24d1fb5.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;برای درس انار منظورم صدای ا خانومشون گفتن به تعداد بچه ها انار دون شده تو ظرف یکبار مصرف با قاشق و ... بیارید. &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;حالا با این وضعیت آنفولانزا من به کدومیکی از مامانها بگم بیا اینکارو بکن و بعدم دست آدم سیاه میشه و بچه ها میریزن مقنعه اشون کثیف میشه و هزار تا دلیل دیگه. پس رفتم به میوه فروشه گفتم اندازه ۲۵ تا انار کوچولو یکدست برام بریز تو کیسه که اونم نامردی نکرد دقیقا ۵۰ تا گذاشت منم گفتم زرنگی ۲۵ تا خوشگلشو جدا کردم ریختم تو کیسه! بعد ۲۵ تا روبان آماده که نخشو می کشی پاپیون میشه خریدم دادم ونداهه پاپیونشون کرد و یک بعد از ظهر دلچسبی براش بود اونها رو با چسب دو طرفه چسبودنیم رو انارها گذاشتیم تو سبد! بعد با وندا و خاله الناز با مقواهای رنگی این چیز هایی که بالا می بینید بریدیم و تو پلاستیکهای کوچولو گذاشتیم اون نخ طلایی هم اضافه نخ روبانهاست و ۲۵ بسته هم از اینها درست کردیم بعلاوه این کاردستی بادبادک که بعنوان نمونه وندا درست کرد برای همون درس ا . دادم برد مدرسه&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اینقدرم مورد توجه واقع شد وندا هم تو کلاس تو ضیح داده که چطوری درست کنن و برای فرداش بچه ها کاردستی هم آوردند مدرسه و الان دیوار کلاسشون پر بادبادکهای رنگیه.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بعضیها بهم میگن خیلی بیکاری. مطمئنم که نمی دونند قاطی شدن با دنیای کلاس اولیها چقدر لذت داره و کافیه یکبار طعمشو بچشی. من با این کارها دارم شارژ میشم. تو چند سال گذشته از بابت کار زیادی که بیرون از منزل انجام دادم و بابتش حقوق می گرفتم هیچوقت لذت اینروزها رو نداشتم. کارهای کوچیک بی مزد و مواجبی که منو به دوران ابتدایی خودم میبره و دل کوچولوهایی خوشگلی رو شاد میکنه که الان با دیدن من حین ورود به مدرسه چنان جیغی می کشن که اولیا مدرسه می دوند تو سالن که ببینن چه اتفاقی افتاده؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;برای من که آدم فوق العاده تنوع طلبی هستم این روزها خیلی طلائی و منحصر به فرده و دارم حسابی کیفشو می برم. جاتون خالی!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بعدا نوشت۱: اون سبده هم از همین سبد قهوه ایهاست که من وقتی هانا رو باردار بودم سه تا درست کردم. دوتاش دسته نداشت شد برای لباس زیرهای وندا و هانا تو کمدشون و اینم سبد وسایل تعویض هاناست. البته یک پارچه قالب سبد هم برا توش دوختم که اینجا برداشته شده.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بعدا نوشت۲: کسی میدونه &lt;A href=&quot;بعدا%20نوشت۱:&quot; target=_blank&gt;این&lt;/A&gt; چیز میزهایی که عمو پورنگ از ما ها تو ریدر خودش میذاره! به چه دردی می خوره. با همون مطلب بالا دوتایی روشنمون کنه.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بعدا نوشت ۳: مامان دو دختر گلم. این روبانها رو همه مغازه های اسباب بازی و لوازم التحریر و نخ وسوزن فروشی و لوازم گلسازی می فروشن. قبلشو ندارم ولی درست شده اش اینه:&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=vanda hspace=0 src=&quot;http://img40.imagefra.me/img/img40/2/11/7/vandahanni/f_9m_cc1bea6.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 06 Nov 2009 21:17:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=vandahanna&amp;postid=170</comments>
<dc:creator>vandahanna</dc:creator>
<guid>http://vandahanna.blogfa.com/post-170.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>لالایی</title>
<link>http://vandahanna.blogfa.com/post-169.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;گنجشک لالا، سنجاب لالا&lt;BR&gt;آمد دوباره مهتاب بالا&lt;BR&gt;لالالا لایی لا لالایی لا لا لالایی...&lt;BR&gt;لالالا لایی لا لالایی لا لا لالایی...&lt;BR&gt;گلدون خوابید مثل همیشه&lt;BR&gt;قورباغه ساکت، خوابیده بیشه&lt;BR&gt;گلدون خوابید مثل همیشه&lt;BR&gt;قورباغه ساکت، خوابیده بیشه&lt;BR&gt;لالا لایی لا لالایی لا لا لالایی...&lt;BR&gt;لالا لالالایی لا لالایی لا لا لالایی...&lt;BR&gt;جنگل لا لا لا لا&lt;BR&gt;برکه لا لا لا لا&lt;BR&gt;شب بر همه خوش، تا صبح فردا&lt;BR&gt;شب بر همه خوش، تا صبح فردا&lt;BR&gt;لالا لالالایی لا لالایی لا &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;چقدر اینو دوست دارم و چقدر خاطره دارم. حالا هانی من اینو چنانی شیرین میخونه که بیا و ببین فقط مصرع اولو بلده و آخر و وقتی رو خطش بیافته صدها بار تکرار میکنه. از حرفهاش یه خورده بنویسم. متاسفانه یا خوشبختانه بچه های من وقتی زبون باز کردن اینکار بسرعت اتفاق افتاده و هیچوقت مثل بچه های دیگه طولانی مدت یک کلمه رو عوضی و خوشمزه نمی گن و کل مدت اشتباه گفتنشون نصف روزه و من خیلی حیفم می آد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;در حال حاضر هانا بسرعت داره پیشرفت میکنه جوریکه دوستم از اون هفته به این هفته تعجب کرد که این چه زبونی باز کرده. از کلماتی مثل اصلا و حتی درست استفاده میکنه فعلا گیرش دوتا کلمه است که خودخواسته در وری میگه.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;جامدادیـی = مانه جاجی&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دانشگاه    = نانشداه&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;وقتی کار اشتباهی میکنه یا نمی خوابه و من دعواش میکنم تند تند میگه عاشددتم و وقتی خیلی احساسات گومبولی میشه این ددد تا جاییکه نفس اجازه بده ادامه پیدا میکنه و ولی اگه زیادی دعواش کنم یا چیزی بخواد و ندم میگه دوست ندارم یا میگه عاشددت ندارم و اون ددد بنا به درجه بازم اضافه میشه و ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=hannah hspace=0 src=&quot;http://pic80.picturetrail.com/VOL2098/12748020/22678811/377206568.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;هانای ما روزی که با ۴ کیلو و بیست گرم( اینش مهمه) بدنیا اومد و باعث فخر کائنات و فامیل و دولت و مجلس شد. اون سال بود که هوا خیلی سرد بود و برفهای آنچنانی بارید و گاز هم قطع میشد. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;منم اینقدر این گوگولی توپولو دوست داشتم که همش به خودم میچسبوندم. یدونه لکه ازین صورتیها هم که روی صورت اکثر بچه ها هست زیر چشم چپ اش بود که همونم معروفش کرد به توت فرنگی. خلاصه حاصل اون سرما موقع شب و روزهام بی حالی و برف پشت پنجره شد یک موجود چسبناک و مامانی و غیر مستقل. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;البته من معتقدم به ذات بچه هم هست ولی الناز میگه نه تو وندا رو میذاشتی تو کریر کسی هم بهش دست نمیزد. ظاهرا از ترس من!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;برای همین خیلی مستقل بار اومد. ولی هاناهه رو هی بغل کردی این شد. راست میگه. هانا مثل من شب زنده داره و انرژی اشو از ماه میگیره نه خورشید. یعنی دوست نداشت شبها بخوابه. منم مخالفت نمی کردم بغلش میکردم. وروی صندلی تاب تاب عباسی میکردیم و دقیقهای طولانی تو چشمهاش نگاه میکردم. گاهی شیر میخورد گاهی می خندید. خیلی کم گریه میکرد. ولی شیطنتو من تو چشمهاش میدیدم و همونطوری هی باهاش حرف میزدم چه با اسپیکر خاموش چه روشن. اینقدر بهم عشق دادیم که خدا میدونه. هزاران بار خدارو شکر میکردم که لذت مادر شدنو دوباره به من چشوند و می فهمیدم زنهای قدیم چه حالی میبردن. واقعا هر بچه یک دنیای دیگه ای رو روبروی آدم میذاره.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;تو اون معاشقه ها یکنفر همیشه جلوی چشمم بود. خانوم عموی بزرگ همسرم که من بی نهایت دوسشون دارم. خیل کم می بینمشون چون گاهی ایران هستن بیشتر اونور. ولی اونقدر قند کلام داشتن و خاطره خوب ازخودشون بجا گذاشتن که روزی نیست ما تو خونه ناگهانی یادشون نیافتیم. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;زمانیکه من متوجه بارداری هانا شدم. وحشت برم داشت چون مدت کوتاهی بود کاملا بخودم قبولوندم که بچه دوم نخوام و وندا تک خواهد بود. و دیگه قدرت پذیرش بچه دوم رو از دست داده بودم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;تو یک مهمونی که همه داشتن بهم روحیه میدادن. خیلی ساکت نشسته بودن. آخرش بهم گفتن روزی که بیاد و همه خاطرات دوباره مادر شدنو برات رقم بزنه مثل بوی خوب تنش لذت شستشوش. بوسه های لطیفش و ماما گفتن ابتدایی ... اونقت به خدا میگی : خدایا چه نعمت بزرگی رو بمن دادی یک عمر و یک فرصت برای دوباره مادر شدن و بهره مندی از لذتی که هیچکی جز تو نداره و هیچکس بهت نخواهد داد. برات اونقدر لحظه ناب و ارزشمند ساخته میشه که بخودت میگی: یعنی قرار بود من این لذتها رو نداشته باشم. همین یدونه و تموم. من میخواستم که دیگه تجربه شیرین بارداری و زایمانو نداشته باشم.یکبار و همه چیز تموم؟؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;من همه اینها رو تجربه کردم . و روزی صد هزار بار خدارو شکر میکنم. و اگه در مملکتی غیر از ایران و البته افغانستان بودم. خدا میدونه چه آبرو ریزی از بابت کثرت اولاد راه نمی انداختم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;منتظر هانای من ۲ باشید. کانالو عوض نکنید تا من برگردم....&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بگذریم خسته اتون نکنم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دیگه جشن پرشین بلاگم ما رفتیم و دیدن دوستان که خیلی خیلی بهمون انرژی داد و دلم براشون تنگ شده. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://pic80.picturetrail.com/VOL2098/12748020/22678811/377286822.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;وندا - پریسا- هستی&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;هانای فرشته&quot; hspace=0 src=&quot;http://pic80.picturetrail.com/VOL2098/12748020/22678811/377287495.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;هانای مهربون&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;تارا عروسکی&quot; hspace=0 src=&quot;http://pic80.picturetrail.com/VOL2098/12748020/22678811/377286828.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;تارا عروسکی&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;حامی یا سامی ؟&quot; hspace=0 src=&quot;http://pic80.picturetrail.com/VOL2098/12748020/22678811/377286824.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;حامی یا سامی ؟؟ نمی شناختیمشون ولی خاطره خوشگلی ازش داریم حالا بزودی می فهمم و از همینجا می بوسمش.&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 472px; HEIGHT: 324px&quot; alt=&quot;هانا عروسکی&quot; hspace=0 src=&quot;http://pic80.picturetrail.com/VOL2098/12748020/22678811/377286831.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=vanda hspace=0 src=&quot;http://pic80.picturetrail.com/VOL2098/12748020/22678811/377286803.jpg&quot; align=baseline border=0&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اینم یک آپ در خواستی بود و من در گیر بودم و نشد بهتر از این کار کنم. ببخشید دیگه. همش می گم فردا وقتم آزادتره ولی هی بدتر میشه. حالا از هفته دیگه کلاس ورزشم باید برم و نمی دونم وضعیتم چی میشه. هفته قبل به همت یکی از دوستان رفتیم برای ورزش باراسل اسممونو نوشتیم تا بتونیم این چربیهای گوگوری مگوری رو از خودمون جدا کنیم و دیگه یک حال هم بخودمون داده باشیم. هانا رو هم نوشتم کیدز کلاب و دیدم برای یک روز آزمایشی اونجا رو نه صد در صد ولی ای ! قبول کرد. یعنی اول یک کم جبهه گرفت. ولی بعد دید که یکی دو تا از مربیهاش اونو می شناسن (از تو اسکیت) و بغلش کردن بردند رفت . خوب منم اول یکساعتی پیشش می مونم بعد میرم کلاس خودم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;یادش به خیر وندای مستقل که روز اول بدو بدو رفت تو مهد و از تو راه پله داد می زد مامان برو ! و هر روزم که می رفتم دنبالش داد می زد چقدر زود(ساعت ۳) اومدی. فکر کنم کادر مهد فکر میکردن من بچه آزاری دارم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 30 Oct 2009 21:22:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=vandahanna&amp;postid=169</comments>
<dc:creator>vandahanna</dc:creator>
<guid>http://vandahanna.blogfa.com/post-169.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سالروز ازدواج قمر خانوم</title>
<link>http://vandahanna.blogfa.com/post-168.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;سلام&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;من این پست زیری رو دیروز نوشتم خوب! ده دقیقه پیش تاییدش کردم. الانم دوباره دارم اینو می نویسم. خوب؟ اعتراضی دارید؟  به من نمی آد وقتم زیادی بکنه؟ هانا خوابه و من فرصت دارم که یک پست کوچول موچول برا دل خودم بذار.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;نمی تونم درست بیاد بیارم! ولی فکر کنم هشت سال پیش بود اونم یک صبح سرد زمستونی دقیقا ۴ بهمن ۸۰ ماه مشهد که من بزرگترین واقعا تاریخی زندگیم تو اون صحنو حرم با صفای رضوی رقم خورد...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;و من به عقد مردی در اومد که با تمام وجودم به وجودش افتخار میکنم. همین یک جمله کافی کافیه!! برای تو مهربونترین و دوست داشتنی ترین همسر دنیا.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خوب دیگه ازدواج ما که کاملا سنتی شروع شد ولی کاملا امروزی تموم شد... یک روز عقد کنون داشت و بس!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اگه کسی حالشو داشت ازم بپرسه چرا؟ خصوصی بهش میگم. نه چرا خصوصی؟ می گم. من خیلی برای عروسی رفتن و حاضر شدن تنبلم. حالا می خواد عروسی کس دیگه باشه یا خودم. فرقی نمی کنه . من با نامزدی پر و پیمون بیشتر موافق بودم به هزار و یک دلیل و تجربه!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ولی از جشن عروسی خیلی خیلی بدم می اومد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بگذریم می خوام از امروزی بگم که با احتساب سال قمریش اولا شب تولد امام رضای مهربون و خوشگلمونه ضمنا سالروز عقد کنونمونه و با احتساب شمسی اش تولد همسر عزیزتر از جانمونه و با احتساب پهلویش که حتما خودتون بهتر می دونید. پس امشب شب خجسته ای هست و منم به یاد اون شراب هشت ساله جرعه ای از اونو بیاد همه روزهای پر فراز و نشیبش می نوشم و برای همه آرزوی سلامتی می کنم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خاطره اونروزم بگم. من همیشه از عقد تو حرم بدم می اومد نه از تو حرم بودنش ها!! خانومهای مشهد میدونن من چی می گم. یک کارناوال مسخره از قوم عروس و داماد با دهانهای از این طرف تا اونطرف باز راه می افتن تو صحن و تند تند میدوند و اولین آقای روحانی &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/22.gif&quot;&gt;  رو که دم دستشون باشه میارنو ازش خواهش میکنن اون دو تا زبون بسته رو بهم محرم کنه &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/29.gif&quot;&gt;این چهره داماد بود . این عروسه &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/10.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بعد این عروسه که همینطوری نیست که!!  یک چادر صفر کیلومتر سفید گل ریزم سرشه و کاملا تابلو! یک حلقه از فامیلم دورشونه. برا مشهدیها عادیه و توجهی نمی کنن ولی شهرهای دیگه اگه ندیده باشن با تمام همراهان همونجا ایستاده و نشسته مراسمو همراهی میکنن وای خدا جونم!!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بعد که اون آقاهه تند تند یه چیزهایی خوند اعلام میکنه مبارکه و یکهو جیغ و ویغ خانومه میره بالا و هرکی دور و بر نفهمیده یا تو حال خودشه از جاش می پره و خدام حرم هم کله میکنن سمت اونها برای تذکر دادن. این وسط بابای عروس!!! من نمی دونم چرا اون!!! پا میشه بسته شوکولات یا نقلشو در میاره و برای بستن دهن خدامه(این خدام یک نفره ولی همیشه جمع گفته میشه فکر کنم مفردش خدمه آدمو یاد خدمتکار شخصی می اندازه ولی خدام یک کم محترمانه تره-مترجم) اول به اون تعارف میکنه و بقیه رو بین مردم و خلاصه شلوغ و پلوغ و این وسط همه مشغول جیغ و ویغ اند که پسره با اون قیافه پیروزمندانه اش از فرصت استفاده می کنه و اولین سو استفاده رو از عروس خانوم که حالا دیگه ملک طلق اش هست میکنه. حالا یا خودشو مماس میکنه یا ویشگونی انگولکی چیزی من نمی دونم ولی حتما میشه چون یهو اون عروسه دلش قیلی ویلی میره و اصلا فلسفه ازدواج غیر از این چیز دیگه ای نیست. و همین تموم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;منم همیشه از این نمایش آی بدم می اومد و یکی از شروط نا نوشته ام این بود ولی از اونجایی که نمیشه تو مشهد باشی و دلت برای امام رضا غش نکنه و دهنت بسته نشه دایی محترممون یه جوری اولش به من سفت و محکم قول داد که خوب هرچی تو بگی اصلا حرم نمی ریم ولی با سیاست خاص خودش خورد خورد منو به همون سمت برد. اولش گفت: صبح زود می ریم هیچکی نبینه. بعد گفت فقط خودتون دو تا با بابا و مامانها! بعد...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;قرار ما شد دم کفشداری ۵ یا۱۵ یادم نمیاد. ما دیر رسیدیم و وقتی هم رسیدیم منو تو حرم راه نمی دادن بخاطر اینکه چادرم تور بود و من هر هر خوشحال که خوب پس برگردیم که زنداییم و مامان که ترو خدا این عروسه و یک عالمه فامیل منتظرن اون تو و نمیشه خلاصه رضایت دادند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;رفتیم تو دیدیم شاخ شمشاد آقای داماد اومده استقبال و بدویین فامیل خیلی وقته منتظرند. من: فامیل کی؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;- بقیه از هر دو خانواده: فامیل ما!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;چشمتون روز بد نبینه. فرشهای حرم رو دیدید چقدر بزرگن؟ فکر کنم ۱۸ متری هستن یکیشو فامیلهای دو طرف قرق کرده بودن. چون دایی همسر اینجانب از همون خدام بودن پارتی بازی  کرده بودن والا که همون موقع هم اجازه نمی دادن داخل اینکار انجام بشه.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;حالا حال منو تصور کنید دیگه...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;از اونجایی که من فقط تونستم شرط نیاوردن چادر سفید گل ریزو اجرا کنم یک قطعه پارچه که بلاخره بعدا چادر شد و گلهاشم درشت بود اونم روسرمون انداختن.فقط تنها شانسی که من آوردم این بود که روبه روم دیوار بود و کسی نتونست منو تو اون وضعیت که واقعا الان نمی دونم چه ریختی بودم ببینه.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بعدم ما رو دو تا عاقد عقد کرد. نمی دونم چطوری شد که من ور دل یکی نشستم اون یکی عاقده اونورش کنار اونم آقامون!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بعد هر دوشون ازمون پرسیدن که ما وکیلتون بشیم یانه؟ یه چیزی تو همین مایه ها که ما هم ببعی وار گفتیم چرا که نه کی از شما بهتر؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بعد این دو تا شروع کردن با هم عربی صحبت کردن و انگارم که از یک جایی خواستن با هم مسابقه و رو کم کنی بذارن تند و تندی می خوندن و من همین طور که هاج و واج مونده بودم که چی دارن الان از طرف من میگن- وسط بریدن نفس هر دوشون می فهمیدم که اون طرفیه هرچی میگه این یکی قبولش میکنه.  یهو  گفتن: تموم شد!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;من: یعنی چی تموم شد؟ &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;آقا -  یعنی شما  از این لحظه همسر شرعی این آقا هستید تا اینشا.. بعدا در محضر رسمی به عقد این آقا در بیایید. مبارک است. واینجوری شد که من روم به دیوار عقد آقامون شدم &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/10.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;و ساعاتی بعد در منزل پدری ایشون عاقد دفتر خونه حضور پیدا کرد و در جمع دهها نفری فامیل کلک دوران طلایی تجرد اینجانب برای همیشه کنده شد. و شبشم که مراسم نامزدی بود و همین!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;و اینه که امروز به روایتی سالروز ازدواج ماست و نه آبانم تولد همسر محترمه که بجاش هفته پیش با حضور مامان و خواهر بزرگشون به انجام رسید و من طبق معمول کادو بوسش کردم و تموم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پیشاپیش از پیامهای تبریک تون ممنونم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 501px; HEIGHT: 658px&quot; height=781 alt=vanda hspace=0 src=&quot;http://img40.imagefra.me/img/img40/2/10/29/vandahanni/f_ugw74qg6m_e84bb4b.jpg&quot; width=501 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اینم برای خالی نبودن عریضه از عکسهای قدیم وندا که مربوط به زمستون۸۵ و جشن چهارشنبه سوری مهد بود. سیگاری رو دارید تو دستش!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 29 Oct 2009 06:09:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=vandahanna&amp;postid=168</comments>
<dc:creator>vandahanna</dc:creator>
<guid>http://vandahanna.blogfa.com/post-168.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>روزهای کلاس اولی</title>
<link>http://vandahanna.blogfa.com/post-167.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;خوب مهمونهای عزیزمون اومدند و رفتند و جاشون محسوس خالیه. به ما خوش گذشت و کلی هم سوغاتی گیر وندا و هانا و خودمون اومد. عمه سیمین تو اونهمه سوغاتی برای وندا و هانا کیف هم خریده بودند که هم خیلی خوشگل بودند هم خیلی کاربردی چون بسیار سبک و سایز مناسب بودند هانا که تا دوشبانه روز پشتش بود و باهاشم خوابید و...&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=vanda hspace=0 src=&quot;http://img39.imagefra.me/img/img39/2/10/27/vandahanni/f_ugw74qgxm_711fdc5.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;البته این کیفها پر از وسایل خوشگل بودن بعلاوه یک عالمه اسباب بازی و لوازم کمک آموزشی و ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بی نهایت ممنون عمه سیمین &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/20.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دیگه خبر اینکه ما شدیدا در گیر کار نمایندگی هستیم و این آنفولانزا هم دوبرابر کار درست کرده. کار ضد عفونی کلاسها که بعهده والدین گذاشتن و توجیه بعضی والدین پرمدعا و خریدها و حساب کتاب مالی و ..&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;درسشونم الان رسیده به ب (قابل توجه نسیم گلم که خارج از ایرانه و خواسته بودند در جریان قرار بگیرند. برای درس آ ا رفتم ۲۵ تا آب پاش خریدم البته به فرمایش معلم گلشون و به بچه ها دادند و منهم  با یک خورده وقتی که میذارم کارهای رنگ کردنی و.. برای بچه ها آماده کردم که معلمشون خیلی استقبال کردن و اونم این بود.&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=vanda hspace=0 src=&quot;http://img01.imagefra.me/img/img01/2/10/28/vandahanni/f_alm_a4b8686.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 257px; HEIGHT: 185px&quot; height=212 alt=vanda hspace=0 src=&quot;http://img37.imagefra.me/img/img37/2/10/28/vandahanni/f_dd9wvtmm_1400670.jpg&quot; width=257 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=vanda hspace=0 src=&quot;http://img40.imagefra.me/img/img40/2/10/28/vandahanni/f_bwwm_ff638a3.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اینها چند تا نمونه است که برای حروفی که خوندن درست کردم. واقعا دنیای عجیبیه. مادر و پدرهایی هستند که خیلی پر مدعان و ادعای تحصیلات و رده شغلی بالاشون همه رو خسته کرده و تا به حال یک ریال کمک مالی نه به مدرسه کردن و نه بابت خرید ها . حتی دریغ از یک دست درد نکنه. اونوقت یک مادر بدون همسر(تازه فوت شده) پر از مشکلات ریز و درشت مالی و روحی دائما با من در تماسه و می خواد باری از رو دوشم برداره و هی می پرسه من چکار براتون بکنم؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اینقدر هم مناعت طبعش بالاست که وقتی معلم کلاس گفت: این خانوم مشکل مالی داره و از من خواست مسائل مالی ایشون و ۳تا دیگه رو با موافقت بعضی اولیا به عهده بگیریم- من فکر کردم اشتباه می کنه. ولی وقتی خواهرش که نماینده کلاس دیگری هست جریانشو بهم گفت. من هاج و واج موندم و از من خواست هزینه هاشو بدون اینکه خواهرش بویی ببره به اون بگم!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اونوقت خانوم دیگه با هزار فیس و افاده مثلا ۷ صبح که قلب آدم از جا کنده میشه زنگ میزنه و می گه من نمی تونم طی روز زنگ بزنم هیچ جلسه ای هم شرکت نمی کنم. مسخره بازییه وسط روز بیام جلسه من از ماه قبل به مشتری هام وقت دادم. آدرس خونتنو بدید براتون پول بفرستم.... حس بدی به آدم دست می ده!!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بگذریم. ففلی عزیز بقول شما فقط خود بچه ها مهم اند. منی رو که نمی شناسن چطور بغل می کنن و ازم تشکر می کنن. چقدر محبتشون ناب و تازه است هنوز یاد نگرفتن تو خرج کردنش سیاست داشته باشن و بی دریغ اونو در اختیار من و هانا که اینروزها همچنان پا به پای من تو همه کارها مشارکت می کنه قرار می دن.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;گفتم هانا هنوز اون پست نصفه اش پابلیش نشده مونده و خاک می خوره. کارهاشو باید عوض کنم چون پیشرفتش اعجاب انگیزه!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;نمی دونم بخاطر اینکه من هر جا میرم هانا با منه اینطوری شده یا ذاتشه؟ خیلی خوب خودشو تو جمع جا میکنه و از فضا بهره برداری می کنه.نمونه اش جشن قرآن هفته پیش کلاس اولیها بود که عکسهاشو میذارم. هانا از اول که وسایل تزئینی رو آماده می کردیم تا آخر پا به پای من بود و خیلی بهش خوش گذشت.&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=hannah hspace=0 src=&quot;http://img01.imagefra.me/img/img01/2/10/28/vandahanni/f_ugw74rfwm_4a47266.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=hannah hspace=0 src=&quot;http://img03.imagefra.me/img/img03/2/10/28/vandahanni/f_ugw74rh4m_c058b59.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;اینجا داره پا به پای بقیه بچه ها دعا (ذوق) می کنه.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اینروزها ما به هانا می گیم امیر کبیر ! چون بنا به مقتضیات- وندا آموزش بیشتری می بینه و دائم خدمات ما شامل حالش میشه و هانا هم با دریافت لقب خواهر فداکار همه جا پا به پای ماست و اونم کم نمی آره. از یک ماه پیش که تو خونه اسکیت وندا رو پاش می کرد. یکهو یه روز دیدیم مسافت بدون فرشی رو طی کرده اونم با اون کفشهای بزرگ. این شد که کفشهای غیر نمایشی وندا رو پاش کردیم. البته تو زمین و با مربی. که اونقدر قیافه جدی و مصممی گرفته بود که همه رو خندوند. البته اشک منو در آورد. که خدایا بچه ام چه زود بزرگ و مستقل شد!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;چه زود داره تارهای نامرئی وابستگی و کودکی رو از دورش جدا میکنه و رها وارد دنیای رنگی خودش میشه. و من اکنون این بار دوم و تجربه دوم از داشتن یک فرشته آسمانی و عاشقانه ترین و زیباترین هدیه خدا رو می چشم. خدایا شکرت که یکبار دیگه نابترین و شکوهمندترین لذت دنیا رو به من هدیه کردی. واقعا برای یکبار کمم بود و من نمی دونم چرا ؟ اما این لیاقتو دارم که یکبار دیگه طعم بی بدیل و غیر قابل توصیف مادری رو بچشم. روز و شب شکرش کنم کمه!!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;یک اعتراف بی شرمانه هم بکنم. همه دور وبریهای من میدونن که من همیشه گفتم اگه من تو یک مملکت با ثبات می بودم واقعا واقعا قول شرف میدم یک مینی بوس بچه ردیف می کردم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;چرا؟؟؟ شاید فقط اونهایی که بیش از دو فرزند دارند این حرف منو بهتر بپذیرند که هر بچه یه مدل عشق به آدم میده و هر کدوم یه جور معجزه خدان. اونقدر دنیای زیبایی برای آدم باز می کنن که آدم می مونه. یکی خیلی عاقله یکی خیلی عاشقه یکی خیلی مغروره یکی خیلی خاکیه. یکی و....&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اینه که داشتن کلکسیونی از دنیای خوشگلشون آرزوی منه. خدا رو شکر که خدا فهمید من جنبه اشو نداره و منو اینجای دنیا گذاشت. نه؟؟؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;البته این دیدگاه من بعد از بچه دوم بوجود اومد و باید می دیدید که من چه لغز گویی بودم برای اونهایی که دو یا چند بچه ای بودن. و همه جوره نقدشون می کردم. خدایا توبه . خودت گفتی درهاش همیشه بازه. من اعتراف می کنم که اشتباه می کردم.جمعیت و انفجارشم بی خیال!&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 393px; HEIGHT: 284px&quot; height=1274 alt=هانا hspace=0 src=&quot;file:///D:/photo%2088/88/18/P1010101.JPG&quot; width=1346 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;این عکس کیفیت نداره ولی تا حدی گویای اطواری بودن نون خامه ای که هست.(بچه شیفته) 
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;خوب ما احتمال زیاد جشنو بریم. تروخدا اگه اونجا همدیگه رو دیدیم خودتونو معرفی کنید و بی ادبی منو ببخشید که از رو بچه ها زودی تشخیص نمی دم. تجربه های قبلی نشون داده. اولا بچه ها تو عکسهاشون خیلی بزرگتر معلوم میشن. دوما: مامانها تو وبلاگ چهره هاشون نامرئی هست. سوما: من یک کم کورم!!&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;به امید دیدار همه تون نتیجه مهم نیست مهم دور هم جمع شدنه. راستی کسی میدونه چرا بلاگفا از این کارها نمی کنه؟؟ (آیکون سرشکستگی و شرمندگی)&lt;/P&gt;
&lt;HR&gt;

&lt;P align=center&gt;بعدا نوشت: &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;۱- ماریلا جان من چند باری بهت اس ام اس زدم حتما نرسیده ولی بازم از لطفت تشکر می کنم و راهنماییت حتما برام کارگشا خواهد بود. ممنونتم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;۲- بهار جون من هنوز نرفتم تجریش. هر وقت رفتم از اونجا هم به تو هم به آرام نازنینم زنگ میزنم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;۳- مامان ستاره جون اگه ستاره پسر بود واقعا باید اسمشو میذاشتی سهیل. بابا ! خودتم که کمیاب تری. بعد یکسال بلاخره به ما رخی نشون میدی یا نه؟؟ من همیشه و همه جا در دسترسم کافیه دستتو دراز کنی زبل خان! تونستی دوباره بزنگ. من میترسم به موبایلت زنگ بزنم. میگم چرا!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;۴- آویسا جان مرسی از لطفت. وا.. دوربین من قدیمیه. الیموس ۳.۲ پیکسل اما عکسهاش خوب در میاد و ظاهرا پیکسل خالی هم مهم نیست و یکی دو فاکتور دیگه که الان یادم نیست مهمه واین زود دستیشم بالاست شاید به این خاطر خوب میشه. ولی بقول بابام عکاس باید عکاس باشه!! البته اگه راهنمایی دقیق خواستی (با اجازه الهام جون بی وفاوبدقول مامان ویانا گلم) &lt;A href=&quot;http://www.dearviana.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;اینجا&lt;/A&gt; رو کلیک و ازش برس. شایدم اینطوری اون از خواب خوش بیدار شه و دستی به سر وبلاگش بکشه. البته حتما زودی بهت جواب میده.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;---------------------------- در ضمن سوئ تفاهم نشه که میگم شما به من زنگ بزنید. من در تماس تلفنی یک کم ترسو تشریف دارم. خیلی خوب بودم دوباره یک بلایی سرم اومد. حالا می گم: شده مجبور باشید به کسی زنگ بزنید و تو بهترین موقع روز کاملا دست به عصا بهش زنگ بزنید و اونم یک چیزی براش پیش اومده باشه و از شانس خوبتون اولین شخص دم دستش شما باشید و .... باقی قضایا...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;من یک کم زیادی تو این مورد ترسو بودم . الانم داغم تازه است پس لطفا شما تماس بگیرید که من از اون آدمهام که اجدادم به کرگدن و آفتاب پرست میرسه قبل از دایناسورها بعد که اونها اومدن من ازون گوشتخوارهاش بودم که می تونه در آن واحد هفت هشت تا گاو رو بخوره ولی چون ژن کرگدنی توم هست نه ناراحت میشم و آفتاب پرستی ام هم باعث میشه در سخت ترین شرایط خودمو با محیطم وفق بدم و یک درپوش چدنی گنده بذارم رو احساسات درونم برای همینم تو اوج ناراحتی اگه نصفه شبم تماس بگیرید ذوق زدگی رو تو صدام متوجه می شید.ولی عکسش صدق نمی کنه یعنی نمی تونم وقتی خوشحالم خودمو ناراحت نشون بدم. به این حالت چی میگن؟؟؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;نظرتون راجع به یک پست طولانی که پی نوشتش از خودش طولانی تره چیه؟؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دیگه واقعا خداحافظ !!!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 27 Oct 2009 12:52:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=vandahanna&amp;postid=167</comments>
<dc:creator>vandahanna</dc:creator>
<guid>http://vandahanna.blogfa.com/post-167.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://vandahanna.blogfa.com/post-166.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;سلام&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;A href=&quot;http://baranrezaeei.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;اینجا رو دیدید.&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خیلی پست معرکه ای بود. خیلی مامان با حوصله ای هستند ایشون و دل به دل دخترشون میدن. من برم یک کم یاد بگیرم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;همین جا میخوام به هر کدوم از دوستان که ناخواسته مورد بی اعتنایی قرار گرفتند بگم: معذرت می خوام. خیلی خیلی شرمنده ام اگر یک یا چند بار تشریف می آرید و زحمت می کشید و کامنت می ذارید و من عین گاگولها می خونم و رد میشم...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;نه رد نمی شم. شما همیشه تو ذهن من هستید اما کامنتتونو گم میکنم. مخصوصا قبلا که با دایال آپ کار میکردم تا بخوام یک عزیز رو تو لیست وارد کنم جونم کنده می شد و اون نمی شد و بعد مشمول مرور زمان و بی ادبی من ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;حالا برا من مونده شرمندگیش ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;حالا هر عزیز فکر میکنه من کم توجهی کردم عذر می خوام و خواهش می کنم یک بار دیگه تشریف بیارید و برام آدرس بذارید. شما اگه بدونید من با یک آدرس و یک کامنت چه دوستان ارزشمندی پیدا کردم نمی گید برام ارزشی نداشته. خلاصه منتظرم و دوستون دارم و به عشق شما میام و می نویسم. ترو خدا ... &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/06.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/06.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/06.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;
&lt;HR&gt;
&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دایی بهنام خان جان با تبریک فراوان سالروز ازدواج یا همون عقد کنونتون و یکدنیا ممنون از کامنتت . بهنام جان چرا جایی نباشه شما رو سر ما جا دارد اصلا وبلاگ خودتونه. این حرفها چیه؟؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;یادش به خیر پارسال این موقع! تازه عروس تازه داماد! هنوزم برای ما همون تازه ها هستید.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 19 Oct 2009 22:15:07 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=vandahanna&amp;postid=166</comments>
<dc:creator>vandahanna</dc:creator>
<guid>http://vandahanna.blogfa.com/post-166.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پراکنده 2</title>
<link>http://vandahanna.blogfa.com/post-165.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;سلام&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;من اشتباه کردم مهمونهای عزیزمون یک روز دیرتر میان.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;امروز آقاهه اومد خونه رو تمیز کنه همیشه ساعت ۲ به بعد میاد کارگر تو شرکته . وندا و هانا خیلی دوسش دارن. خیلی هم با بچه ها مهربونه. اومد و با سرعت مشغول شد. از سرو ته همه کارها هم زد و همه چی موند برای خودم فقط ازش خواستم کف رو تمیز کنه و جارو دستمال مبلها یادش نره بقیه موند. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;گفت: بچه ام تولد دعوت شده سرزمین عجایب بهش قول دادم حتما ببرمش. خیال کردم اینی که تو شریعتیه هست از آقای---(همسرم) پرسیدم گفته نه تو اشرفیه. می خواستم ساعتی بگیرم برم اونجا اما آقای---( همسرم) گفت مهمون دارید و ... اونجام که دوره اینکه تند تند کارهاتونو می کنم. شریعتیه ۳ بار بردمش. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;این خانواده قبلا مهرآباد بودن تا اینکه یکی از فامیلها برای آپارتمانشون سرایدار مطمئن خواست و فامیل ایشونو معرفی کردند. قبلا هم گفتم تو فرمانیه کوچه سفارت و اینهان. پسرشو غیر انتفاعی نوشته. چطوری؟ نمی دونم. فقط گفت: خیلی مدرسه اش خوبه و براشون قسطی کردن و راه اومدن. خونشون یک اتاق ۱۵ متریه! و ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;نمی تونم بگم که چه اتفاقی برای پسرک افتاده اما شاید خودتون حدس بزنید که چه تجربه تلخی داره.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;گفت: هر روز میاد یه چیز می گه. حالام گفته باید منو ببری تولد. گفتم: آره ببرید خوش می گذره. اگر هم می خواهید فردا صبح بیاید... گفت:نه!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;یادم اومد چند وقت پیش تلوزیون یک آمار خارجکی میداد که طبق همون اماره اخیرا هر چی به سطوح پایین جامعه نزدیک می شیم تفریحات و شادیها بیشتر میشه. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;هر وقت میاد ازم می پرسه امسال شمال نرفتین؟ ای بابا چرا ؟(خودشون شمالین و هر ماه می رن بیشتر وقتها با موتور سه ترکه&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot;&gt;) شما چرا هیچ جا نمی رید؟ بعدم می ناله که من کارم زیاده از سر کار که برم تو آپارتمان کار میکنم. پله ها رو تمیز می کنه.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;تو دلم میگم: همسر منم شب ساعت ۸ میرسه و تو خبر نداری. بیشتر جمعه هام میره سر کار . امان از کاری که برای خود آدمه!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;حوصله سرزمین عجایبو نداره اگه وقتی باشه می شینه ایمیلهاشو چک میکنه روزنامه می خونه و البته از زور خستگی همیشه وسط خونه خوابش می بره.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;هر وقت بهش بگم مسافرت میگه: الان .کارو بذارم به عهده کی؟ بعدم یکی یکی قرارها و کارهای عقب افتاده رو برام دوره می کنه.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;یادم میاد که برای سطحی ترین کارها مردم مرخصی می گیرن و میرن ولی من برای تاریخ زایمانم هر دو دفعه با همسرم فیکس کردم که اونروز هیچ کاری نداشته باشه و همش دلهره کار پیش بینی نشده ای رو داشتم. از پا قدم دخترهام مشتری از مشتری نا خوانده کنده نمیشد عدل همون روز!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خدایا نا شکری نمی کنم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اینروزها چرا همه چیز تو هم پیچیده؟ دلم دلخوشی می خواد. دلم یک شادی واقعی می خواد. دلم یک خواب بی دغدغه و راحت می خواد. من که می دونم همه سختی ها از کجا آب می خوره. راستی میشه کسی کاری کنه من با دیدن تپه های اوین و اون مار دراز که به وندا میگم. دیوار زندانه و جمعیت روبروی در اشکم در نیاد. خدایا طاقت ندارم اون بچه کوچولوها رو دم در زندان منتظر ببینم. داره هوا سرد می شه. با اون کاپشنهای کوچولوشون و بینی های سرخ شده دیدن کی میرن که اینقدر براشون مهمه؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 457px; HEIGHT: 311px&quot; height=401 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://img40.imagefra.me/img/img40/2/10/18/vandahanni/f_1k2bcvnojmtm_fcbb3b7.jpg&quot; width=457 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اینو وندا خودش درست کرده و اصرار داشت اینجا نصب شود. به امید دیدار.
&lt;HR&gt;
&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بعدا نوشت: دلم نیومد اینطوری خداحافظی کنم این عکسو گذاشتم یک کم حال و هواتون عوض بشه&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 541px; HEIGHT: 481px&quot; height=772 alt=vanda hspace=0 src=&quot;http://img01.imagefra.me/img/img01/2/10/18/vandahanni/f_g97hnoyvm_e56f725.jpg&quot; width=703 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;                                      تابستان۸۴&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 18 Oct 2009 21:42:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=vandahanna&amp;postid=165</comments>
<dc:creator>vandahanna</dc:creator>
<guid>http://vandahanna.blogfa.com/post-165.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خیلی پراکنده و قاطی پاتی</title>
<link>http://vandahanna.blogfa.com/post-164.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;باز هم سلام&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;امشب بی خودی بی خودی دلم گرفت شاید با خوندن &lt;A href=&quot;http://violet.special.ir/archives/2009/10/004679.html&quot; target=_blank&gt;اینجا&lt;/A&gt; بی ربطه اما نه خیلی.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;EM&gt;ای خدا زدم طپش یهو داریوش گذاشت دیگه شبم تکمیل شد.&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;یکی از دلایلم اینجایی بود که گفتم والا زیادم ربطی نداشت. شاید برم زودتر از هر شب بخوابم یادم بره. فردا کارگر میاد هزار تا کار دارم صبح باید برم لیست بلند بالای خانوم معلم کلاس اولو بخرم. توش یک چیزهایی بود که خودم شاخ در آوردم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;از قیچی خانوم معلم تا سوت ورزشی و ماژیک وایت برد تا گچ کلاسو ما باید بخریم. اینم از مدرسه دولتی و عاقبت اون چک کمک های مردمی و نماینده شدن من!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;تولیستش یدونه سبد خوراکی هم بود. پرسیدم این یعنی چی. یدونه از این سبدهای پیک نیک نشونم دادن که برای زنگ ورزش بطری آب و خوراکی بچه ها رو میذاریم توش که وسط زنگ بخورن.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot;&gt; من نفهمیدم پیک نیک میرن یا ورزش. خوب ۴۵ دقیقه کلاس که دیگه این حرفها رو نداره.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;نمی دونم بخدا ما اگه بچه هامونو لوس نکنیم اینها میکنن. یکبار وندا رو گذاشته بودم کلاس اسکیت و رفتم دنبال خاله الناز. وسط ترافیک ونک گیر کرده بودم معلمش (اونموقع خصوصی می رفت) دوبار زنگ زده که وندا گرسنه اشه . دفعه اول گفتم: دارم میرسم. مدت کلاس یکساعت بود.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دفعه دوم گفتم: گرسنه باشه تحمل کنه. نمی میره که تو یکساعت. تمرین کنه تا من برگردم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;زشت شد اونجوری صحبت کردم. ولی بچه که نباید اینقدرم در دونه بار بیاد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;موقعی که خودم هستم جرات نمی کنه بیاد طرفم و میدونه آخر کلاس.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;از چی به چی رسیدم. عصری باشگاه انقلاب بودم. خواستم برم آرایشگاهش تا بعد ۳ ماه سر و صورتی صفا بدم راستش شبیه هاگرید شده بودم ظهر تو  آینه دیدم. خودم به جهنم مردم که گناه نکردن.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;یکی دوباری با خاله الناز قبلا رفته بودیم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دوستم نذاشت گفت: بی خود! گرون میگیره.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;گفتم: بابا منی که ۴ ماه یکبار چمن زنی میکنم !&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;گفت: یکسالم که باشه. ۱۴ تومن زوره بیا ببرمت آرایشگاه خودم سه تومن میگیره.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اونجا رو می شناختم. چون تو خونه است معذبم. دوست ندارم ولی دوستم نذاشت.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دنبال سرش رفتم . آدرسو بلد نبودم. ماشینش مزدا ۳ بود . تو ماشین وندا برگشته میگه : مامان اینقدر از این ماشینمون بدم اومده.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;میگم: چرا مامان جان.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;وندا: اینقدر که گرمه. گفتم: خوب خوبه دیگه داره هوا سرد میشه.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;وندا: چراغهاشم نورش کمه.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;من: -&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دوستش از تو سانروف سرشو آورده بود بیرون بای بای میکرد. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;وندا: گندش بزنه سقفشم نمی ره کنار!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;و بی خیال عقب دراز کش کرد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دوستم دم در خونه اون بنده خدا خداحافظی کرد رفت خونش. زیر دست خانوم آرایشگر کلی غر غر شنیدم و با اجازه ۶ تومن ازم گرفت بابت پشم اضافه!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دیگه نمی رم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دوست دارم جایی برم که هم پرستیژ داشته باشه خوشبو و شیک باشن. تحویلم بگیرن هم کلاس داشته باشه . هم محیطش خوشم بیاد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;قیمتشم اگه زیاد تره عوضش دلم خوشه! روحیه ام عوض میشه.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;الان اگه الناز این پستو ببینه اس ام اس تبریک پشم چینی فصل میزنه برام.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;میدونم خیلی دری وری گفتم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اینهام وقایع روزانه منه که حتما حتما باید ثبت بشه. از دوشنبه مهمون برامون میرسه. مهمون که چه عرض کنم صاحبخونه!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مامان بزرگ و عمه بزرگ وندا و هانا. چشم انتظاریم! زیاد!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اگه یکهفته ای کم دیدمتون به بزرگی خودتون ببخشید. جبران میشه.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;علت دلتنگیمو نمی تونم بگم. به چیزی مربوط میشه که تو هفته پیش اتفاق افتاد و ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بر خلاف همیشه دهنم سخت بسته است. ازم خواهش شده نگم. ولی اگه اتفاق خوشایندی که منتظرم بیافته حتما شما اولین شنونده هاش خواهید بود که مطمئنا شنیدنش خالی از لطف نیست. اگه براتون امکان داشت تو دعاها یاد منم باشید. لطفا.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اینم یک عکس از آخرین تولدم (فعلا) که ... باور کنید اگه قیافه ام کمی بهتر بود مجبور نمی شدم روش گل بندازم.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 441px; HEIGHT: 540px&quot; height=616 alt=تولدم hspace=0 src=&quot;http://img01.imagefra.me/img/img01/2/10/17/vandahanni/f_ugw74qd0m_672b188.jpg&quot; width=441 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;توضیح عکس: یکی از بهترین هدیه های تولدم!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 17 Oct 2009 21:18:38 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=vandahanna&amp;postid=164</comments>
<dc:creator>vandahanna</dc:creator>
<guid>http://vandahanna.blogfa.com/post-164.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تصاویر گویاست.</title>
<link>http://vandahanna.blogfa.com/post-163.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;راجع به این برچسبها و دوختن لحاف پرسیده بودید. امیدوارم تصاویر واضح باشه.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/01.gif&quot;&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;آدرس: یه بنده خدایی هست که تو یکی از پاساژهای قبل از بازار قائم(البته از سمت شریعتی اگه برید) وسایل تولد می فروشه. مغازه نیست دستفروشه. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;قیمتشم : بزرگهاش ۴۰۰۰ تومن و کوچکترهاش ۳۰۰۰ تومن بعد اگر مثلا سه تا بزرگ بخرید یکی کوچولو اشانتیون میده و اینها.. من خیلی دری وریهاشو دوست دارم و مشتری همیشگیشم. خودمم سه تا خریدم اون صدفه و دوچرخه و گربه هه.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;حالا اگه آدرسم دقیق نیست فردا دارم میرم بازار اسم پاساژو نگاه میکنم همینجا می نویسم. اگر هم خواستید سفارش بدید تا فردا بگیرم.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot;&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 474px; HEIGHT: 287px&quot; height=318 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://img03.imagefra.me/img/img03/2/10/15/vandahanni/f_12m_bf57a83.jpg&quot; width=474 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 473px; HEIGHT: 342px&quot; height=300 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://img37.imagefra.me/img/img37/2/10/15/vandahanni/f_13m_fff03bc.jpg&quot; width=360 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 474px; HEIGHT: 864px&quot; height=986 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://img02.imagefra.me/img/img02/2/10/15/vandahanni/f_14m_f129bd4.jpg&quot; width=474 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://img03.imagefra.me/img/img03/2/10/15/vandahanni/f_15m_e670ff4.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;تکه زیرین (نارنجی) رو چند سانت از هر طرف بزرگتر گرفتم. تکه رویی رو دقیقا اندازه لحافه بریدم. بعد زیرین رو پهن کردم روی زمین و لحاف قدیمی رو روش گذاشتم و روی اونها پارچه طرحدار و بعد هم عین لحافهای خونه مامان بزرگ دورشو جلد کردم و کوک زدم.&lt;IMG title=&quot;&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.kolobok.us/smiles/artists/viannen/viannen_45.gif&quot;&gt; و بعدم چرخ کردم و کوکها رو باز کردم. البته همه با کمک خاله الناز بود . یک نفری سخته.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;حین این کار همسرم می گفت: مبارکه شغل جدید برم برات یک دوچرخه ام بخرم ؟؟؟ وسیله نداشته باشی سخته.&lt;IMG src=&quot;http://www.kolobok.us/smiles/madhouse/on_the_quiet.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 15 Oct 2009 06:00:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=vandahanna&amp;postid=163</comments>
<dc:creator>vandahanna</dc:creator>
<guid>http://vandahanna.blogfa.com/post-163.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>وبلاگ کودکانه عمو پورنگ</title>
<link>http://vandahanna.blogfa.com/post-162.aspx</link>
<description>خوب همین الانم خبری خودم به خودم دادم که ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خودتون ببینید بهتره  &lt;A href=&quot;http://www.google.com/reader/shared/08633099106387992548?c=CPCDuuKWsJ0C&quot; target=_blank&gt;اینه ه ه ه&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دست عمو پورنگ درد نکنه! زمان ما که باید چشم می کشیدیم اگه تلوزیون خراب نمی شد اون برنامه های سراسر غمبار و مجری های دپرس رو تحمل می کردیم هرچند اون زمان کارتونهاش یه چیز دیگه بود. مخصوصا کارتونهایی مثل : مهاجران و بلفی و لیلی بیت و رامکال و ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 14 Oct 2009 15:01:16 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=vandahanna&amp;postid=162</comments>
<dc:creator>vandahanna</dc:creator>
<guid>http://vandahanna.blogfa.com/post-162.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پراکنده های جامانده</title>
<link>http://vandahanna.blogfa.com/post-161.aspx</link>
<description>سلام 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پست امروزم ممکنه خسته کننده باشه چون خیلی پراکنده است. هر چی یادم رفته بودو می خوام به تصویر بکشم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اولین عکس مربوط به دو ماهگی ونداست که برای اولین بار پا به کلاس اول گذاشت. اونم تو کلاس مامان گلی مهربون. &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=vanda hspace=0 src=&quot;http://img37.imagefra.me/img/img37/2/10/16/vandahanni/f_g97hlfhlm_661dee9.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;بچم از اول علاقه شدیدی به مدرسه داشت و این از چهره اش کاملا پیداست.&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://img01.imagefra.me/img/img01/2/10/14/vandahanni/f_g97hlfgqm_876b330.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;اینروزها همه هاله &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/15.gif&quot;&gt; نور دارند شما چطور؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://img40.imagefra.me/img/img40/2/10/14/vandahanni/f_g97hlfnsm_10b3941.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;بعد کتابی در اختیار او نهادیم که اینجا هم واکنش کاملا مثبت بود.&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://img01.imagefra.me/img/img01/2/10/14/vandahanni/f_g97hlfntm_a6b4036.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;عیبی نداره. اما هر چی وی بزرگ و بزرگتر شد. روز به روز بیشتر و بیشتر علاقه مند به تحصیل علم و دانش شد. به گونه ای که با تحریم همه موارد کمک آموزشی و عدم پاسخگویی به سوالات باز او توانست خواندن و کمی نوشتن را خودش بیاموزد.&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 433px; HEIGHT: 648px&quot; height=709 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://img38.imagefra.me/img/img38/2/10/14/vandahanni/f_ugw74qatm_78a6215.jpg&quot; width=335 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;این یکی از دست نوشته های او قبل از کلاس اول است که با سماجت می خواهد حرف میم را یاد بگیرد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=vanda hspace=0 src=&quot;http://img39.imagefra.me/img/img39/2/10/14/vandahanni/f_9m_b7bd7e0.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اینهم اولین دست نوشته های کلاس اول اوست. که دوست داشتم به یادگار برایش بماند. 
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیشب اینو برای اتاقش خریدم. نمی دونم دیدید یانه؟ خیلی خوب و راحت به هر جا که میخواهید می چسبه و شکلهای خیلی متنوع و قشنگی داشت. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 558px; HEIGHT: 640px&quot; height=767 alt=cats hspace=0 src=&quot;http://img38.imagefra.me/img/img38/2/10/14/vandahanni/f_ugw74qfwm_52503ec.jpg&quot; width=728 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اینم دور نماش...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 546px; HEIGHT: 868px&quot; height=1023 alt=&apos;vanda&quot;s room&apos; hspace=0 src=&quot;http://img40.imagefra.me/img/img40/2/10/14/vandahanni/f_ugw74qfym_eea6f6d.jpg&quot; width=662 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و یک توضیح لحافشم خودم دوختم. خوشگله؟ میدونم که آماده اش خوشگلتره. ولی داستان اینه که من یک لحاف لایکو داشتم که از شکل روش خسته شده بودم ولی نو بود. ملحفه خریداری شد و اون لحاف قدیمی نو شد.اینقدر خوشم می یاد از این کارها! نمی دونم چرا الان یهو یاد مشهد افتادم!!&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;البته صرفه اقتصادی نداره ها چون لحاف متریشو همونجام میدوخت می شد بیست و پنج هزار تومن. ولی من ملحفه اشو که رویه و زیره نارنجی باشه خریدم ۲۱ تومن البته یک روبالشی آمادشم خریدم ۴۰۰۰ تومن که نکته مهم همینه که این برام مجانی افتاده . خیلی مهمه نه!!&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;ولی اون آماده خارجیها که بالای صد تومنه و من پارسال خریدم اصلا خوب نبود. چون هم طلایی های ملحفه تغییر رنگ داد هم برای شستشو تو ماشین جا نشد. تسمه ماشینو زدم در آوردم . تعمیر کارش اومد درست کرد. آخرم دادم خشکشویی ۱۲ هزار تومن گرفت شست و هم اینکه بعد از چند ماه استفاده لایه توییش پاره شده. هر چند آقاهه گفته بود یکسال ضمانت داره ولی کیه که ببره نشونش بده و کیه که اینجور موقعها به قولش عمل کنه.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 524px; HEIGHT: 876px&quot; height=1110 alt=&apos;vandas&quot; bed&apos; hspace=0 src=&quot;http://img37.imagefra.me/img/img37/2/10/14/vandahanni/f_ugw74qb0m_3c8b625.jpg&quot; width=486 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این لحافی که گفتم همین عکس بالاست. ۱۶۰ هزارتومن &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot;&gt; 
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا دو تا عکس از هانا هم بذارم تا باز پشت سرم حرف نزنید.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 547px; HEIGHT: 695px&quot; height=700 alt=hannah hspace=0 src=&quot;http://img39.imagefra.me/img/img39/2/10/14/vandahanni/f_ugw74qewm_337d660.jpg&quot; width=547 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;IMG style=&quot;WIDTH: 546px; HEIGHT: 498px&quot; height=526 alt=hannah hspace=0 src=&quot;http://img38.imagefra.me/img/img38/2/10/14/vandahanni/f_ugw74rd1m_cd187d4.jpg&quot; width=570 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;توضیح عکس فوق: یپدا کردن حداکثر ۵ اختلاف!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به فرمایش همه شما عزیزان که هانا شبیه کوچیکیهای خودمه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;دو خواهر مهربون&quot; hspace=0 src=&quot;http://img03.imagefra.me/img/img03/2/10/14/vandahanni/f_ugw74qf1m_11bcd36.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 14 Oct 2009 09:14:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=vandahanna&amp;postid=161</comments>
<dc:creator>vandahanna</dc:creator>
<guid>http://vandahanna.blogfa.com/post-161.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
